
زندگاني امام سجاد(ع) احاديث منتخب امام سجاد(ع)
فروغ قرآن در نگاه امام چهارم(ع) حركت سياسي امام سجاد(ع) در نهضت كربلا
چرا امام سجاد(ع) به مبارزات سياسي نپرداخت؟
**********
ويژه نامه اي به مناسبت ميلاد با سعادت حضرت علي بن حسين ، امام سجاد(ع)
ويژه نامه اي به مناسبت شهادت جانسوز حضرت علي بن حسين ، امام سجاد(ع)
ويژه نامه اي به مناسبت شهادت جانسوز
حضرت علی بن حسین امام سجاد (ع)
ترنم روز و شب اشك تو پرده از چهره تزوير ايل دشنه برداشت و سيل اشك تو، خانمان ظلم و ستم شان را ويران ساخت. اي تو معلم ايستادگي و صبوري! پيام آور ايثار و جانفشاني! و اين اشك غربتي است كه بر مظلوميتت از ديده عاشقان بر مزار بي شمع و چراغت جاري است.
السلام علي الحسين و علي علي بن الحسين
و علي اولاد الحسين و علي اصحاب الحسين
امام على بن الحسين(ع)، مشهور به زين العابدين و سجاد بنا به نقل مشهور در سال 38 هجرى در مدينه به دنيا آمد. در هنگام حادثه كربلا 22 يا 23 سال سن داشته و بنا به نظريه بيشتر دانشمندان اسلامى از برادر شهيدش حضرت على اكبر، كوچكتر بوده است.
حيات اجتماعى، فرهنگى، سياسى و علمى امام سجاد(ع) از زواياى گوناگون قابل بررسى است. يكى از ابعاد زندگى امام سجاد(ع) همراهى او در قيام كربلا و پيام رسانى آن نهضت بزرگ است.
قيام بزرگ عاشورا ماندگارترين نهضت اسلامى است كه در محرم سال 61 قمرى روى داده است. اين نهضت داراى دو مرحله بود. برهه نخست، آفرينش و شكل گيرى و جهاد و جانبازى و دفاع از كرامت اسلامى و دعوت به اقامه عدل و احياى دين محمدى و سنت و سيره نبوى و علوى بوده كه به رهبرى امام حسين(ع) از نيمه ماه رجب سال 60 هجرى آغاز و در دهم محرم سال 61 هجرى به فرجام رسيد. مرحله دوم، دوره پيام رسانى و تثبيت ارزشهاى نهضت و عرصه جهاد فرهنگى و تبيين آرمانهاى آن قيام مقدس بود كه به رهبرى امام على بن الحسين(ع) تداوم يافت.
امامت شيعه و رهبرى نهضت كربلا در عصرى به امام سجاد(ع) منتهى گشت كه او به همراه نزديكترين افراد خاندان آل على(ع) به اسارت مى رفتند. آل على(ع) آماج تيرهاى ستم و تهمت و افترائات سياستمداران بنى اميه قرار داشتند، ارزشهاى دينى دستخوش تحريف و تغيير امويان قرار گرفته، روحيه شجاعت و حميت اسلامى و باورهاى دينى مردم سست، احكام دينى بازيچه نالايقان اموى شده، خرافه گرى رواج يافته، روحيه شهامت و شهادت طلبى در زير شلاق و شكنجه و ارعاب امويان محو گشته بود. سختگيرى هاى بى حد و حصر، مصادره اموال و تخريب خانه هاى آل هاشم، محروم ساختن آنها از امتيازات جامعه اسلامى، جلوگيرى مردم از هرگونه ارتباط با خاندان وحى و به انزوا كشاندن امام معصوم(ع) از مهمترين سياستهاى حاكمان اموى در مبارزه با اهل بيت عصمت و طهارت(ع) بوده است.
امام زين العابدين(ع) در چنين عصر و جوى رسالت و امامت خود را آغاز كرد. در صورتى كه تنها سه تن پيرو واقعى داشت، حركت جهاد فرهنگى و پرورش شخصيتها را در دستور كار خود قرار داد و با يك حركت عميق و دامنه دار به ايفاى نقش پيشوايى خود پرداخت اين رويكرد امام سجاد(ع) زمينه ساز انقلاب فرهنگى امام باقر(ع) و امام صادق(ع) گشت. از اين رو برخى از نويسندگان، آن حضرت را «باعث الاسلام من جديد» ناميدند.
شاهد واقعه
در زمينه حضور امام سجاد(ع) در نهضت حسينى جاى ترديدى نيست. امّا از صحنه هاى اجتماعى و سياسى امام سجاد(ع) در برهه آغازين نهضت، آگاهى هاى زيادى از تاريخ به دست نمى آيد، يعنى از نيمه رجب، نقطه آغاز نهضت كربلا تا شب دهم محرم، آخرين شب حيات امام حسين(ع) هيچگونه گزارشى در منابع تاريخى به چشم نمى خورد؛ آنچه كه هست از اين تاريخ به بعد است.
اولين صحنه گزارش شده حيات اجتماعى و سياسى امام زين العابدين(ع) در قيام حسينى، مربوط به شب عاشورا است. او خود مى گويد:
شامگاه شب عاشورا پدرم ياران خود را به نزد خويش فراخواند. من در حالى كه بيمار بودم نيز خدمت پدر رفتم تا گفتار او را بشنوم. پدرم فرمود: خدا را ستايش مى كنم و در تمام خوشى و ناخوشى او را سپاس مى گويم.... من يارانى بهتر و با وفاتر از اصحاب خود سراغ ندارم و اهل بيتى فرمانبردارتر و به صله رحم پاى بندتر از اهل بيتم نمى شناسم. خداوند شما را جزاى نيك عنايت كند. من مى دانم كه فردا كار ما با اينان به جنگ خواهد انجاميد. من به شما اجازه مى دهم و بيعت خود را از شما بر مى دارم تا از سياهى شب براى پيمودن راه و دور شدن از محل خطر استفاده كنيد و هر يك از شما دست يك تن از اهل بيت مرا بگيريد و در شهرها پراكنده شويد تا خداوند فرج خويش را برايتان مقرر دارد.
اين مردم تنها مرا مى خواهند و چون بر من دست يابند با شما كارى ندارند».
امام على بن الحسين(ع) در آن شب كه بيمار نيز بود، شب غريبى را سپرى مى كرد. و با چشمان خويش عظمت روح حسين بن على(ع) و شهامت و وفادارى اصحاب را ديد و خود را براى روزهاى واپسين آماده مى ساخت.
در صحنه ديگر از آن شب مى خوانيم كه امام سجاد(ع) مى فرمايد:
«شبى كه بامداد آن پدرم كشته شد من بيمار بودم و عمه ام زينب پرستار من بود. پدرم در حالى كه اين بيتها را زمزمه مى كرد نزد من آمد:
يا دهر افٍّ لك من خليل كَمْ لَكَ فى الاشراق و الأَصيل
من طالبٍ و صاحبٍ قتيل و الدّهر لايقَنُع بالبديل
و انّما الأمر الى الجليل و كلُّ حىٍّ سالكُ سبيل[8]
من مقصود پدرم را از خواندن اين بيتها دريافتم و گريه گلويم را گرفت امّا گريه خود را باز داشتم و دانستم كه مصيبت فرود آمده است».
تقريباً همه مورخان بر اين باورند كه امام سجاد(ع) در صحنه كربلا بيمار بود و اين بيمارى نيز حكمت و مصلحت الهى براى امت اسلام بوده تا در سايه آن وجود حجت خداوند در زمين حفظ شود و امر خلافت و وصايت رسول(ص) تداوم يابد. و به همين دليل در ميدان رزم كربلا حضور نيافت.
او تنها بازمانده مرد از خاندان حسين(ع) بود كه از كربلا زنده باز گشت تا پرچمدار هدايت امّت باشد.
پس از واقعه
حادثه خونين كربلا، عصر روز عاشورا با شهادت امام حسين(ع) و اصحابش پايان پذيرفت و بخش دوم نهضت حسينى به رهبرى امام على بن الحسين(ع) آغاز شد. حال وظيفه امام سجاد(ع) بود كه آرمان كربلائيان را در لباس جهاد اسارت و در قالب جدال و مواعظ احسن به گوش همگان برساند. و مردمان مقهور سياست جهالت پرورى امويان را به اسلام راستين، اسلام محمد و على(ع) و اسلام قرآن رهنمون گردد. مسؤوليت سترگ پيام رسانى عاشورائيان بر شانه هاى امام ساجدان و عارفان سنگينى مى كرد. او مى بايست در عصر نوميدى از پيروزى حركت مسلحانه به روش ديگر به بيان مسأله رهبرى و امامت، لزوم شناخت امام عادل و نشانه هاى امام عدل و نشانه هاى رهبران فاسد و ستم پيشه بپردازد و مردم غافل و به جهل واداشته را به وظايف شان در برابر رهبر عادل و همت براى اصلاح جامعه بيدار سازد. تفكر اصيل اسلامى را براى جامعه تبيين نمايد تا اميد به ايجاد حكومت اسلامى توسط خاندان وحى را در دل همگان احيا سازد. از سوى ديگر او خود شاهد واقعه كربلا بود و همت گمارد؛ تا ياد و خاطره حماسهسازان عاشورا را در نهاد جامعه اسلامى بارور سازد. دشمن نيز همچون تمامى عصرها اين نكته را دريافته بود كه مركز اصلى انقلابها و مبارزات عدالتخواهانه مردم، ولايت و امامت است. هدف قطعنامه عبيداللَّه بن زياد كه نوشته بود: «مردى از خاندان حسين(ع) را زنده مگذاريد». حتى نوشته اند عبيدالله براى دستگيرى و تحويل امام زين العابدين و تحويل او به مأموران پسر زياد، جايزه قرار داد.
حميد بن مسلم، گزارش نويس حادثه كربلا مى گويد: لشكريان به سراغ على بن الحسين رفتند، او بيمار افتاده بود. شمر خواست او را بكشد، چون ابن زياد دستورداده بود تا تمامى مردان خاندان حسين(ع) كشته شوند. من مانع شدم و گفتم سبحان اللَّه! شما كودك و بيمار را مى كشيد؟ در اين هنگام عمر بن سعد رسيد و گفت اين بيمار را آسيب نرسانيد.
يُريدونَ لِيُطفؤا نور اللَّهِ بأفواهِهِم و اللَّه متُّم نوره و لوكره الكافرون؛
مى خواهند نور خدا را با دهان خود خاموش كنند و حال آنكه خدا - گرچه كافران را ناخوش آيد- نور خود را كامل خواهد گردانيد.
نقش سياسى امام سجاد(ع) در عصر اسارت
امام على بن الحسين(ع) تنها بازمانده مرد از خاندان حسين(ع) است كه بى شك تداوم و بقاى قيام حسينى مرهون تلاش و مجاهدت او است. او اما سرفصلهاى مهمترين عملكرد امام زين العابدين(ع) در زمينه حادثه كربلا:
الف. انتقاد شديد از موضع فريبكاران كوفى
مورخان اسلامى نوشته اند كه اسيران آل محمد(ص) را روز دوازدهم محرم وارد كوفه كردند. كوفه براى خاندان وحى شهرى آشنا بود، برخى از بانوان كاروان اسيران همچون زينب(س) روزگارى نه چندان دور، خود بانوى گرانقدر اين شهر بود. اين شهر مدتى مركز حكومت امام على(ع) بود و مردم اين شهر خاندان على(ع) را از ياد نبرده بودند. على بن الحسين را در حالى كه تنى رنجور و آهن و غلى در گردن داشت وارد شهر كوفه نمودند.
على بن الحسين(ع) در سرزنش مردم شهر كوفه چنين فرمود:
مردم، آنكه مرا مى شناسد، مى شناسد. آنكه مرا نمى شناسد خود را به او مى شناسانم. من على، فرزند حسين، فرزند على بن ابيطالبم. من پسر آنم كه حرمتش را در هم شكستند و نعمت و مال او را به غارت بردند و خاندان وى را اسير كردند. من پسر آنم كه در كنار نهر فرات سر بريدند، در حالى كه نه به كسى ستم كرده و نه با كسى مكرى به كاربرده بود. من پسر آنم كه او را از قفا سر بريدند و اين مرا فخرى بزرگ است.
مردم آيا شما به پدرم نامه ننوشتيد؟ و با او بيعت نكرديد؟ و پيمان نبستيد؟ و فريبش نداديد؟ و به پيكار او برنخاستيد؟ چه زشتكارانيد و چه بدانديشه و كرداريد. اگر رسول خدا به شما بگويد: فرزندان من را كشتيد! و حرمت مرا در هم شكستيد! شما از امت من نيستيد، به چه رويى به او خواهيد نگريست؟
سخنان امام سجاد(ع) تحولى شگفت در كوفيان ايجاد كرد و از هر سو بانگ گريه برخاست. مردم يكديگر را سرزنش كردند. سپس على بن الحسين(ع) بر اين نكته تأكيد كرد كه سيرت ما بايد چون سيرت رسول خدا باشد كه نيكوترين سيرت است. مردم كوفه كه مجذوب سخنان حماسى و مخلصانه سيد ساجدان قرار گرفته بودند، فرياد برآوردند كه ما فرمانبردار توايم و از تو نمى بريم و با هر كس كه گويى پيكار مى كنيم و با آنكه خواهى در آشتى به سر مى بريم! يزيد را مى گيريم و از ستمكاران بر تو بيزاريم.
امام على بن الحسين(ع) از موضع سست كوفيان آشنا بود فرمود:
هيهات! اى فريبكاران دغل باز، اى اسيران شهوت و آز. مى خواهيد با من هم كارى كنيد كه با پدرانم كرديد؟ نه به خدا. هنوز زخمى كه زدهايد خون فشان است و سينه از داغ مرگ پدر و برادرانم سوزان است. تلخى اين غمها گلوگير و اندوه من تسكين ناپذير است. از شما مى خواهم نه با ما باشيد نه بر ما.
ب. مبارزه با حاكمان اموى
مبارزه با ستم و ستم پيشگان و دفاع از حق مظلومان از جمله مشخصه هاى رهبران آسمانى است. اين ويژگى در سيره تمامى پيشوايان شيعه وجود داشته و آنان در اين راه رنجهاى فراوانى را به جان خريدند.
امام على بن الحسين(ع) نيز همچون ديگر مصلحان آسمانى لحظه اى در راه مبارزه با ستم و گناه از پاى ننشست و در مقابل هيچ ستمگرى كرنش نكرد. او در عصر اسارت به خوبى ثابت كرد كه مى توان حتى در مقابل ستم پيشگانى چون ابن زياد و يزيد كه حتّى از ريختن خون چون حسين، ريحانه رسول، ابايى ندارند، ايستاد و حتى كلمه اى كه رنگ ذلّت داشته باشد بر زبان نراند.
اولين رويارويى و برخورد زين العابدين(ع) با حاكمان اموى پس از واقعه كربلا، برخورد و گفتگوى امام با پسر زياد حاكم خيره سر كوفه بود. وقتى اسيران آل محمد(ص) را وارد كاخ ابن زياد نمودند، عبيدالله بن زياد از نام او پرسيد. فرمود من على فرزند حسينم. ابن زياد گفت: مگر خداوند على بن الحسين را نكشت؟ امام على(ع) فرمود: برادرى داشتم كه مردم او را كشتند. پس زياد گفت: خداوند او كشت، امام(ع) فرمود: «اللَّه يتوفى الانفس حين موتها». استدلال امام(ع) اشاره به اين بوده كه آنها برادرش را كشتند و خداوند او را قبض روح كرد.
ابن زياد كه مست غرور و كينه بود از اين حركت استدلالى سيّد عارفان درمانده گشت و سخت خشم گرفت و دستور داد تا او را بكشند. اين منطق آنان بود كه هر كس در مقابل آنان با شجاعت به افكار و پندارهاى نارواى آنان پاسخ گويد و نقد كند، تهديد به مرگ شود. ولى پسر مرجانه مى بايست دريابد كه على بن الحسين(ع) چونان بزدلان كوفى نبود كه با يك خروش، خويش را ببازد. او با قاطعيت و شجاعت تمام در پاسخ ابن زياد فرمود:
«أ بالقتل تُهِدّدنى؟ أما علمت انّ القتلَ لَنا عادةً و كرامتنا الشَّهادة»؛
آيا من را از مرگ مى ترسانى؟ مگر نمى دانى شهادت ميراث كرامت و افتخار ماست.
نكته مهمى كه در اين گفتگو به چشم مى خورد اولاً قاطعيت و شجاعت و روحيه شهادت طلبى امام سجاد(ع) است و ديگر آگاهى كامل امام سجاد(ع) به نوع پشتوانه فكرى حكومت امويان در جوامع بشرى حكومتها هر اندازه كه توانمند و مقتدر باشند، بى شك نيازمند پشتوانه فلسفى و عقيدتى اند تا تكيه گاه نظام سياسى و اقتصادى آنان بوده و توجيه گر رفتار و مواضع آنها باشد. اين پشتوانه فكرى بر حسب تفاوت جامعه ها مختلف است. بنى اميه نيز براى تخدير افكار مردم و رام ساختن آنان شگردهاى زيادى داشتند كه يكى از راهكارهاى اساسى آنان جبرگرايى بود. در برابر هر كارى تلقين مى نمودند كه اين كار خدا بود كه اينگونه شد و اگر مصلحت خدايى ايجاب نمى كرد اين گونه نمى شد. و اين خود يكى از حربه هاى سياسى آنان براى ظلم و جنايت بود.
امام على بن الحسين(ع) با وقوف و آگاهى كامل به اين نيرنگ سياسى امويان، هم در كاخ ابن زياد و هم در قصر يزيد در شام، به مبارزه با اين پندار فكرى امويان پرداخت و آن را نشانه رفت و با استدلال به آيات قرآن آن را مورد حمله قرار داد.
ج. هدايت خلق به رهبران راستين اسلام
شام از هنگامى كه به قلمرو مسلمانان در آمد، تا عصر امام سجاد(ع) تنها حاكمان و فرمانروايان طائفه بنى اميه را در خود ديده بود. مردم اين سرزمين نه محضر پيامبر(ص) را درك كرده بودند و نه روش اصحاب صالح آن حضرت را. شاميان اسلام را در چهره امويان ديده بودند و تنها آنان را بازماندگان و خاندان پيامبر مى دانستند. در عصر حكومت و فرمانروايى چهل ساله معاويه بر ديار شام، بر اين نكته همت شده بود كه مردم شام را در جهل و بى خبرى نگاهدارند.
از اين رو آنان بر خلاف كوفيان تنها همين را مى دانستند كه فردى خارجى به نام «حسين» بر اميرالمؤمنين يزيد!!! شوريده و توسط سپاه خليفه به قتل رسيد و خاندان وى به اسارت گرفته شدند. از اين رو شهر را آراسته و جشن گرفته بودند.
على بن الحسين(ع) در حالى كه غل جامعه برگردن وى آويخته و دست او را با زنجير بسته بودند وارد آن شهر كردند. امام محمد باقر(ع) از پدرش على بن الحسين(ع) روايت مى كند كه حضرت فرمود: «من را بر شترى كه عريان بود و جهازى نداشت سوار كردند و سر مقدس پدرم حسين را بر نيزه اى نصب نموده بودند... با اين وضع وارد دمشق شديم».
وظيفه خطيرى كه بر دوش امام سجاد(ع) بود آن بود كه در اين شهر با چنين وضعى كه به خود گرفته بود، خاندان وحى و اهل بيت عصمت كه عدل قرآن بودند را به شاميان بى خبر بشناساند تا مردم رهبران حقيقى اسلام را دريابند. شناساندن اين امر كارى بود كه بايد انجام مى شد، به ويژه كه رخدادهاى بعد از پيامبر(ص) سبب خاموش شدن خاندان رسول خدا(ص) در صحنه سياست شده بود. امام زين العابدين(ع) در شام به اين امر همت گمارد هم در برخوردهاى شخصى كه در بين راه و در شام پيش آمد و هم در خطبه معروفش در مسجد اموى شام به معرفى اهل بيت(ع) پرداخت.
د. افشاگرى چهره بنى اميه و بيدارى افكار عمومى
بنى اميه چهره واقعى خود را در زير پرده ريا و حيله و نيرنگ و حتى مقدس مآبى، مخفى مى داشتند. شهادت امام حسين(ع) تا حدودى اسرار را بر ملا كرد ولى اسارت امام سجاد(ع) پرده تزوير و رياكارى را از چهره بنى اميه بالازد، و عدم پاى بندى آنان به تعهدهاى و دينى اخلاقى و رسوائيها و فجايع آنها را روشن ساخت.
مورخان اسلامى نوشته اند: كه امام سجاد(ع) را در حالى كه غل و زنجير بر گردن وى نهاده بودند، به قصر يزيد وارد نمودند. او اسيرى سرافراز و آزاده بود كه شكنجه غل جامعه نتوانست وى را به تسليم وا دارد و در اولين گام به هنگام ورود به مجلس يزيد در حالى كه يزيد به شعر حصين بن حمام مرّى تمثل جسته و به شادى پرداخته بود فرمود:
«براى تو قرآن از شعر سزاوارتر است: «ما أصاب من مصيبة فى الارض و لا فى أنفسكم الاّ فى كتابٍ من قبل أن نبرأها انَّ ذلك على اللَّه يسير. لكيلا تأسوا على مافاتكم و لاتفرحوا بما اتاكم و اللَّه لايحبُّ كلَّ مختالٍ فخورٍ»؛ هيچ مصيبتى نه در زمين و نه در نفسهاى شما (به شما) نرسد، مگر آنكه پيش از آنكه آن را پديد آوريم، در كتابى است. اين بر خدا آسان است. تا بر آنچه از دست شما رفته اندوهگين نشويد و به (سبب) آنچه به شما داده است شادمانى نكنيد، و خدا هيچ خودپسند فخر فروشى را دوست ندارد.
استدلال قرآنى سيد عابدان، چون پتكى بود كه بر سر يزيد خود پسند فخر فروش فرود آمد. او سخت خشم گرفت و گفت: پدرت خويشاوندى را بريد و حق مرا نديده گرفت و بر سر قدرت با من به ستيز برخاست. خدا با او آن كرد كه ديدى. امام سجاد(ع) به تمسك به آيه قرآن جواب وى را داد و افزود:
اى پسر معاويه و هند و صخر، پيش از آنكه تو به دنيا بيايى پيغمبرى و حكومت از آن پدر و نياكان من بوده است. در روز بدر و احد و احزاب، پرچم رسول خدا در دست پدر من بود و در همان نبردها پدر تو و جد تو پرچم كافران را در دست داشتند.
آنگاه فرمود: اى يزيد اگر مى دانستى چه كرده اى و بر سر پدر و برادر و عموزادهها و خاندان من چه آورده اى به كوهها مى گريختى و بر ريگها مى خوابيدى و ناله سر مى دادى.سر پدرم حسين فرزند على(ع) پسر فاطمه(س) كه وديعت رسول خدا است، بر در شهر شما آويزان است؟ روز قيامت كه مردمان جمع شوند، تو جز خوارى و پشيمانى نخواهى داشت.
ه. منشور جاويد در معرفى اهل بيت(ع)
از درخشانترين صفحات زندگى پيام بر كربلا، سخنان شكننده و افشاگرانه او در مسجد اموى شام است. امام على بن الحسين(ع) در اين سفر و در اين صحنه، در لباس اسارت همان جهاد عظيمى را انجام داد كه حسين بن على(ع) در كربلا در قالب خون و شهادت به انجام رسانده بود. او با يك خطبه، انقلاب شگفتى در قلمرو امپراتورى شام به وجود آورد و تحولى بزرگ در مردم آن سامان كه چهل سال در زير تبليغات مسموم معاويه خو گرفته بودند، ايجاد نمود.
روزى يزيد، خطيب دربارى خود را به منبر فرستاد. او در مذمت و نكوهش على(ع) و حسين(ع) و نيز در مدح معاويه و يزيد سخن گفت. امام على بن الحسين(ع) از ميان جمعيت فرياد بر آورد:
واى بر تو اى خطيب! خشنودى خلق را به خشم خداوند خريدى و جايگاهت را در آتش دوزخ قرار دادى.
نگاه از يزيد خواست تا رخصت دهد بالاى آن چوب برود و سخنى چند كه خشنودى خدا و پاداش براى حاضران را در پى دارد براى مردم بگويد. يزيد على رغم اينكه هيچگونه تمايلى به اين كار نداشت و گفته بود كه اگر آن جوان برفراز منبر رود او و خاندان ابوسفيان را رسوا خواهد كرد، با اصرار مردم به على بن الحسين اجازه سخن داد.
امام سجاد(ع) بر منبر رفت و چنين فرمود:
مردم! خداوند به ما خاندان پيامبر(ص) شش امتياز ارزانى داشته و با هفت فضيلت بر ديگران برترى بخشيده است: شش امتياز ما اين است كه خدا به ما علم، حلم، بخشش و بزرگوارى، فصاحت، شجاعت و محبت مكنون در دلهاى مؤمنان بخشيده است. هفت فضيلت ما اين است كه پيامبر برگزيده خدا از ماست، صدّيق (على بن ابى طالب(ع)) از ما است، جعفر طيّار از ما است. شير خدا و شير رسول او (حمزه سيد الشهداء) از ما است، دو سبط اين امت (حسن و حسين(ع)) از ما است، زهراى بتول (يا مهدى امت) از ما است.
مردم! هر كس مرا مى شناسد كه مى شناسد و كسى كه مرا نمى شناسد خود را به او مى شناسانم. من پسر مكه و منايم، من پسر زمزم و صفايم، من فرزند آن بزرگوارى هستم كه حجرالاسود را با گوشه عبا برداشت، من فرزند بهترين كسى هستم، كه احرام بست و طواف و سعى به جا آورد، منم فرزند بهترين انسانها، منم فرزند كسى كه در شب معراج از مسجدالحرام به مسجدالاقصى برده شد، منم فرزند كسى كه در سير آسمانى به سدرةالمنتهى رسيده، منم پسر كسى كه در سير ملكوتى آنقدر به حق نزديك شد كه رخت به مقام «قاب قوسين او أدنى» كشيد، منم فرزند كسى كه با فرشتگان آسمان نماز گزارد، منم فرزند كسى كه خداوند بزرگ به او وحى كرد، منم فرزند محمد مصطفى، منم فرزند على مرتضى، منم فرزند كسى كه آنقدر با مشركان جنگيد تا زبان به «لا اله الا اللَّه» گشودند، منم فرزند كسى كه در ركاب پيامبر خدا با دو شمشير و دو نيزه جهاد كرد، دو بار هجرت كرد، دو بار با پيامبر بيعت نمود، در بدر و حنين شجاعانه جنگيد، و لحظه اى به خدا كفر نورزيد، من فرزند كسى هستم كه صالحترين مؤمنان، وارث گريه كنندگان (از خشيت خدا)، شكيباترين صابران، بهترين قيام كنندگان از تبار ياسين است. نياى من كسى است كه پشتيبانش جبرئيل، ياورش ميكائيل و خود حامى و پاسدار ناموس مسلمانان بود. او با مارقين (از دين به در رفتگان) و ناكثين (پيمان شكنان) و قاسطين (ستمگران) جنگيد، و با دشمنان كينه توز خدا جهاد كرد. منم پسر برترين فرد قريش كه پيش از همه به پيامبر گرويد و پيشگام همه مسلمانان بود. او دشمن گردنكشان، نابود كننده مشركان، تيرخدايى براى نابودى منافقان، زبان حكمت عابدان، يارى كننده دين خدا، ولّى امر خدا، بوستان حكمت الهى و كانون علم او بود. منم پسر فاطمه زهرا، سرور زنان جهان، منم فرزند خديجه كبرى، من پسر آنم كه او را به ستم به خون كشيدند و سرش را از قفا بريدند. من پسر آنم كه تشنه جان داد و تن او بر خاك كربلا افتاد. عمامه و رداى او را ربودند در حالى كه فرشتگان آسمان در گريه بودند... من پسر آنم كه سرش را بر نيزه نشاندند و زنان او را از عراق به شام به اسيرى بردند....
امام زين العابدين(ع) در معرفى خود كه در حقيقت شناساندن شجرنامه امامت و رسالت بود، آنقدر داد سخن داد كه صداى گريه و ناله مردم بلند شد. يزيد ترسيد يورش برپا شود، به مؤذن دستور داد تا اذان بگويد. مؤذن وقتى به «اشهد انَّ محمداً رسول اللَّه» رسيد، امام از بالاى منبر روبه يزيد كرد و گفت:
آيا محمد(ص) جدِّ من است يا جدِّ تو؟ اگر بگويى جد تو است، دروغ گفته اى و حق را انكار كرده اى، و اگر بگويى جد من است، پس چرا فرزندان او را كشتى؟!.
شاميان حاضر در مسجد كه تحت تاثير تبليغات امويان در غفلت به سر مى بردند و خاندان پيامبرى(ص) را نمى شناختند، با اين خطبه امام سجاد(ع) متوجه واقعيت شدند. به همين دليل در ميانه خطبه يزيد از ادامه آن جلوگيرى كرد و سپس براى كسب وجهه عمومى گناه را به گردن ابن زياد انداخت.
از نكات مهم اين خطبه اين است كه امام سجاد(ع) خود و پدر و خاندانش را فرزندان پيامبر اسلام(ص) ناميد، در حالى كه امويان مى كوشيدند آنها را از ذريه على(ع) دانسته و اجازه ندهند آنها خود را ذريه پيامبر بنامند.
خون امام حسين(ع) و پيام رسانى امام زين العابدين و عقيله بنى هاشم حضرت زينب كبرى(س) چنان امويان را رسوا ساخت كه مجاهد بن جبر يكى از شخصيتهاى اسلامى آن روزگار مى گويد: به خدا سوگند مردم عموماً يزيد را مورد لعن و ناسزا قرار دادند و به او عيب گرفتند و از او روى گرداندند.
و. زنده نگه داشتن ياد و خاطره شهيدان كربلا
از جمله راهبردهاى سياسى امام زين العابدين(ع) در عصر خفقان امويان، زنده نگه داشتن ياد و خاطره شهيدان كربلا كه در واقع زنده نگهداشتن فرهنگ شهادت و ايثار بوده، مى باشد. در مناقب ابن شهر آشوب از امام صادق(ع) آمده است كه على بن الحسين(ع) مدَّت بيست سال براى پدرش مى گريست و همين كه براى او سفره غذا مى آوردند و آب و نان را مى ديد، بى اختيار اشك از چشمانش سرازير مى گشت، تا آنجا كه روزى يكى از غلامان امام، آن حضرت را از اين عمل، باز داشت و عرض كرد: مى ترسم از شدت اندوه جان سپارى!. امام زين العابدين(ع) در پاسخ او فرمود: من اندوه خود را به درگاه خداوند مى برم. غم مرا جز او نمى داند و من به او پناه مى برم و آنچه من مى دانم شما نمى دانيد. سپس فرمود: من هر وقت قتلگاه فرزندان فاطمه را به ياد مى آورم، بغض گلويم را مى گيرد و نمى توانم خوددارى كنم.
ز. برانگيختن نهضتهاى خونخواهى حسينى
بى شك سخنان بيدارگرانه امام سجاد(ع) و حضرت زينب(س) در عصر اسارت، وجدانهاى خفته امت اسلام را بيدار ساخت و انگيزه هاى انتقام خواهى و خونخواهى از شهيدان كربلا را در نهاد آنان بارور ساخت تا قيامهاى خون خواهان كوفى در قالب جنبش توابين و سپس قيام مختار شكل گرفت. هر چند با توجه به شرايط حساس و بحرانى و خفقان شگفت آن عصر، امام سجاد(ع) در هنگام ظهور آن نهضتها بيان صريحى نداشت ولى نقش سخنرانى هاى امام در كوفه و شام و موضعگيرى هاى پنهانى امام(ع) را نبايد ناديده گرفت.
موضعگيرى هاى قاطع و پر صلابت امام سجاد (عليه السلام) در برابر هشام بن عبدالملك (دهمين خليفه اموى) و عظمت روز افزون امام عليه السلام در ميان مردم، به ويژه در ميان مردم حجاز موجب شد كه هشام به قتل امام سجاد (عليه السلام) كمر بست، برادر او وليد بن عبدالملك، به دستور او آن حضرت را مسموم كرده و به شهادت رساند. آن بزرگوار به جرم دفاع از حيثيت اسلام، و مبارزه با طاغوتهاى اموى و مروانى، شهد شهادت نوشيد، چند روز در بستر شهادت آرميده بود، معالجات سودى نبخشيد، او در لحظه آخر عمر همان وصيت پدرش را بازگو كرد و فرمود: هنگامى كه پدرم امام حسين (عليه السلام) شهيد شد، ساعتى قبل مرا به سينه اش چسبانيد و فرمود:
«يا بنى اياك و ظلم من لايجد عليك ناصرا الا الله؛ اى پسر جانم! بپرهيز از ستم كردن بر كسى كه ياورى براى انتقام تو، جز خدا ندارد.» نيز به پسرش امام باقر (عليه السلام) فرمود: پسرم! تو را به همان سخن وصيت مى كنم كه پدرم هنگام شهادت مرا به آن وصيت كرد:
«يا بنى اصبر على الحق و ان كان مرا; اى پسر جان! در راه حق صبور و مقاوم باش گرچه تلخ و رنج آور باشد.»
به اين ترتيب آن امام همام بعد از نهضت عظيم امام حسين (عليه السلام) پس از حدود 35 سال مبارزه به صورتهاى گوناگون، در 57 سالگى به لقاءالله پيوست، و با خون سرخ خود پاى نهضت خونين پدرش را امضاء كرد. مرقد مطهرش در قبرستان بقيع قرار دارد.
آن امام بزرگوار در فرازى از صحيفه سجاديه كه از گنجينه هاى بزرگ معارف و عرفان است و از او به يادگار مانده، به درگاه خدا چنين عرض مى كند:
«خدايا! به من دست و نيرويى ده تا بتوانم بر كسانى كه به من ستم مى كنند پيروز شوم، و زبانى عنايت فرما تا در مقام احتجاج و استدلال بر مخالف چيره شوم، و انديشه اى ده تا نيرنگ فكرى دشمن را درهم شكنم، و دست ستمگران را از تعدى و تجاوز كوتاه سازم.»

ويژه نامه اي به مناسبت ميلاد باسعادت
حضرت علی بن حسین امام سجاد (ع)
پنجم شعبان سال 38 هجري قمري
امام علي بن حسين بن علي بن ابيطالب عليه السلام مشهور به سجاد، چهارمين امام شيعيان بنا به قولي مشهور، در پنجم شعبان سال 38 هجري قمري متولد شدند. امام زين العابدين فرزند امام حسين (ع) و شهربانو، دختر يزگرد سوم پادشاه ايران، بود که در زمان فتح ايران توسط مسلمين به اسارت گرفته شدند و سپس بر اساس انتخاب خودشان به عقد حسين ابن علی (ع) در آمدند. امام زين العابدين عليه السلام زماني ديده به جهان گشود كه زمام امور در دست جد بزرگوارش امام علي بن ابيطالب عليه السلام بود. آن حضرت 3 سال از خلافت علوي و حكومت چند ماهه امام حسن عليه السلام را درك كرد. امام سجاد عليه السلام در عاشوراي سال 61 هجري قمري حضور داشت و در آن واقعه به صورتي معجزه آسا نجات يافت و پس از شهادت پدرش امام حسين عليه السلام مسئوليت زمامداري شيعيان از جانب خدا بر عهده او گذاشته شد.
رسالتها در عصر امام سجاد (ع)
مردم مسلمان عصر امام عليه السلام به علت تبليغات و فعاليتهاي سياسي و فرهنگي حكومتهاي نامشروع در برابر حقايق سياسي و مذهبي در نهايت جهالت و بي ديني به سر مي بردند. بدعتها و عقايد گمراه كننده و باطل به عنوان احكام و عقايد مذهبي، مورد اعتقاد و عمل مسلمانان قرار گرفته بود. در چنين شرايطي، بزرگترين و مهمترين مسئوليت امام سجاد عليه السلام، احياي مجدد اسلام ناب محمدي (ص)، تبيين جايگاه امامت و رهبري اهل بيت عليه السلام، مبارزه با جهالت سياسي و مذهبي مردم و تربيت مجاهدان واقعي بود. امام عليه السلام مي بايد در برابر حقايق سياسي اسلام روشنگري مي كردند بويژه كه درباره امامت و رهبري و افشاگري عليه حكومتهاي غاصب و ظالم و ترويج فرهنگ جهاد و شهادت لازم بود كه شيعيان و مسلمانان را براي مبارزه و جهاد عليه ظلم، بدعت و گمراهي آماده مي ساختند. آن حضرت موفق شدند كه در سخت ترين شرايط و با استفاده از ظريفترين شيوه هاي تبليغاتي و مبارزاتي، در اهداف خويش موفق و پيروز شوند.
نقش امام سجاد در تربيت موالي
"موالي" يعني: عده اي از ايرانيان كه به عراق آمده و در آنجا با تشيع آشنا شده. همچنين از جمله موضوع شايع در قرن اول و دوم هجري تربيت موالي بود. اين افراد عمدتاً به علت داشتن استعداد مناسب و نيز آمادگي كسب علم و نيز با احساس ضعفي كه ايشان در برابر عرب ها داشتند و درصدد بودند كه آن را جبران كنند، به خوبي در زمينه حديث كار كردند و در نتيجه توانستند در مدت زماني كوتاه از فقها و محدثين مراكز عمده اسلامي شوند. اين افراد در خانواده هاي مختلف عرب، تربيت شده بودند كه طبعاً انگيزه هاي سياسي و مذهبي جاري و مرسوم در آن قبايل و عشيره ها، به اينان نيز سرايت كرده بود، به ويژه كوفه، بيشتر گرايش شيعي داشت و "موالي" آن نيز چنين بودند، از اين رو اهل بيت عليهم السلام نيز از اين ويژگي براي تربيت موالي استفاده كردند. در اين ميان، سياست علي بن الحسين عليه السلام شايان توجه بسيار است. امام مي كوشيد تا در مدينه، با تربيت طبقه "موالي"، راه را براي آينده باز كند. و اسلام صحيح و سليم را به آنان (كه زمينه كافي داشتند) انتقال دهد، پس با شخصيتي كه امام داشت به شايستگي مي توانست در روحيه موالي اثر بگذارد و احساسات شيعي را به آنان انتقال دهد.
دوران امام سجاد(ع)
دوراني كه امام سجاد(ع) در آن زندگي مي كرد، همه ارزش هاي ديني دستخوش تحريف و تغيير امويان قرار گرفته بود و احكام اسلامي بازيچه دست افرادي چون ابن زياد، حجاج و عبدالملك بن مروان بود. حجاج عبدالملك را مهم تر و برتر از رسول خدا(ص) مي شمرد و برخلاف نصوص ديني ازمسلمانان جزيه مي گرفت و با اندك تهمت و افترايي مردم را به دست جلادان مي سپرد.
در سايه چنين حكومتي آشكار بود كه تربيت ديني مردم تا چه اندازه تنزل كرده و ارزش هاي جاهلي چگونه احيا شده است(1)؛ به طوري كه دو خطر بزرگ جامعه اسلامي را تهديد مي كرد: فرهنگ هاي متنوع بيگانه, خطر تجمل پرستي.
از اين رو لازم بود در زمينه علمي كاري انجام شود تامسلمانان به اصالت فكري و شخصيت قانون گذاري ويژه خود كه از كتاب و سنت در اسلام الهام مي گيرد، واقف گردند. در اينجا ضرورت يك حركت اجتهادي (اطلاع رساني قوي) به نظر مي رسيد تا در چهارچوب تعاليم اسلامي، افق فكري مسلمانان گسترش يابد و بذر اجتهاد و تلاش ازبراي يافتن راه حق در دل آن ها افشانده شود و اين كاري بود كه امام سجاد(ع) بدان دست يافت
خطر دوم ناشي از پيشامد امواج رفاه و آسايش در جامعه اسلامي بود كه عشق سوزاني راكه از ارزش هاي اخلاقي و پيوندهاي روحي در مسلمانان پديد آمده بود را خاموش مي كرد. امام علي بن الحسين(ع) اين خطر را احساس كرد و فهميد كه جامعه دچار انحراف شده و روحيه رفاه طلبي و فساد سياسي و اخلاقي و اجتماعي آن را در محاصره قرار داده و از نظر سياسي هيچ روزنه اي براي تنفس وجود ندارد، بنابراين امام سجاد(ع) توانست از دعا براي بيان بخشي از عقايد خود استفاده كند و بار ديگر تحركي در جامعه براي توجه به معرفت و عبادت و بندگي ايجاد كند. امام(ع) در اين سنگر قدرت بس شگرف تصويرهاي روشني ازجامعه اسلامي و وظيفه مسلمانان را در برابر كفرگويان معين مي كند و مبارزه آنان را با منكرات مطرح مي سازد.
دعاي او نشان دهنده اين مطالب است كه در هر حال ولو اين كه همه امكانات مبارزه از يك نفر گرفته شود و به فرض اين كه تنها هم باشد، باز هم مسئوليت تلاش و كوشش از او سلب نمي گردد و بايد از دعا به عنوان حربه مبارزه در راه حق استفاده شود
انجيل اهل بيت
صحيفه سجاديه از گنجينه هاي ارزشمند دعاهاي امامان(ع) است كه در بردارنده برخي از دعاهاي حضرت سجاد(ع) است. صحيفه سجاديه كانوني از معارف بلند الهي در ابواب مختلف است و در يك ارزيابي واقع بينانه مي توان آن را ابزار رساي فرهنگي براي مقابله با هجوم فرهنگي دانست كه خلفاي ناشايست باب آن را گشوده بودند. بي ترديد اگر اين حركت ارزشمند فرهنگي در كنار گستره فرهنگي ديگر امامان نبود، اين مهاجمان فرهنگي اثري از اسلام ناب محمدي(ص) باقي نمي گذارند. اهل دانش اذعان دارند كه كتاب صحيفه سجاديه از نظر جايگاه ارزشي سومين كتابي است كه در صدر اسلام پس از قرآن كريم و نهج البلاغه پديد آمده و مانند نسيم صبا در اطراف و اكناف عالم منتشر شده و از اين رو مردم آن را مورد اهتمام و توجه قرار داده اند. سراسر اين كتاب پر ازحقايقي است كه خداوند سبحان هنگام خلوت آن را بر زبان آن حضرت(ع) روان ساخته است و هر كتاب ديگري كه در اين فن تنظيم يافته از اين كتاب بهره و نصيبي برده است. به طوري كه ديگر دانشمندان كتب ادعيه خود را بر مبناي دعاهاي اين صحيفه به رشته تحرير درآورده اند.
دعاهاي صحيفه علاوه بر حسن بلاغت و كمال فصاحت بر عالي ترين مضامين و عبارات و علوم الهي مشتمل است. زيبايي، شكوه وقدرت روحي كه در تعبيرات روح پرور آن به كار رفته و طرق مختلفي كه در اوقات گوناگون در مقام فروتني و توسل در پيشگاه الهي و درود وثنا برخداوند انتخاب شده، خود بالاترين شاهد و دليل است بر اين كه صدور آن از مقام امام معصوم(ع) قطعي است و احدي دست رد و انكار بر آن ننهاده و نام آن شهره آفاق است و فروغش بر اكناف جهان گسترده تا آنجا كه هرگز شك و ترديد در آن راه ندارد وگوهري است از معدن علوم امام سجاد(ع). بنابراين به خاطر جايگاه والايش بزرگان علم و ادب سه نام بر آن گذارده اند كه گوياي جايگاه رفيع اين كتاب عظيم الشأن است:
1- اخت القرآن
2- انجيل اهل بيت(ع)
3- زبور آل محمد(ص)
صحيفه سجاديه هر چند سراسر دعا و نيايش است و تمام مطالب آن به عنوان راز و نياز انسان با پروردگار خويش ارائه شده، ولي تأمل و تحقيق در گستره مفاهيم و معارف آن به وضوح نشان مي دهد كه دعاهاي آن فراتر از مناجات هاي فردي و راز و نيازهايي است كه يك انسان در خلوت تنهايي خود و در بحران مشكلات زندگي، با خداي خويش دارد.
مناجات هاي صحيفه در حقيقت نجواي علم و اخلاق و عقيده وسياست است با روح موحدان و مناجاتياني كه در محراب عبادت و ميدان جهاد و صحنه مبارزه با شيطان هاي دروني و بروني حضور دارند.
امام سجاد(ع) از محراب نيايش مكتبي سرشار ازآموزش و پرورش پديد آورد و با پست ترين خصلت ها و ارزنده ترين انديشه ها را با لطافت وعطر مناجات درهم آميخته و شيفتگان جمال حق را تا جايگاه شناخت حقايق اوج داده است.
صحيفه مدرسه اي است كه معلم آن امام چهارم(ع) است و اين معلم است كه با اين كتاب جهانيان را در تمام اعصار درس مي دهد و هر كس را در حد توان و قدرتش و به اندازه تكليف و استعدادش به مقامي كه بايد برسد مي رساند. صحيفه درياي پرخروش فيض الهي است كه لؤلؤ و مرجانش از شمار بيرون و اشياي پرقيمتش ازحد شمارش خارج است.
صحيفه آفتاب پر حرارت الهي است كه از مشرق وجود حضرت زين العابدين براي تربيت وجود انسان ها طلوع كرده و تا ابد از فروغ بخشي باز نخواهد ماند
هدايت و استراتژي در ارتباطات
تبليغ و رساندن پيام وحي به ژرفاي جان انسان ها و استراتژي در ارتباطات از آشكارترين وظايف هر امام وپيشواي الهي است. امام سجاد(ع) همان مسئوليتي را دارا بود كه اميرالمؤمنين(ع) برعهده داشت. رسالت ها و وظايف امامان در اصل و بنيان با هم برابر است ولي شرايط و مقتضيات زمان و نيازهاي مردم هر عصر متفاوت است. تفاوت شرايط و مقتضيات نمي تواند اصول را جابجا كند و آن ها را از ارزش و اعتبار ساقط نمايد، ولي مي بايد شيوه ها و روش ها را تغيير داد. به عنوان مثال علي بن ابي طالب(ع) وظيفه داشتند تا با ظلم و انحراف مبارزه كند و خلافت به حق خويش را به مردم بشناساند و رهبري امت اسلامي را به سوي نظام عقيدتي، سياسي واخلاقي اسلام ناب برعهده گيرد و همين رسالت ها را حسن بن علي(ع) و حسين بن علي(ع) نيز برعهده داشتند در حالي كه واقعيت اسناد و مدارك تاريخ نشان مي دهد كه هر يك ازاين امامان روش ويژه اي را در ايفاي رسالت و مسئوليت يگانه خود اتخاذ كردند. اين در حالي است كه عقيده و پيام وهدف آن ها كم ترين تمايزي با يكديگر نداشته است.
تاريخ نشان مي دهد كه شيعيان در عصر امامت امام سجاد(ع) با جراحت هاي سنگيني كه از روزگار غصب خلافت وجنگ صفين و نهروان و جمل و روزگار حاكميت معاويه و يزيد و نيز شهادت حسين بن علي(ع) و يارانش بر روح خويش احساس مي كردند، مجالي براي نبردي دوباره با دستگاه اموي نداشتند.فشارهاي روزافزون دستگاه خلافت و نافرجامي قيام هاي توابين بذر يأس و نااميدي را در روح ها پراكنده بود. در چنين شرايطي امام سجاد(ع) اجازه نداشت كه به طور رسمي و علني مانند امام باقر(ع) و امام صادق(ع) به تعليم و آموزش پيروان خود بپردازد و نه امكان آن را داشت تا مانند علي ابن ابي طالب(ع) قوايي را عليه دستگاه اموي گردآورد. اين دو مشكل در ميدان فرهنگ و سياست و جامعه مي توانست براي مدتي طولاني انديشه و معارف شيعي را مورد غفلت قرار دهد تا آن را به بن بست رسيده، معرفي كند.
هنر رهبري در هدايت و تبليغ جامعه اقتضا مي كرد كه استراتژي امام سجاد(ع) در ارتباطات بايد عالي ترين نوع باشد(6) بنابراين روش مبارزه صحيح را انتخاب كرد و آن تشكيل و احداث مركز اطلاع رساني جهاني الهي بود كه بتواند از كانال آن چهره انقلاب كربلا وپيام اسلام الهي را به تصوير بكشد و گفتار امام(ع) در آن فريادي است به همه تاريخ كه در هر شرايط و باه هر شكل و هر امكاني كه در اختيار هست، حرف حق را بايد زد و نهضت و انقلاب را بايد پاسداري كرد ودر هيچ شرايطي اين مسئوليت سلب نخواهد شد.
|
|
چارمين نور الهى | |
|
سلام اى چارمين نور الهى |
كليم وادى طور الهى | |
|
تو آن شاهى كه در بزم مناجات |
خدا مىكرد با نامت مباهات | |
|
تو را سجاده داران مىشناسند |
تو را سجده گزاران مىشناسند | |
|
تو سجادى، تو سجاده نشينى |
تو در زهد و ورع تنهاترينى | |
|
قيامت مىشود پيدا جبينت |
به صوت «اَينَ زين العابدينت» | |
|
شبيه تو خدا عابد ندارد |
مدينه غير تو زاهد ندارد | |
|
تو با درماندگان خود شفيعى |
تو با خيل جذامىها رفيقى | |
|
سحرها نان و خرما روى دوشت |
صداى سائلان تو به گوشت | |
|
فرزدق را تو شعر تازه دادى |
تو بر شعر ترش آوازه دادى | |
|
تو ميقاتى تو مشعر زاده هستى |
عزيز من پيمبر زاده هستى | |
|
تو كز نسل اميرالمؤمنينى |
پيمبر زاده ايران زمينى | |
|
سزد شاهان فتند اينجا به زانو |
علىبن الحسين شهربانو | |
|
علىبن الحسين شهربانو |
تو را با نام زينب مىشناسند | |
|
تو در افلاك، زين العابدينى |
تو روى خاك، با ما همنشينى | |
|
قتيل تار گيسوى تو اصغر |
فدايى تو باشد همچو اكبر | |
|
ابوفاضل همان ماه مدينه |
كنارت دست دارد روى سينه | |
|
تو كوه عصمتى، لرزش ندارى |
تو از غير خدا خواهش ندارى | |
|
تو در بالاى منبر چون رسولى |
تو در محراب خود گويا بتولى | |
|
تو بابايى چنان شمشير دارى |
تو بابايى ز نسل شير دارى | |
|
تو را شب زندهداران مىپرستند |
لبت را روزه داران مىپرستند | |
|
تو جنسات از نيستان غدير است |
تو نامت روى ديوان غدير است | |
|
تو بر پيشانى خود پينه دارى |
تو بر پيشانى خود پينه دارى | |
|
تو آنى كه به كويت هر كه آمد |
غلام مستجاب الدّعوه باشد | |
|
تو اشك مطلقى، گريه تبارى |
تو از روز ازل ابر بهارى | |
|
تو مقتل سيرتى از جنس آهى |
تو مثل حنجر گل، بى گناهى | |
|
رعيتهاى تو، شه زادگانند |
اسيران درت آزادگانند | |
|
تو بزم روضه را بنيانگذارى |
تو در دل، روضهي ماهانه دارى | |
|
تو از جنس غرور دخترانى |
تو آه سينه بى معجرانى | |
|
تو منبر رفتهاى اما به ناقه |
سخنها گفتهاى اما به ناقه | |
|
تو آن يعقوب يوسف زاده هستى |
تو آن از دست يوسف داده هستى | |

احاديث منتخب
امام سجاد عليه السلام
ثَلاثٌ مَنْ كُنَّ فيهِ مِنَ الْمُؤمِنينَ كانَ في كَنَفِ اللّهِ، وَأظَلَّهُ اللّهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ في ظِلِّ عَرْشِهِ، وَآمَنَهُ مِنْ فَزَعِ الْيَوْمِ الاْكْبَرِ:
مَنْ أَعْطى النّاسَ مِنْ نَفْسِهِ ما هُوَ سائِلهُم لِنَفْسِهِ، ورَجُلٌ لَمْ يَقْدِمْ يَداً وَرِجْلاً حَتّى يَعْلَمَ أَنَّهُ فى طاعَةِ اللّهِ قَدِمَها أَوْ فى مَعْصِيَتِهِ، وَرَجُلٌ لَمْ يَعِبْ أخاهُ بِعَيْب حَتّى يَتْرُكَ ذلكَ الْعِيْبَ مِنْ نَفْسِهِ.([1])
امام سجاد(عليه اسلام) فرمود: سه حالت و خصلت در هر يك از مؤمنين باشد در پناه خداوند خواهد بود و روز قيامت در سايه رحمت عرش الهى مى باشد و از سختى ها و شدايد صحراى محشر در امان است:
اوّل آن كه در كارگشائى و كمك به نيازمندان و درخواست كنندگان دريغ ننمايد.
دوّم آن كه قبل از هر نوع حركتى بينديشد كه كارى را كه مى خواهد انجام دهد يا هر سخنى را كه مى خواهد بگويد آيا رضايت و خوشنودى خداوند در آن است يا مورد غضب و سخط او مى باشد.
سوّم قبل از عيب جوئى و بازگوئى عيب ديگران، سعى كند عيب هاى خود را برطرف نمايد.
2- قالَ(عليه السلام): ثَلاثٌ مُنْجِياتٌ لِلْمُؤْمِن: كَفُّ لِسانِهِ عَنِ النّاسِ وَ اغْتِيابِهِمْ، وَ إشْغالُهُ نَفْسَهُ بِما يَنْفَعُهُ لاِخِرَتِهِ وَ دُنْياهُ، وَ طُولُ الْبُكاءِ عَلى خَطيئَتِهِ.([2])
فرمود: سه چيز موجب نجات انسان خواهد بود: بازداشت زبان از بدگوئى و غيبت مردم، خود را مشغول به كارهائى كردن كه براى آخرت و دنيايش مفيد باشد.
و هميشه بر خطاها و اشتباهات خود گريان و ناراحت باشد.
3- قالَ(عليه السلام): أرْبَعٌ مَنْ كُنَّ فيهِ كَمُلَ إسْلامُهُ، وَ مَحَصَتْ ذُنُوبُهُ، وَ لَقِيَ رَبَّهُ وَ هُوَ عَنْهُ راض: وِقاءٌ لِلّهِ بِما يَجْعَلُ عَلى نَفْسِهِ لِلنّاس، وَ صِدْقُ لِسانِه مَعَ النّاسِ، وَ الاْسْتحْياء مِنْ كُلِّ قَبِيح عِنْدَ اللّهِ وَ عِنْدَ النّاسِ، وَ حُسْنُ خُلْقِهِ مَعَ أهْلِهِ.([3])
فرمود: هركس داراى چهار خصلت باشد، ايمانش كامل، گناهانش بخشوده خواهد بود، و در حالتى خداوند را ملاقات مى كند كه از او راضى و خوشنود است:
1 ـ خصلت خودنگهدارى و تقواى الهى به طورى كه بتواند بدون توقّع و چشم داشتى، نسبت به مردم خدمت نمايد.
2 ـ راست گوئى و صداقت نسبت به مردم در تمام موارد زندگى.
3 ـ حيا و پاكدامنى نسبت به تمام زشتى هاى شرعى و عرفى.
4 ـ خوش اخلاقى و خوش برخوردى با اهل و عيال خود.
4- قالَ(عليه السلام): يَا ابْنَ آدَم، إنَّكَ لا تَزالُ بَخَيْر ما دامَ لَكَ واعِظٌ مِنْ نَفْسِكَ، وَما كانَتِ الْمُحاسَبَةُ مِنْ هَمِّكَ، وَما كانَ الْخَوْفُ لَكَ شِعاراً.([4])
فرمود: اى فرزند آدم، تا آن زمانى كه در درون خود واعظ و نصيحت كننده اى دلسوز داشته باشى، و در تمام امور بررسى و محاسبه كارهايت را اهميّت دهى، و در تمام حالات ـ از عذاب الهى ـ ترس و خوف داشته باشى; در خير و سعادت خواهى بود.
5- قالَ(عليه السلام): وَ أمّا حَقُّ بَطْنِكَ فَأنْ لا تَجْعَلْهُ وِعاءً لِقَليل مِنَ الْحَرامِ وَ لا لِكَثير، وَ أنْ تَقْتَصِدَ لَهُ فِى الْحَلالِ.([5])
فرمود: حقّى كه شكم بر تو دارد اين است كه آن را ظرف چيزهاى حرام ـ چه كم و چه زياد ـ قرار ندهى و بلكه در چيزهاى حلال هم صرفه جوئى كنى و به مقدار نياز استفاده نمائى.
6- قالَ(عليه السلام): مَنِ اشْتاقَ إلى الْجَنَّةِ سارَعَ إلى الْحَسَناتِ وَسَلاعَنِ الشَّهَواتِ، وَمَنْ أشْفَقَ مِنَ النارِ بادَرَ بِالتَّوْبَةِ إلى اللَّهِ مِنْ ذُنُوبِهِ وَراجَعَ عَنِ الْمَحارِمِ.([6])
فرمود: كسى كه مشتاق بهشت باشد در انجام كارهاى نيك، سرعت مى نمايد و شهوات را زير پا مى گذارد; و هركس از آتش قيامت هراسناك باشد به درگاه خداوند توبه مى كند و از گناهان و كاهاى زشت دورى مى جويد.
7- قالَ(عليه السلام): طَلَبُ الْحَوائِجِ إلىَ النّاسِ مَذَلَّةٌ لِلْحَياةِ وَمَذْهَبَةٌ لِلْحَياءِ، وَاسْتِخْفافٌ بِالْوَقارِ وَهُوَ الْفَقْرُ الْحاضِرِ، وَقِلَّةُ طَلَبِ الْحَوائِجِ مِنَ النّاسِ هُوَ الْغِنَى الْحاضِر.([7])
فرمود: دست نياز به سوى مردم دراز كردن، سبب ذلّت و خوارى در زندگى و در معاشرت خواهد بود.
و نيز موجب از بين رفتن حياء و ناچيز شدن شخصيت خواهد گشت به طورى كه هميشه احساس نياز و تنگ دستى نمايد.
و هرچه كمتر به مردم رو بيندازد و كمتر درخواست كمك نمايد بيشتر احساس خودكفائى و بى نيازى خواهد داشت.
8- قالَ(عليه السلام): اَلْخَيْرُ كُلُّهُ صِيانَةُ الاْنْسانِ نَفْسَهُ.([8])
فرمود: سعادت و خوشبختى انسان در حفظ و كنترل اعضاء و جوارح خود از هرگونه كار زشت و خلاف است.
9- قالَ(عليه السلام): سادَةُ النّاسِ فى الدُّنْيا الأَسْخِياء، وَ سادَةُ الناسِ في الآخِرَةِ الاْتْقياءِ.([9])
فرمود: در اين دنيا سرور مرد، سخاوتمندان هستند; ولى در قيامت سيّد و سرور مردم، پرهيزكاران خواهند بود.
10- قالَ(عليه السلام): مَنْ زَوَّجَ لِلّهِ، وَوَصَلَ الرَّحِمَ تَوَّجَهُ اللّهُ بِتاجِ الْمَلَكِ يَوْمَ الْقِيامَةِ.([10])
فرمود: هركس براى رضا و خوشنودى خداوند ازدواج نمايد و با خويشان خود صله رحم نمايد، خداوند او را در قيامت مفتخر و سربلند مى گرداند.
11- قالَ(عليه السلام): مَنْ زارَ أخاهُ فى اللّهِ طَلَباً لاِنْجازِ مَوْعُودِ اللّهِ، شَيَّعَهُ سَبْعُونَ ألْفَ مَلَك، وَهَتَفَ بِهِ هاتِفٌ مِنْ خَلْف ألاطِبْتَ وَطابَتْ لَكَ الْجَنَّةُ، فَإذا صافَحَهُ غَمَرَتْهُ الرَّحْمَةُ.([11])
فرمود: هركس به ديدار دوست و برادر خود برود و براى رضاى خداوند او را زيارت نمايد به اميد آن كه به وعده هاى الهى برسد، هفتاد هزار فرشته او را همراه و مشايعت خواهند كرد، همچنين مورد خطاب قرار مى گيرد كه از آلودگى ها پاك شدى و بهشت گوارايت باد.
پس چون با دوست و برادر خود دست دهد و مصافحه كند مورد رحمت قرار خواهد گرفت.
12- قالَ(عليه السلام): إنْ شَتَمَكَ رَجُلٌ عَنْ يَمينِكَ، ثُمَّ تَحَوَّلَ إلى يَسارِكَ فَاعْتَذَرَ إلَيْكَ فَاقْبَلْ مِنْهُ.([12])
فرمود: چنانچه شخصى تو را بدگويى كند، و سپس برگردد و پوزش طلبد، عذرخواهى و پوزش او را پذيرا باش.
13- قالَ(عليه السلام): عَجِبْتُ لِمَنْ يَحْتَمى مِنَ الطَّعامِ لِمَضَرَّتِهِ، كَيْفَ لايَحْتَمى مِنَ الذَّنْبِ لِمَعَرَّتِهِ.([13])
فرمود: تعجّب دارم از كسى كه نسبت به تشخيص خوب و بد خوراكش اهتمام مىورزد كه مبادا ضررى به او برسد، چگونه نسبت به گناهان و ديگر كارهايش اهميّت نمى دهد، و نسبت به مفاسد دنيائى، آخرتى روحى، فكرى، اخلاقى و... بى تفاوت است.
14- قالَ(عليه السلام): مَنْ أطْعَمَ مُؤْمِناً مِنْ جُوع أطْعَمَهُ اللّهُ مِنْ ثِمارِ الْجَنَّةِ، وَمَنْ سَقى مُؤْمِناً مِنْ ظَمَأ سَقاهُ اللّهُ مِنَ الرَّحيقِ الْمَخْتُومِ، وَمَنْ كَسا مُؤْمِناً كَساهُ اللّهُ مِنَ الثّيابِ الْخُضْرِ.([14])
فرمود: هركس مؤمن گرسنه اى را طعام دهد خداوند او را از ميوه هاى بهشت اطعام مى نمايد، و هر كه تشنه اى را آب دهد خداوند از چشمه گواراى بهشتى سيرآبش مى گرداند، و هركس برهنه اى را لباس بپوشاند خداوند او را از لباس سبز بهشتى ـ كه بهترين نوع و رنگ مى باشد ـ خواهد پوشاند.
15- قالَ(عليه السلام): إنَّ دينَ اللّهِ لايُصابُ بِالْعُقُولِ النّاقِصَةِ، وَالاْراءِ الْباطِلَةِ، وَالْمَقاييسِ الْفاسِدَةِ، وَلايُصابُ إلاّ بِالتَّسْليمِ، فَمَنْ ـ سَلَّمَ لَنا سَلِمَ، ومَنِ اهْتَدى بِنا هُدِىَ، وَمَنْ دانَ بِالْقِياسِ وَالرَّأْىِ هَلَكَ.([15])
فرمود: به وسيله عقل ناقص و نظريه هاى باطل، و مقايسات فاسد و بى اساس نمى توان احكام و مسائل دين را به دست آورد; بنابراين تنها وسيله رسيدن به احكام واقعى دين، تسليم محض مى باشد; پس هركس در مقابل ما اهل بيت تسليم باشد از هر انحرافى در امان است و هر كه به وسيله ما هدايت يابد خوشبخت خواهد بود.
و شخصى كه با قياس و نظريات شخصى خود بخواهد دين اسلام را دريابد، هلاك مى گردد.
16- قالَ(عليه السلام): الدُّنْيا سِنَةٌ، وَالاْخِرَةُ يَقْظَةٌ، وَنَحْنُ بَيْنَهُما أضْغاثُ أحْلامِ.([16])
فرمود: دنيا همچون نيمه خواب (چرت) است و آخرت بيدارى مى باشد و ما در اين ميان رهگذر، بين خواب و بيدارى به سر مى بريم.
17- قالَ(عليه السلام): مِنْ سَعادَةِ الْمَرْءِ أنْ يَكُونَ مَتْجَرُهُ فى بِلادِهِ، وَيَكُونَ خُلَطاؤُهُ صالِحينَ، وَتَكُونَ لَهُ أوْلادٌ يَسْتَعينُ بِهِمْ.([17])
فرمود: از سعادت مرد آن است كه در شهر خود كسب و تجارت نمايد و شريكان و مشتريانش افرادى صالح و نيكوكار باشند، و نيز داراى فرزندانى باشد كه كمك حال او باشند.
18- قالَ(عليه السلام): آياتُ الْقُرْآنِ خَزائِنُ الْعِلْمِ، كُلَّما فُتِحَتْ خَزانَةٌ، فَيَنْبَغى لَكَ أنْ تَنْظُرَ ما فيها.([18])
فرمود: هر آيه اى از قرآن، خزينه اى از علوم خداوند متعال است، پس هر آيه را كه مشغول خواندن مى شوى، در آن دقّت كن كه چه مى يابى.
19- قالَ(عليه السلام): مَنْ خَتَمَ الْقُرْآنَ بِمَكَّة لَمْ يَمُتْ حَتّى يَرى رَسُولَ اللّهِ (صلى الله عليه وآله وسلم)، وَيَرَى مَنْزِلَهُ فى الْجَنَّةِ.([19])
فرمود: هر كه قرآن را در مكّه مكرّمه ختم كند، نمى ميرد مگر آن كه حضرت رسول اللّه (صلى الله عليه وآله وسلم); و نيز جايگاه خود را در بهشت رؤيت مى نمايد.
20- قال(عليه السلام): يا مَعْشَرَ مَنْ لَمْ يَحِجَّ اسْتَبْشَرُوا بِالْحاجِّ إذا قَدِمُوا فَصافِحُوهُمْ وَعَظِّمُوهُمْ، فَإنَّ ذلِكَ يَجِبُ عَلَيْكُمْ تُشارِكُوهُمْ فى الاْجْرِ.([20])
فرمود: شماهائى كه به مكّه نرفته ايد و در مراسم حجّ شركت نكرده ايد، بشارت باد شماها را به آن حاجيانى كه بر مى گردند، با آن ها ـ ديدار و ـ مصافحه كنيد تا در پاداش و ثواب حجّ آن ها شريك باشيد.
21- قالَ(عليه السلام): الرِّضا بِمَكْرُوهِ الْقَضاءِ، مِنْ أعْلى دَرَجاتِ الْيَقينِ.([21])
فرمود: شادمانى و راضى بودن به سخت ترين مقدّرات الهى از عالى ترين مراتب ايمان و يقين خواهد بود.
22- قالَ(عليه السلام): ما مِنْ جُرْعَة أَحَبُّ إلى اللّهِ مِنْ جُرْعَتَيْنِ: جُرْعَةُ غَيْظ رَدَّها مُؤْمِنٌ بِحِلْم، أَوْ جُرْعَةُ مُصيبَة رَدَّها مُؤْمِنٌ بِصَبْر.([22])
فرمود: نزد خداوند متعال حالتى محبوب تر از يكى از اين دو حالت نيست: حالت غضب و غيظى كه مؤمن با بردبارى و حلم از آن بگذرد و ديگرى حالت بلا و مصيبتى كه مؤمن آن را با شكيبائى و صبر بگذراند.
23- قالَ(عليه السلام): مَنْ رَمَى النّاسَ بِما فيهِمْ رَمَوْهُ بِما لَيْسَ فيِهِ.([23])
فرمود: هركس مردم را عيب جوئى كند و عيوب آنان را بازگو نمايد و سرزنش كند، ديگران او را متهّم به غير واقعيّات مى كنند.
24- قالَ(عليه السلام): مُجالَسَةُ الصَّالِحيِنَ داعِيَةٌ إلى الصَّلاحِ، وَ أَدَبُ الْعُلَماءِ زِيادَةٌ فِى الْعَقْلِ.([24])
فرمود: هم نشينى با صالحان انسان را به سوى صلاح و خير مى كشاند; و معاشرت و هم صحبت شدن با علماء، سبب افزايش شعور و بينش مى باشد.
25- قالَ(عليه السلام): إنَّ اللّهَ يُحِبُّ كُلَّ قَلْب حَزين، وَ يُحِبُّ كُلَّ عَبْد شَكُور.([25])
فرمود: همانا خداوند مهربان دوست دارد هر قلب حزين و غمگينى را (كه در فكر نجات و سعادت خود باشد); و نيز هر بنده شكرگذارى را دوست دارد.
26- قالَ(عليه السلام): إنَّ لِسانَ ابْنَ آدَم يَشْرُفُ عَلى جَميعِ جَوارِحِهِ كُلَّ صَباح فَيَقُولُ: كَيْفَ أصْبَحْتُمْ؟
فَيَقُولُونَ: بِخَيْر إنْ تَرَكْتَنا، إنَّما نُثابُ وَ نُعاقَبُ بِكَ.([26])
فرمود: هر روز صبحگاهان زبان انسان بر تمام اعضاء و جوارحش وارد مى شود و مى گويد: چگونه ايد؟ و در چه وضعيّتى هستيد؟
جواب دهند: اگر تو ما را رها كنى خوب و آسوده هستيم، چون كه ما به وسيله تو مورد ثواب و عقاب قرار مى گيريم.
27- قالَ(عليه السلام): ما تَعِبَ أوْلِياءُ اللّهُ فِى الدُّنْيا لِلدُّنْيا، بَلْ تَعِبُوا فِى الدُّنْيا لِلاْخِرَةِ.([27])
فرمود: دوستان و اولياء خدا در فعاليّت هاى دنيوى خود را براى دنيا به زحمت نمى اندازند و خود را خسته نمى كنند بلكه براى آخرت زحمت مى كِشند.
28- قالَ(عليه السلام): لَوْ يَعْلَمُ النّاسُ ما فِى طَلَبِ الْعِلْمِ لَطَلَبُوهُ وَ لَوْبِسَفْكِ الْمُهَجِ وَ خَوْضِ اللُّجَجِ.([28])
فرمود: چنانچه مردم منافع و فضايل تحصيل علوم را مى دانستند هر آينه آن را تحصيل مى كردند گرچه با ريخته شدن و يا فرو رفتن زير آب ها در گرداب هاى خطرناك باشد.
29- قال(عليه السلام): لَوِ اجْتَمَعَ أهْلُ السّماءِ وَ الاْرْضِ أنْ يَصِفُوا اللّهَ بِعَظَمَتِهِ لَمْ يَقْدِرُوا.([29])
فرمود: چنانچه تمامى اهل آسمان و زمين گِرد هم آيند و بخواهند خداوند متعال را در جهت عظمت و جلال توصيف و تعريف كنند، قادر نخواهند بود.
30- قالَ(عليه السلام): ما مِنْ شَيْىء أحبُّ إلى اللّهِ بَعْدَ مَعْرِفَتِهِ مِنْ عِفَّةِ بَطْن وَفَرْج، وَما شَيْىءٌ أَحَبُّ إلى اللّهِ مِنْ أنْ يُسْألَ.([30])
فرمود: بعد از معرفت به خداوند چيزى محبوب تر از دور نگه داشتن شكم و عورت ـ از آلودگى ها و هوسرانى ها و گناهان ـ نيست، و نيز محبوبترين كارها نزد خداوند مناجات و درخواست نيازمنديها به درگاهش مى باشد.
31- قالَ(عليه السلام): إنَّ أفْضَلَ الْجِهادِ عِفَّةُ الْبَطْنِ وَالْفَرْجِ.([31])
فرمود: با فضيلت ترين ومهمترين مجاهدت ها، عفيف نگه داشتن شكم و عورت است ـ از چيزهاى حرام و شبهه ناك ـ .
32- قالَ(عليه السلام): إبْنَ آدَم إنَّكَ مَيِّتٌ وَمَبْعُوثٌ وَمَوْقُوفٌ بَيْنَ يَدَىِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلّ مَسْؤُولٌ، فَأعِدَّ لَهُ جَواباً.([32])
فرمود: اى فرزند آدم! (اى انسان! تو) خواهى مُرد و سپس محشور مى شوى و در پيشگاه خداوند متعال جهت سؤال و جواب احضار خواهى شد، پس جوابى (قانع كننده و صحيح در مقابل سؤال ها) مهيّا و آماده كن.
33- قالَ(عليه السلام): نَظَرُ الْمُؤْمِنِ فِى وَجْهِ أخِيهِ الْمُؤْمِنِ لِلْمَوَدَّةِ وَالْمَحَبَّةِ لَهُ عِبادَة.([33])
فرمود: نظر كردن مؤمن به صورت برادر مؤمنش از روى علاقه و محبّت عبادت است.
34- قالَ(عليه السلام): إيّاكَ وَمُصاحَبَةُ الْفاسِقِ، فَإنّهُ بائِعُكَ بِأكْلَة أَوْ أقَلّ مِنْ ذلِكَ وَإيّاكَ وَمُصاحَبَةُ الْقاطِعِ لِرَحِمِهِ فَإنّى وَجَدْتُهُ مَلْعُوناً فى كِتابِ اللّهِ.([34])
فرمود: بر حذر باش از دوستى و همراهى با فاسق چون كه او به يك لقمه نان و چه بسا كمتر از آن هم، تو را مى فروشد; و مواظب باش از دوستى و صحبت كردن با كسى كه قاطع صله رحم مى باشد چون كه او را در كتاب خدا ملعون يافتم.
35- قالَ(عليه السلام): أشَدُّ ساعاتِ ابْنِ آدَم ثَلاثُ ساعات: السّاعَةُ الَّتى يُعايِنُ فيها مَلَكَ الْمَوْتِ، وَالسّاعَةُ الَّتى يَقُومُ فيها مِنْ قَبْرِهِ، وَالسَّاعَةُ الَّتى يَقِفُ فيها بَيْنَ يَدَيِ الله تَبارَكَ وَتَعالى، فَإمّا الْجَنَّةُ وَإمّا إلَى النّارِ.([35])
فرمود: مشكل ترين و سخت ترين لحظات و ساعات دوران ها براى انسان، سه مرحله است:
1 ـ آن موقعى كه عزرائيل بر بالين انسان وارد مى شود و مى خواهد جان او را برگيرد.
2 ـ آن هنگامى كه از درون قبر زنده مى شود و در صحراى محشر به پا مى خيزد.
3 ـ آن زمانى كه در پيشگاه خداوند متعال ـ جهت حساب و كتاب و بررسى اعمال ـ قرار مى گيرد و نمى داند راهى بهشت و نعمت هاى جاويد مى شود و يا راهى دوزخ و عذاب دردناك خواهد شد.
36- قالَ(عليه السلام): إذا قامَ قائِمُنا أذْهَبَ اللّهُ عَزَوَجَلّ عَنْ شيعَتِنا الْعاهَةَ، وَ جَعَلَ قُلُوبَهُمْ كُزُبُرِ الْحَديدِ، وَجَعَلَ قُوَّةَ الرَجُلِ مِنْهُمْ قُوَّةَ أرْبَعينَ رَجُلاً.([36])
فرمود: هنگامى كه قائم ما ( حضرت حجّت، روحى له الفداء و عجّ) قيام و خروج نمايد خداوند بلا و آفت را از شيعيان و پيروان ما بر مى دارد ودل هاى ايشان را همانند قطعه آهن محكم مى نمايد، و نيرو و قوّت هر يك از ايشان به مقدار نيروى چهل نفر ديگران خواهد شد.
37- قالَ(عليه السلام): عَجَباً كُلّ الْعَجَبِ لِمَنْ عَمِلَ لِدارِ الْفَناءِ وَتَرَكَ دارَ الْبقاء.([37])
فرمود: بسيار عجيب است از كسانى كه براى اين دنياى زودگذر و فانى كار مى كنند و خون دل مى خورند ولى آخرت را كه باقى و ابدى است رها و فراموش كرده اند.
38- قالَ(عليه السلام): رَأْيْتُ الْخَيْرَ كُلَّهُ قَدِ اجْتَمَعَ فِى قَطْعِ الطَّمَعِ عَمّا فِى أيْدِى النّاسِ.([38])
فرمود: تمام خيرات و خوبى هاى دنيا و آخرت را در چشم پوشى و قطع طَمَع از زندگى و اموال ديگران مى بينم (يعنى قناعت داشتن).
39- قالَ(عليه السلام): مَنْ لَمْ يَكُنْ عَقْلُهُ أكْمَلَ ما فيهِ، كانَ هَلاكُهُ مِنْ أيْسَرِ ما فيهِ.([39])
فرمود: كسى كه بينش و عقل خود را به كمال نرساند ـ و در رُكود فكرى و فرهنگى بسر برد ـ به سادگى در هلاكت و گمراهى و سقوط قرار خواهد گرفت.
40- قالَ(عليه السلام): إنَّ الْمَعْرِفَةَ، وَكَمالَ دينِ الْمُسْلِمِ تَرْكُهُ الْكَلامَ فيما لايُغْنيهِ، وَقِلَّةُ ريائِهِ، وَحِلْمُهُ، وَصَبْرُهُ، وَحُسْنُ خُلْقِهِ.([40])
فرمود: همانا معرفت و كمال دين مسلمان در گرو رهاكردن سخنان و حرف هائى است كه به حال او ـ و ديگران ـ سودى ندارد.
همچنين از ريا و خودنمائى دورى جستن; و در برابر مشكلات زندگى بردبار و شكيبا بودن; و نيز داراى اخلاق پسنديده و نيك سيرت بودن است.
پاورقيها:
[1] ـ تحف العقول: ص204، بحارالأنوار: ج 75، ص 141، ح 3.
[2] ـ تحف العقول: ص 204، بحارالأنوار: ج 75، ص 140، ح 3.
[3] ـ مشكاة الأنوار: ص 172، بحارالأنوار: ج 66، ص 385، ح 48.
[4] ـ مشكاة الأنوار: ص 246، بحارالأنوار: ج 67، ص 64، ح 5.
[5] ـ تحف العقول: ص 186، بحارالأنوار: ج 71، ص 12، ح 2.
[6] ـ تحف العقول: ص 203، بحارالأنوار: ج 75، ص 139، ح 3.
[7] ـ تحف العقول: ص 210، بحارالأنوار: ج 75، ص 136، ح 3.
[8] ـ تحف العقول: ص201، بحارالأنوار: ج 75، ص 136، ح 3.
[9] ـ مشكاة الأنوار: ص 232، س 20، بحارالأنوار: ج 78، ص 50، ح 77.
[10] ـ مشكاة الأنوار: ص 166، س 3.
[11] ـ مشكاة الأنوار: ص 207، س 18.
[12] ـ مشكاة الأنوار: ص 229، س 10، بحارالأنوار: ج 78، ص 141، ح 3.
[13] ـ أعيان الشّيعة: ج 1، ص 645، بحارالأنوار: ج 78، ص 158، ح 19.
[14] ـ مستدرك الوسائل: ج 7، ص 252، ح 8.
[15] ـ مستدرك الوسائل: ج 17، ص 262، ح 25.
[16] ـ تنبيه الخواطر، معروف به مجموعة ورّام: ص 343، س 20.
[17] ـ وسائل الشيعة: ج 17، ص 647، ح 1، ومشكاة الأنوار: ص 262.
[18] ـ مستدرك الوسائل: ج 4، ص 238، ح 3.
[19] ـ من لا يحضره الفقيه: ج 2، ص 146، ح 95.
[20] ـ همان مدرك: ج 2، ص 147، ح97.
[21] ـ مستدرك الوسائل: ج 2، ص 413، ح 16.
[22] ـ مستدرك الوسائل: ج 2، ص 424، ح 21.
[23] ـ بحار الأنوار: ج 75، ص 261، ح 64.
[24] ـ بحارالأنوار: ج 1، ص 141، ضمن ح 30، و ج 75، ص 304.
[25] ـ كافى: ج 2، ص 99، بحارالأنوار: ج 71، ص 38، ح 25.
[26] ـ اصول كافى: ج 2، ص 115، وسائل الشّيعة: ج 12، ص 189، ح 1.
[27] ـ بحارالأنوار: ج 73، ص 92، ضمن ح 69.
[28] ـ اصول كافى: ج 1، ص 35، بحارالأنوار: ج 1، ص 185، ح 109.
[29] ـ اصول كافى: ج 1، ص 102، ح 4.
[30] ـ تحف العقول: ص 204، بحارالأنوار: ج 78، ص 41، ح 3.
[31] ـ مشكاة الأنوار: ص 157، س 20.
[32] ـ تحف العقول: ص 202، بحارالأنوار: ج 70، ص 64، ح 5.
[33] ـ تحف العقول: ص 204، بحارالأنوار: ج 78، ص 140، ح 3.
[34] ـ تحف العقول: ص 202، بحارالأنوار: ج 74، ص 196، ح 26.
[35] ـ بحار الأنوار: ج 6، ص 159، ح 19، به نقل از خصال شيخ صدوق.
[36] ـ خصال: ج 2، ص 542، بحارالأنوار: ج 52، ص 316، ح 12.
[37] ـ بحارالأنوار: ج 73، ص 127، ح 128.
[38] ـ اصول كافى: ج 2، ص 320، بحارالأنوار: ج 73، ص 171، ح 10.
[39] ـ بحارالأنوار: ج 1، ص 94، ح 26، به نقل از تفسير امام حسن عسكرى (عليه السلام).
[40] ـ تحف العقول: ص 202، بحارالأنوار: ج 2، ص 129، ح 11.
منبع: سايت انديشه قم
سرفصلهايى از حركت سياسى امام سجاد(ع) در نهضت كربلا
سيد غلامحسين حسينى
پيش درآمد
امام علىبنالحسين(ع)، مشهور به زينالعابدين و سجاد بنا به نقل مشهور در سال 38 هجرى در مدينه به دنيا آمد.[1] در هنگام حادثه كربلا 22 يا 23 سال سن داشته و بنا به نظريه بيشتر دانشمندان اسلامى از برادر شهيدش حضرت علىاكبر، كوچكتر بوده است.[2]
حيات اجتماعى، فرهنگى، سياسى و علمى امام سجاد(ع) از زواياى گوناگون قابل بررسى است. يكى از ابعاد زندگى امام سجاد(ع) همراهى او در قيام كربلا و پيام رسانى آن نهضت بزرگ است.
اين نوشته تنها از همين زاويه به زندگى امام ساجدان نگريسته و به مرور صحنههاى حضور و نقش سياسى آن حضرت در حادثه كربلا پرداخته است.
نهضت ماندگار
قيام بزرگ عاشورا ماندگارترين نهضت اسلامى است كه در محرم سال 61 قمرى روى داده است. اين نهضت داراى دو مرحله بود. برهه نخست، آفرينش و شكلگيرى و جهاد و جانبازى و دفاع از كرامت اسلامى و دعوت به اقامه عدل و احياى دين محمدى و سنت و سيره نبوى و علوى بوده كه به رهبرى امام حسين(ع) از نيمه ماه رجب سال 60 هجرى آغاز و در دهم محرم سال 61 هجرى به فرجام رسيد. مرحله دوم، دوره پيام رسانى و تثبيت ارزشهاى نهضت و عرصه جهاد فرهنگى و تبيين آرمانهاى آن قيام مقدس بود كه به رهبرى امام علىبنالحسين(ع) تداوم يافت.
امامت شيعه و رهبرى نهضت كربلا در عصرى به امام سجاد(ع) منتهى گشت كه او به همراه نزديكترين افراد خاندان آل على(ع) به اسارت مىرفتند. آل على(ع) آماج تيرهاى ستم و تهمت و افترائات سياستمداران بنىاميه قرار داشتند، ارزشهاى دينى دستخوش تحريف و تغيير امويان قرار گرفته، روحيه شجاعت و حميت اسلامى و باورهاى دينى مردم سست، احكام دينى بازيچه نالايقان اموى شده، خرافه گرى رواج يافته، روحيه شهامت و شهادت طلبى در زير شلاق و شكنجه و ارعاب امويان محو گشته بود. سختگيرىهاى بىحد و حصر، مصادره اموال و تخريب خانههاى آلهاشم، محروم ساختن آنها از امتيازات جامعه اسلامى، جلوگيرى مردم از هرگونه ارتباط با خاندان وحى و به انزوا كشاندن امام معصوم(ع) از مهمترين سياستهاى حاكمان اموى در مبارزه با اهل بيت عصمت و طهارت(ع) بوده است.[3]
امام زينالعابدين(ع) در چنين عصر و جوى رسالت و پيامبرى خود را آغاز كرد. در صورتى كه تنها سه تن پيرو واقعى داشت.[4] حركت جهاد فرهنگى و پرورش شخصيتها را در دستور كار خود قرار داد و با يك حركت عميق و دامنهدار به ايفاى نقش پيشوايى خود پرداخت اين رويكرد امام سجاد(ع) زمينه ساز انقلاب فرهنگى امام باقر(ع) و امام صادق(ع) گشت. از اين رو برخى از نويسندگان، آن حضرت را «باعث الاسلام من جديد» ناميدند.[5]
شاهد واقعه
در زمينه حضور امام سجاد(ع) در نهضت حسينى جاى ترديدى نيست. امّا از صحنههاى اجتماعى و سياسى امام سجاد(ع) در برهه آغازين نهضت، آگاهىهاى زيادى از تاريخ به دست نمىآيد، يعنى از نيمه رجب، نقطه آغاز نهضت كربلا تا شب دهم محرم، آخرين شب حيات امام حسين(ع) هيچگونه گزارشى در منابع تاريخى به چشم نمىخورد؛ آنچه كه هست از اين تاريخ به بعد است.[6]
اولين صحنه گزارش شده حيات اجتماعى و سياسى امام زينالعابدين(ع) در قيام حسينى، مربوط به شب عاشورا است. او خود مىگويد:
شامگاه شب عاشورا پدرم ياران خود را به نزد خويش فراخواند. من در حالى كه بيمار بودم نيز خدمت پدر رفتم تا گفتار او را بشنوم. پدرم فرمود: خدا را ستايش مىكنم و در تمام خوشى و ناخوشى او را سپاس مىگويم.... من يارانى بهتر و با وفاتر از اصحاب خود سراغ ندارم و اهل بيتى فرمانبردارتر و به صلهرحم پاىبندتر از اهلبيتم نمىشناسم. خداوند شما را جزاى نيك عنايت كند. من مىدانم كه فردا كار ما با اينان به جنگ خواهد انجاميد. من به شما اجازه مىدهم و بيعت خود را از شما بر مىدارم تا از سياهى شب براى پيمودن راه و دور شدن از محل خطر استفاده كنيد و هر يك از شما دست يك تن از اهلبيت مرا بگيريد و در شهرها پراكنده شويد تا خداوند فرج خويش را برايتان مقرر دارد. اين مردم تنها مرا مىخواهند و چون بر من دست يابند با شما كارى ندارند».[7]
امام علىبنالحسين(ع) در آن شب كه بيمار نيز بود، شب غريبى را سپرى مىكرد. و با چشمان خويش عظمت روح حسينبنعلى(ع) و شهامت و وفادارى اصحاب را ديد و خود را براى روزهاى واپسين آماده مىساخت.
در صحنه ديگر از آن شب مىخوانيم كه امام سجاد(ع) مىفرمايد:
«شبى كه بامداد آن پدرم كشته شد من بيمار بودم و عمهام زينب پرستار من بود. پدرم در حالى كه اين بيتها را زمزمه مىكرد نزد من آمد:
يا دهر افٍّ لك من خليل كَمْ لَكَ فى الاشراق و الأَصيل
من طالبٍ و صاحبٍ قتيل و الدّهر لايقَنُع بالبديل
و انّما الأمر الى الجليل و كلُّ حىٍّ سالكُ سبيل[8]
من مقصود پدرم را از خواندن اين بيتها دريافتم و گريه گلويم را گرفت امّا گريه خود را باز داشتم و دانستم كه مصيبت فرود آمده است».[9]
رزم زينالعابدين در ميدان كربلا
تقريباً همه مورخان بر اين باورند كه امام سجاد(ع) در صحنه كربلا بيمار بود و اين بيمارى نيز حكمت و مصلحت الهى براى امت اسلام بوده تا در سايه آن وجود حجت خداوند در زمين حفظ شود و امر خلافت و وصايت رسول(ص) تداوم يابد. و به همين دليل در ميدان رزم كربلا حضور نيافت.[10]
او تنها بازمانده مرد از خاندان حسين(ع) بود كه از كربلا زنده باز گشت تا پرچمدار هدايت امّت باشد. ولى در برخى از منابع از جهاد و مبارزه امام در ميدان كربلا و مجروحيتوجانبازى آن حضرت سخن به ميان آمده است. فضيلبنزبير اسدى كوفى، از ياران امام محمد باقر(ع) و امام جعفر صادق(ع) در كتاب خود «تسمية من قتل من اهل بيته و شيعته»[11] مىنويسد:
«كان علىبنالحسين(ع) عليلاً و ارتثّ يومئذٍ و قد حضر بعض القتال، فدفع اللَّه عنه و اخذ معالنساء».[12]
امام علىبنالحسين(ع) در حالى كه بيمار بود در برههاى از جنگ كربلا حضور يافت و به مبارزه پرداخت تا مجروح شد و پيكر مجروح وى را از معركه بيرون آوردند. آنگاه خداوند شر دشمن را از وى بازداشت و به همراه زنان به اسيرى برده شد.
لغت شناسان مىگويند واژه «ارتث» بدان معنا است كه شخصى در ميدان رزم جنگيد و سپس مجروح شد و بر زمين افتاد و در حالى كه جان داشت او را از معركه بيرون بردند.[13]
پس از واقعه
حادثه خونين كربلا، عصر روز عاشورا با شهادت امام حسين(ع) و اصحابش پايان پذيرفت و بخش دوم نهضت حسينى به رهبرى امام علىبنالحسين(ع) آغاز شد. حال وظيفه امام سجاد(ع) بود كه آرمان كربلائيان را در لباس جهاد اسارت و در قالب جدال و مواعظ احسن به گوش همگان برساند. و مردمان مقهور سياست جهالت پرورى امويان را به اسلام راستين، اسلام محمد و على(ع) و اسلام قرآن رهنمون گردد. مسؤوليت سترگ پيامرسانى عاشورائيان بر شانههاى امام ساجدان و عارفان سنگينى مىكرد. او مىبايست در عصر نوميدى از پيروزى حركت مسلحانه به روش ديگر به بيان مسأله رهبرى و امامت، لزوم شناخت امام عادل و نشانههاى امام عدل و نشانههاى رهبران فاسد و ستم پيشه بپردازد. و مردم غافل و به جهل واداشته را به وظايف شان در برابر رهبر عادل و همت براى اصلاح جامعه بيدار سازد. تفكر اصيل اسلامى را براى جامعه تبيين نمايد تا اميد به ايجاد حكومت اسلامى توسط خاندان وحى را در دل همگان احيا سازد. از سوى ديگر او خود شاهد واقعه كربلا بود و همت گمارد؛ تا ياد و خاطره حماسهسازان عاشورا را در نهاد جامعه اسلامى بارور سازد. دشمن نيز همچون تمامى عصرها اين نكته را دريافته بود كه مركز اصلى انقلابها و مبارزات عدالتخواهانه مردم، ولايت و امامت است. هدف قطعنامه عبيداللَّهبنزياد كه نوشته بود: «مردى از خاندان حسين(ع) را زنده مگذاريد».[14] حتى نوشتهاند عبيدالله براى دستگيرى و تحويل امام زينالعابدين و تحويل او به مأموران پسر زياد، جايزه قرار داد.[15]
حميدبنمسلم، گزارش نويس حادثه كربلا مىگويد: لشكريان به سراغ علىبنالحسينرفتند، او بيمار افتاده بود. شمر خواست او را بكشد، چون ابنزياد دستورداده بود تا تمامى مردان خاندان حسين(ع) كشته شوند. من مانع شدم و گفتم سبحان اللَّه! شما كودك و بيمار را مىكشيد؟ در اين هنگام عمربنسعد رسيد و گفت اين بيمار را آسيب نرسانيد.[16]
يُريدونَ لِيُطفؤا نور اللَّهِ بأفواهِهِم و اللَّه متُّم نوره و لوكره الكافرون؛[17]
مىخواهند نور خدا را با دهان خود خاموش كنند و حال آنكه خدا - گرچه كافران را ناخوش آيد - نور خود را كامل خواهد گردانيد.
نقش سياسى امام سجاد(ع) در عصر اسارت
امام علىبنالحسين(ع) تنها بازمانده مرد از خاندان حسين(ع) است كه بىشك تداوموبقاى قيام حسينى مرهون تلاش و مجاهدت او است. اكنون در اين بخشبهسرفصلهاى مهمترين عملكرد امام زينالعابدين(ع) در زمينه حادثه كربلامىپردازيم:
الف. انتقاد شديد از موضع فريبكاران كوفى
مورخان اسلامى نوشتهاند كه اسيران آل محمد(ص) را روز دوازدهم محرم وارد كوفه كردند. كوفه براى خاندان وحى شهرى آشنا بود، برخى از بانوان كاروان اسيران همچون زينب(س) روزگارى نه چندان دور، خود بانوى گرانقدر اين شهر بود. اين شهر مدتى مركز حكومت امام على(ع) بود و مردم اين شهر خاندان على(ع) را از ياد نبرده بودند. علىبنالحسين را در حالى كه تنى رنجور و آهن و غلى در گردن داشت وارد شهر كوفه نمودند.
علىبنالحسين(ع) در سرزنش مردم شهر كوفه چنين فرمود:
مردم، آنكه مرا مىشناسد، مىشناسد. آنكه مرا نمىشناسد خود را به او مىشناسانم. من على، فرزند حسين، فرزند علىبنابىطالبم. من پسر آنم كه حرمتش را در هم شكستند و نعمت و مال او را به غارت بردند و خاندان وى را اسير كردند. من پسر آنم كه در كنار نهر فرات سر بريدند، در حالى كه نه به كسى ستم كرده و نه با كسى مكرىبه كاربرده بود. من پسر آنم كه او را از قفا سر بريدند و اين مرا فخرى بزرگ است.
مردم آيا شما به پدرم نامه ننوشتيد؟ و با او بيعت نكرديد؟ و پيمان نبستيد؟ و فريبش نداديد؟ و به پيكار او برنخاستيد؟ چه زشتكارانيد و چه بدانديشه و كرداريد. اگر رسول خدا به شما بگويد: فرزندان من را كشتيد! و حرمت مرا در هم شكستيد! شما از امت من نيستيد، به چه رويى به او خواهيد نگريست؟
سخنان امام سجاد(ع) تحولى شگفت در كوفيان ايجاد كرد و از هر سو بانگ گريه برخاست. مردم يكديگر را سرزنش كردند. سپس علىبنالحسين(ع) بر اين نكته تأكيد كرد كه سيرت ما بايد چون سيرت رسول خدا باشد كه نيكوترين سيرت است. مردم كوفه كه مجذوب سخنان حماسى و مخلصانه سيد ساجدان قرار گرفته بودند، فرياد برآوردند كه ما فرمانبردار توايم و از تو نمىبريم و با هر كس كه گويى پيكار مىكنيم و با آنكه خواهى در آشتى به سر مىبريم! يزيد را مىگيريم و از ستمكاران بر تو بيزاريم.
امام علىبنالحسين(ع) از موضع سست كوفيان آشنا بود فرمود:
هيهات! اى فريبكاران دغل باز، اى اسيران شهوت و آز. مىخواهيد با من هم كارى كنيد كه با پدرانم كرديد؟ نه به خدا. هنوز زخمى كه زدهايد خون فشان است و سينه از داغ مرگ پدر و برادرانم سوزان است. تلخى اين غمها گلوگير و اندوه من تسكينناپذير است. از شما مىخواهم نه با ما باشيد نه بر ما.[18]
ب. مبارزه با حاكمان اموى
مبارزه با ستم و ستمپيشگان و دفاع از حق مظلومان از جمله مشخصههاى رهبران آسمانى است. اين ويژگى در سيره تمامى پيشوايان شيعه وجود داشته و آنان در اين راه رنجهاى فراوانى را به جان خريدند.
امام علىبنالحسين(ع) نيز همچون ديگر مصلحان آسمانى لحظهاى در راه مبارزه با ستم و گناه از پاى ننشست و در مقابل هيچ ستمگرى كرنش نكرد. او در عصر اسارت به خوبى ثابت كرد كه مىتوان حتى در مقابل ستمپيشگانى چون ابنزياد و يزيد كه حتّى از ريختن خون چون حسين، ريحانه رسول، ابايى ندارند، ايستاد و حتى كلمهاى كه رنگ ذلّت داشته باشد بر زبان نراند.
اولين رويارويى و برخورد زينالعابدين(ع) با حاكمان اموى پس از واقعه كربلا، برخورد و گفتگوى امام با پسر زياد حاكم خيره سر كوفه بود. وقتى اسيران آل محمد(ص) را وارد كاخ ابنزياد نمودند، عبيداللهبنزياد از نام او پرسيد. فرمود من على فرزند حسينم. ابنزياد گفت مگر خداوند علىبنالحسين را نكشت؟ امام على(ع) فرمود: برادرى داشتم كه مردم او را كشتند. پس زياد گفت خداوند او كشت، امام(ع) فرمود: «اللَّه يتوفى الانفس حين موتها». استدلال امام(ع) اشاره به اين بوده كه آنها برادرش را كشتند و خداوند او را قبض روح كرد.
ابنزياد كه مست غرور و كينه بود از اين حركت استدلالى سيّد عارفان درمانده گشت و سخت خشم گرفت و دستور داد تا او را بكشند. اين منطق آنان بود كه هر كس در مقابل آنان با شجاعت به افكار و پندارهاى نارواى آنان پاسخ گويد و نقد كند، تهديد به مرگ شود. ولى پسر مرجانه مىبايست دريابد كه علىبنالحسين(ع) چونان بزدلان كوفى نبود كه با يك خروش، خويش را ببازد. او با قاطعيت و شجاعت تمام در پاسخ ابن زياد فرمود:
«أ بالقتل تُهِدّدنى؟ أما علمت انّ القتلَ لَنا عادةً و كرامتنا الشَّهادة»؛
آيا من را از مرگ مىترسانى؟ مگر نمىدانى شهادت ميراث كرامت و افتخار ماست.[19]
نكته مهمى كه در اين گفتگو به چشم مىخورد اولاً قاطعيت و شجاعت و روحيه شهادتطلبى امام سجاد(ع) است و ديگر آگاهى كامل امام سجاد(ع) به نوع پشتوانه فكرى حكومت امويان در جوامع بشرى حكومتها هر اندازه كه توانمند و مقتدر باشند، بىشك نيازمند پشتوانه فلسفى و عقيدتىاند تا تكيه گاه نظام سياسى و اقتصادى آنان بوده و توجيه گر رفتار و مواضع آنها باشد. اين پشتوانه فكرى بر حسب تفاوت جامعهها مختلف است.
بنىاميه نيز براى تخدير افكار مردم و رام ساختن آنان شگردهاى زيادى داشتند كه يكى از راهكارهاى اساسى آنان جبرگرايى بود. در برابر هر كارى تلقين مىنمودند كه اين كار خدا بود كه اينگونه شد و اگر مصلحت خدايى ايجاب نمىكرد اين گونه نمىشد. و اين خود يكى از حربههاى سياسى آنان براى ظلم و جنايت بود.[20]
امام علىبنالحسين(ع) با وقوف و آگاهى كامل به اين نيرنگ سياسى امويان، هم در كاخ ابن زياد و هم در قصر يزيد در شام، به مبارزه با اين پندار فكرى امويان پرداخت و آن را نشانه رفت و با استدلال به آيات قرآن آن را مورد حمله قرار داد.
ج. هدايت خلق به رهبران راستين اسلام
شام از هنگامى كه به قلمرو مسلمانان در آمد، تا عصر امام سجاد(ع) تنها حاكمان و فرمانروايان طائفه بنىاميه را در خود ديده بود. مردم اين سرزمين نه محضر پيامبر(ص) را درك كرده بودند و نه روش اصحاب صالح آن حضرت را. شاميان اسلام را در چهره امويان ديده بودند و تنها آنان را بازماندگان و خاندان پيامبر مىدانستند. در عصر حكومت و فرمانروايى چهل ساله معاويه بر ديار شام، بر اين نكته همت شده بود كه مردم شام را در جهل و بىخبرى نگاهدارند.
از اين رو آنان بر خلاف كوفيان تنها همين را مىدانستند كه فردى خارجى به نام «حسين» بر اميرالمؤمنين يزيد!!! شوريده و توسط سپاه خليفه به قتل رسيد و خاندان وى به اسارت گرفته شدند. از اين رو شهر را آراسته و جشن گرفته بودند.
علىبنالحسين(ع) در حالى كه غل جامعه برگردن وى آويخته و دست او را با زنجير بسته بودند وارد آن شهر كردند. امام محمد باقر(ع) از پدرش علىبنالحسين(ع) روايت مىكند كه حضرت فرمود:
«من را بر شترى كه عريان بود و جهازى نداشت سوار كردند و سر مقدس پدرم حسين را بر نيزهاى نصب نموده بودند... با اين وضع وارد دمشق شديم».[21]
وظيفه خطيرى كه بر دوش امام سجاد(ع) بود آن بود كه در اين شهر با چنين وضعى كه به خود گرفته بود، خاندان وحى و اهل بيت عصمت كه عدل قرآن بودند را به شاميان بىخبر بشناساند تا مردم رهبران حقيقى اسلام را در يابند. شناساندن اين امر كارى بود كه بايد انجام مىشد، به ويژه كه رخدادهاى بعد از پيامبر(ص) سبب خاموش شدن خاندان رسول خدا(ص) در صحنه سياست شده بود.
امام زينالعابدين(ع) در شام به اين امر همت گمارد هم در برخوردهاى شخصى كه در بين راه و در شام پيش آمد و هم در خطبه معروفش در مسجد اموى شام به معرفى اهل بيت(ع) پرداخت. اكنون به خبرى كه در اين زمينه نقل شده توجه مىكنيم:
خاندان پيامبر(ص) را از درى به نام توما وارد دمشق كرده و در آستانه درب مسجد، محلى كه اسرا را نگه مىداشتند، نگه داشتند. در آن هنگام پيرمردى نزديك آنان آمد و گفت: سپاس خداى را كه شما را كشت و مردم را از شوكتتان راحت ساخت و اميرالمؤمنين يزيد را بر شما مسلط كرد. امام سجاد(ع) به او گفت: اى پير! آيا قرآن خواندهاى؟ گفت: آرى. فرمود: اين آيه را خواندهاى كه خداوند از قول رسولش گفت: «قل لا أسئلكم عليه اجراً الاّ المودة فى القربى»؛[22] گفت آرى. فرمود: اى شيخ! قربى و نزديكان ما هستيم. سپس فرمود آيا آيه «وآت ذى القربى حقّه»[23] را خواندهاى. گفت آرى. فرمود: ما ذوى القربى هستيم. آنگاه فرمود: آيا آيه «و اعْلَمُوا انمّا غَنِمتُم من شىءٍ فانّ لله خُمُسه و للرّسول و لِذِى القربى»[24] را خواندهاى؟ گفت: آرى. فرمود: اى شيخ! ذوى القربى ما هستيم. فرمود آيا آيه تطهير «انّما يُريد اللَّه ليذهب عنكم الرجس اهلالبيت و يطهركم تطهيراً»[25] را خواندهاى؟ گفت آرى. فرمود: ما اهل بيتى هستيم كه خداوند آيه طهارت را به ما اختصاص داده است. در اين هنگام پيرمرد شامى خاموش و پشيمان ماند و گفت: خدايا من از آنچه كه با او گفتم و از بغضى كه از اينان داشتم به تو پناه مىبرم. خدايا من از دشمن محمّد و آلمحمدبيزارم.[26]
د. افشاگرى چهره بنىاميه و بيدارى افكار عمومى
بنىاميه چهره واقعى خود را در زير پرده ريا و حيله و نيرنگ و حتى مقدس مآبى، مخفى مىداشتند. شهادت امام حسين(ع) تا حدودى اسرار را بر ملا كرد ولى اسارت امام سجاد(ع) پرده تزوير و رياكارى را از چهره بنىاميه بالازد، و عدم پاىبندى آنان به تعهدهاى و دينى اخلاقى و رسوائيها و فجايع آنها را روشن ساخت.
مورخان اسلامى نوشتهاند كه امام سجاد(ع) را در حالى كه غل و زنجير بر گردن وى نهاده بودند[27] به قصر يزيد وارد نمودند. او اسيرى سرافراز و آزاده بود كه شكنجه غل جامعه نتوانست وى را به تسليم وا دارد و در اولين گام به هنگام ورود به مجلس يزيد در حالى كه يزيد به شعر حصينبنحمام مرّى تمثل جسته و به شادى پرداخته بود فرمود:
«براى تو قرآن از شعر سزاوارتر است: «ما أصاب من مصيبة فى الارض و لا فى أنفسكم الاّ فى
كتابٍ من قبل أن نبرأها انَّ ذلك على اللَّه يسير. لكيلا تأسوا على مافاتكم و لاتفرحوا بما اتاكم
و اللَّه لايحبُّ كلَّ مختالٍ فخورٍ»؛[28]
هيچ مصيبتى نه در زمين و نه در نفسهاى شما (به شما) نرسد، مگر آنكه پيش از آنكه آن را پديد آوريم، در كتابى است. اين بر خدا آسان است. تا بر آنچه از دست شما رفته اندوهگين نشويد و به (سبب) آنچه به شما داده است شادمانى نكنيد، و خدا هيچ خودپسند فخر فروشى را دوست ندارد.
استدلال قرآنى سيد عابدان، چون پتكى بود كه بر سر يزيد خود پسند فخر فروش فرود آمد. او سخت خشم گرفت و گفت: پدرت خويشاوندى را بريد و حق مرا نديده گرفت و بر سر قدرت با من به ستيز برخاست. خدا با او آن كرد كه ديدى. امام سجاد(ع) به تمسك به آيه قرآن جواب وى را داد و افزود:
اى پسر معاويه و هند و صخر، پيش از آنكه تو به دنيا بيايى پيغمبرى و حكومت از آن پدر و نياكان من بوده است. در روز بدر و احد و احزاب، پرچم رسول خدا در دست پدر من بود و در همان نبردهاپدر تو و جد تو پرچم كافران را در دست داشتند.
آنگاه فرمود: اى يزيد اگر مىدانستى چه كردهاى و بر سر پدر و برادر و عموزادههاو خاندانمن چه آوردهاى به كوهها مىگريختى و بر ريگها مىخوابيدى و ناله سر مىدادى.سرپدرم حسين فرزند على(ع) و فاطمه(س) كه وديعت رسول خدا است بر در شهر شما آويزان است؟ روز قيامت كه مردمان جمع شوند، تو جز خوارى و پشيمانى نخواهى داشت.[29]
ه. منشور جاويد در معرفى اهل بيت(ع)
از درخشانترين صفحات زندگى پيام بر كربلا، سخنان شكننده و افشاگرانه او در مسجد اموى شام است. امام علىبنالحسين(ع) در اين سفر و در اين صحنه، در لباس اسارت همانجهاد عظيمى را انجام داد كه حسينبنعلى(ع) در كربلا در قالب خون و شهادت به انجام رسانده بود. او با يك خطبه، انقلاب شگفتى در قلمرو امپراتورى شام به وجود آورد و تحولى بزرگ در مردم آن سامان كه چهل سال در زير تبليغات مسموم معاويه خو گرفته بودند، ايجاد نمود.
روزى يزيد، خطيب دربارى خود را به منبر فرستاد. او در مذمت و نكوهش على(ع) و حسين(ع) و نيز در مدح معاويه و يزيد سخن گفت. امام علىبنالحسين(ع) از ميان جمعيت فرياد بر آورد:
واى بر تو اى خطيب! خشنودى خلق را به خشم خداوند خريدى و جايگاهت را در آتش دوزخ قرار دادى.
آنگاه از يزيد خواست تا رخصت دهد بالاى آن چوب برود و سخنى چند كه خشنودى خدا و پاداش براى حاضران را در پى دارد براى مردم بگويد. يزيد علىرغم اينكه هيچگونه تمايلى به اين كار نداشت و گفته بود كه اگر آن جوان برفراز منبر رود او و خاندان ابوسفيان را رسوا خواهد كرد، با اصرار مردم به علىبنالحسين اجازه سخن داد.
امام سجاد(ع) بر منبر رفت و چنين فرمود:
مردم! خداوند به ما خاندان پيامبر(ص) شش امتياز ارزانى داشته و با هفت فضيلت بر ديگران برترى بخشيده است: شش امتياز ما اين است كه خدا به ما علم، حلم، بخشش و بزرگوارى، فصاحت، شجاعت و محبت مكنون در دلهاى مؤمنان بخشيده است. هفت فضيلت ما اين است كه پيامبر برگزيده خدا از ماست، صدّيق (علىبنابىطالب(ع)) از ما است، جعفر طيّار از ما است. شير خدا و شير رسول او (حمزه سيد الشهداء) از ما است، دو سبط اين امت (حسن و حسين(ع)) از ما است، زهراى بتول (يا مهدى امت) از ما است.
مردم!هركس مرامىشناسد كه مىشناسدوكسىكه مرانمىشناسدخودرابه او مىشناسانم. من پسر مكه و منايم، من پسر زمزم و صفايم، من فرزند آن بزرگوارى هستم كه حجرالاسود را با گوشه عبا برداشت، من فرزند بهترين كسى هستم، كه احرام بست و طواف و سعى به جا آورد، منم فرزند بهترين انسانها، منم فرزند كسى كه در شب معراج از مسجدالحرام به مسجدالاقصى برده شد، منم فرزند كسى كه در سير آسمانى به سدرةالمنتهى رسيده، منم پسر كسى كه در سير ملكوتى آنقدر به حق نزديك شد كه رخت به مقام «قاب قوسين او أدنى» كشيد، منم فرزند كسى كه با فرشتگان آسمان نماز گزارد، منم فرزند كسى كه خداوند بزرگ به او وحى كرد، منم فرزند محمدمصطفى، منم فرزند على مرتضى، منم فرزند كسى كه آنقدر با مشركان جنگيد تا زبان به «لا اله الا اللَّه» گشودند، منم فرزند كسى كه در ركاب پيامبر خدا با دو شمشير و دو نيزه جهاد كرد، دو بار هجرت كرد، دو بار با پيامبر بيعت نمود، در بدر و حنين شجاعانه جنگيد، و لحظهاى به خدا كفر نورزيد، من فرزند كسى هستم كه صالحترين مؤمنان، وارث گريه كنندگان (از خشيت خدا)، شكيباترين صابران، بهترين قيام كنندگان از تبار ياسين است.
نياى من كسى است كه پشتيبانش جبرئيل، ياورش ميكائيل و خود حامى و پاسدار ناموس مسلمانان بود. او با مارقين (از دين به در رفتگان) و ناكثين (پيمانشكنان) و قاسطين (ستمگران) جنگيد، و با دشمنان كينهتوز خدا جهاد كرد. منم پسر برترين فرد قريش كه پيش از همه به پيامبر گرويد و پيشگام همه مسلمانان بود. او دشمن گردنكشان، نابود كننده مشركان، تيرخدايى براى نابودى منافقان، زبان حكمت عابدان، يارى كننده دين خدا، ولّى امر خدا، بوستان حكمت الهى و كانون علم او بود.
منم پسر فاطمه زهرا، سرور زنان جهان، منم فرزند خديجه كبرى، من پسر آنم كه او را به ستم به خون كشيدند و سرش را از قفا بريدند. من پسر آنم كه تشنه جان داد و تن او بر خاك كربلا افتاد. عمامه و رداى او را ربودند در حالى كه فرشتگان آسمان در گريه بودند... من پسر آنم كه سرش را بر نيزه نشاندند و زنان او را از عراق به شام به اسيرى بردند....
امام زينالعابدين(ع) در معرفى خود كه در حقيقت شناساندن شجرنامه امامت و رسالت بود، آنقدر داد سخن داد كه صداى گريه و ناله مردم بلند شد. يزيد ترسيد يورش برپا شود، به مؤذن دستور داد تا اذان بگويد. مؤذن وقتى به «اشهد انَّ محمداً رسول اللَّه» رسيد، امام از بالاى منبر روبه يزيد كرد و گفت: آيا محمد(ص) جدِّ من است يا جدِّ تو؟ اگر بگويى جد تو است، دروغ گفتهاى و حق را انكار كردهاى، و اگر بگويى جد من است، پس چرا فرزندان او را كشتى؟!.[30]
شاميان حاضر در مسجد كه تحت تاثير تبليغات امويان در غفلت به سر مىبردند و خاندان پيامبرى(ص) را نمىشناختند، با اين خطبه امام سجاد(ع) متوجه واقعيت شدند. به همين دليل در ميانه خطبه يزيد از ادامه آن جلوگيرى كرد و سپس براى كسب وجهه عمومى گناه را به گردن ابنزياد انداخت.
از نكات مهم اين خطبه اين است كه امام سجاد(ع) خود و پدر و خاندانش را فرزندان پيامبر اسلام(ص) ناميد، در حالى كه امويان مىكوشيدند آنها را از ذريه على(ع) دانسته و اجازه ندهند آنها خود را ذريه پيامبر بنامند.
خون امام حسين(ع) و پيام رسانى امام زينالعابدين و عقيله بنىهاشم حضرت زينب كبرى(س) چنان امويان را رسوا ساخت كه مجاهدبن جبر يكى از شخصيتهاى اسلامى آن روزگار مىگويد: به خدا سوگند مردم عموماً يزيد را مورد لعن و ناسزا قرار دادند و به او عيب گرفتند و از او روى گرداندند.
ابناثير خدرى مىنويسد: سر حسين را نزد يزيد بردند، موقعيت ابنزياد نزد او بالا رفت و از اقدام او خوشحال شد و به وى جايزه داد، ولى طولى نكشيد كه به وى گزارش رسيد كه مردم نسبت به او خشمگين شدهاند و به او لعن و ناسزا مىگويند، از اين رو از كشتن حسين پشيمان شد[!] و مىگفت: خدا پسر مرجانه را لعنت كند، او حسين را مجبور به اين كار كرد. او حسين را به قتل رساند و با اين كار مرا مورد بغض و نفرت مسلمانان قرار داده و تخم دشمنى مرا در دلهاى آنها افشاند.[31]
و. زنده نگه داشتن ياد و خاطره شهيدان كربلا
از جمله راهبردهاى سياسى امام زينالعابدين(ع) در عصر خفقان امويان، زنده نگه داشتن ياد و خاطره شهيدان كربلا كه در واقع زنده نگهداشتن فرهنگ شهادت و ايثار بوده، مىباشد. در مناقب ابنشهرآشوب از امام صادق(ع) آمده است كه علىبنالحسين(ع) مدَّت بيست سال براى پدرش مىگريست و همين كه براى او سفره غذا مىآوردند و آب و نان را مىديد، بىاختيار اشك از چشمانش سرازير مىگشت، تا آنجا كه روزى يكى از غلامان امام، آن حضرت را از اين عمل، باز داشت و عرض كرد: مىترسم از شدت اندوه جان سپارى!. امام زينالعابدين(ع) در پاسخ او فرمود من اندوه خود را به درگاه خداوند مىبرم. غم مرا جز او نمىداند و من به او پناه مىبرم و آنچه من مىدانم شما نمىدانيد. سپس فرمود: من هر وقت قتلگاه فرزندان فاطمه را به ياد مىآورم، بغض گلويم را مىگيرد و نمىتوانم خوددارى كنم.
ابنقولويه در كامل الزيارات روايت كرده است كه يكى از غلامان علىبنالحسين(ع) مىگويد: روزى مولايم در حالى كه اشك از چشمانش سرازير بود سر بر سجده گذاشت. من با حالى آشفته به وى گفتم آيا هنوز وقت آن نرسيده كه گريان نباشيد و از اندوه شما كاستهشود؟
آن حضرت سر از سجده برداشت و از پشت موج اشك نگاهى به من افكند و فرمود:
واى! به خدا سوگند، يعقوب با اين كه اندوه وى به مراتب كمتر از گرفتارى و اندوه من بود، نزد پروردگار خود لب به شكوه گشود... در حالى كه او تنها به فراغ يكى از پسرانش گرفتار گشته بود، ولى من خود ناظر بودم كه پدرم و عدهاى از خاندانم را در مقابل چشمان من سر بريدند؛ چگونه محزون نباشم[32].
ز. بر انگيختن نهضتهاى خون خواهى حسينى
بىشك سخنان بيدارگرانه امام سجاد(ع) و حضرت زينب(س) در عصر اسارت، وجدانهاى خفته امت اسلام را بيدار ساخت و انگيزههاى انتقام خواهى و خونخواهى از شهيدان كربلا را در نهاد آنان بارور ساخت تا قيامهاى خون خواهان كوفى در قالب جنبش توابين و سپس قيام مختار شكل گرفت. هر چند با توجه به شرايط حساس و بحرانى و خفقان شگفت آن عصر، امام سجاد(ع) در هنگام ظهور آن نهضتها بيان صريحى نداشت ولى نقش سخنرانىهاى امام در كوفه و شام و موضعگيرىهاى پنهانى امام(ع) را نبايد ناديده گرفت. بررسى اين قيامها مقاله ديگرى را مىطلبد.
ح. تأمين معاش خاندان شهيدان
از ديگر صحنههاى فعاليت امام سجاد(ع)، تلاش اقتصادى براى تأمين معاش خاندان حسين(ع) بوده است. آن حضرت پس از بازگشت از اسارت، در مدينه به فعاليت كشاورزى پرداخت. نقل است كه حسينبنعلى(ع) در جريان سفر طولانى مدينه به كربلا، هزينهاى بس سنگين را متحمل شد و از اين باب بدهكار شده بود. امام سجاد(ع) چشمه جديه (عين جديه)كه آبى جارى براى شرب و كشاورزى بود را فروخت و قرض امام حسين(ع) را پرداخت كرد.
ذهبى دانشمند معروف اهل سنت مىنويسد: امام زينالعابدين(ع) از محل وابستگى خود به رسول خدا(ص) اعاشه كرد و از خمس و غنايم براى گذراندن زندگى بهرهاى نمىگرفت. او سپس از جويريةبنالسماء نقل مىكند:
«ما أَكَلَ علىّبنالحسين بقرابته من رسولاللَّه(ص) درهماً قطُّ».[33]
او مزرعهاى داشت و در آن كار مىكرد. و به آبادانى نخلستان مىپرداخت.[34]
پاورقيها:
[1]. الارشاد، ج 2، ص 138؛ الطبقات، ج 5، ص 221؛ اعيان الشيعه، ج 1، ص 628.
[2]. قاموس الرجال، ج 7، ص 420، الطبقات، ج 5، ص 211؛ اعيان الشيعه، ج 1، ص 629 و 635؛ سير اعلام النبلاء، ج 4، ص 487. امالى شيخ مفيد امام سجاد(ع) را بزرگتر از على شهيد دانسته است. (الارشاد، ج 2، ص 135).
[3]. نك: دراسات و بحوث فى التاريخ و الاسلام، ج 1، ص 77.
[4]. همان، ص 90.
[5]. همان، ص 77.
[6]. زندگانى علىبنالحسين، شهيدى، ص 49.
[7]. الارشاد، ج 2، ص 91؛ سيدنا زينالعابدين، ص 52؛ اعيان الشيعه، ج 1،ص 635؛ الكامل، ج 4، ص 57 .
[8]. بحارالانوار، ج 45، ص 1، اعيان الشيعه، ج 1 ص 601.
[9]. اعيان الشيعه، ج 1، ص 600 .
[10]. الطبقات، ج 5، ص 221؛ البداية و النهايه، ج 9، ص 109؛ سيراعلام النبلا، ج 4، ص 386؛ تذكرةالخواص، ص 324. اعيان الشيعه، ج 1، ص 635.
[11]. سيد محمد رضا حسينى جلالى در كتاب جهاد الامام السجاد(ع) پس از نقل فضيلبنزبير اسدى مىنويسد: اين كتاب به تحقيق مجله تراثنا در موسسه آلالبيت لاحياء التراث در سال 1406 قمرى انتشار يافت. همچنين گفتنى است كه اين اثر پيش از اين در ضمن كتاب امالى خمسيه مرشد بالله و حدائق الورديه محلى، انتشار يافته بود. (جهاد الامام السجاد(ع)، ص 51).
[12]. جهاد الامام السجاد(ع)، ص 50 .
[13]. القاموس المحيط، فيروز آبادى، ج 1، ص 227؛ النهايه، ابناثير، ج 2، ص 195.
[14]. نفس المهموم، ص 279.
[15]. زندگانى علىبنالحسين، 52 به نقل از انساب الاشراف، ج 3، ص 207 .
[16]. تاريخ طبرى، ج 4، ص 347، الكامل، ج 4، ص 79، مقتل الحسين، خوارزمى، ج 2، ص 38؛ اعيان الشيعه، ج 1، ص 636، الطبقات، ج 5، ص 212 و 221؛ منتهىالامال، ج 1، ص 733.
[17]. سوره صف، آيه 8.
[18]. بحارالانوار، ج 45، ص 112؛ اعيان الشيعه، ج 1، ص 613؛ حياة الامام زينالعابدين، ص 167 - 168؛ نفس المهموم، ص 217 ؛ الدهوف، ص 157 - 159.
[19]. مقتل الحسين، خوارزمى، ج 2، ص 42؛ اعيان الشيعه، ج 1، ص 614؛ الارشاد، ج 2، ص 116؛ بحارالانوار، ج 45، ص 117؛ سيدنا زينالعابدين، ص 21؛ حياة الامام زينالعابدين، ص 169. زندگانى علىبنالحسين، ص 52.
[20]. سيره پيشوايان، ص 208.
[21]. بحارالانوار، ج 45، ص 145.
[22]. سوره شورى، آيه 23.
[23]. سوره اسراء، آيه 26.
[24]. سوره انفال، آيه 41.
[25]. سوره احزاب، آيه 33.
[26]. مقتل الحسين، خوارزمى، ج 2، ص 61؛ حيات فكرى و سياسى امامان شيعه، ص 278؛ حياة الامام زينالعابدين، ص 172؛ اعيان الشيعه، ج 1، ص 615. بحارالانوار، ج 45، ص 129.
[27]. منتهى الامال، ج 1، ص 791؛ بحارالانوار، ج 45، ص 130؛ الكامل، ج 4، ص 86؛ مقتل الحسين، خوارزمى، ج 2، ص 62.
[28]. سوره حديد، آيه 22 - 23.
[29]. تاريخ طبرى، ج 4، ص 352 - 355؛ الكامل، ج 4، ص 86 - 87؛ بحارالانوار، ج 45، ص 132 - 136؛ مقتل الحسين، خوارزمى، ج 2، ص 63؛ اعيان الشيعه، ج 1، ص 616. سيره پيشوايان، ص 198.
[30]. بحارالانوار، ج 45، ص 137؛ مقتل الحسين، خوارزمى، ج 2، ص 69؛ زندگانى علىبنالحسين، ص 74؛ حياة الامام زينالعابدين، ص 174؛ اعيان الشيعه، ج 1، ص 617.
[31]. الكامل، ج 4، ص 187.
[32]. بحارالانوار، ج 46، ص 110.
[33]. اعيان الشيعه، ج 1، ص 636.
[34]. سير اعلام النبلاء، ج 4، ص 391؛ در مكتب پيشواى ساجدان، ص 230.
چرا امام سجاد (ع) به مبارزات سياسى نپرداخت ؟
غلامحسين اعرابى
1- يزيد بن معاويه
2- عبدالله بن زبير
3- معاويهبن يزيد
4- مروان بن حكم
5- عبدالملك بن مروان
6- وليدبن عبدالملك
امام سجاد (ع) پس از شهادت پدر ، درايام اسارت و در شرايطاختناق ، امامت را به عهده گرفت . اين شرايط سخت تا پايانامامت وى ادامه يافت . مسعودى نوشته است : «قام ابومحمد علىبن الحسين (ع) بالامر مستخفيا على تقيه شديده فى زمان صعب . »حضرت سجاد (ع) امامت را به صورت مخفى و با تقيه شديد و درزمانى دشوار عهده دار گرديد .
در چنين مقطع زمانى ، آيا امام (ع) مىتوانست دستبهمبارزات سياسى و فعاليتهاى گسترده فرهنگى و اجتماعى بزند ؟ به نظر مىرسد پاسخ منفى است ; به دو دليل :
1- جو اختناق و كنترل شديدى كه حكومتها پس از شهادت امام حسين(ع) به وجود آورده بودند ; اين اختناق سبب شد مبارزات سياسىيا مسلحانه نتيجهاى جز هدر رفتن نيروها نداشته باشد . چنان كهمبارزات زمان آن حضرت تماما به شكست انجاميد . براى درك اينوضعيت اسفبار ، توجه به دو روايت زير سودمند است :
الف) «سهل بن شعيب» ، يكى از بزرگان مصر ، مىگويد :روزى به حضور على بن الحسين (ع) رسيدم و گفتم : حال شماچگونه است ؟
فرمود : فكر نمىكردم شخصيتبزرگى از مصر مثل شما نداند كهحال ما چگونه است ؟ اينك اگر وضع ما را نمىدانى ، برايت توضيحمىدهم :
وضع ما ، در ميان قوم خود ، مانند وضع بنىاسرائيل در ميانفرعونيان است كه پسرانشان را مىكشتند و دخترانشان را زنده نگهمىداشتند . امروز وضع ما چنان دشوار است كه مردم با ناسزاگويىبه بزرگ و سالار ما بر فراز منبرها ، به دشمنان ما تقرب مىجويند.»
ب) زراره بن اوفى مىگويد : دخلت على على ابن الحسين (ع) فقال : يازراره الناس فىزماننا على ست طبقات : اسد و ذئب و ثعلب و كلب و خنزير و شاهفاما الاسد فملوك الدنيا يحب كل واحد منهم ان يغلب و لا يغلب واما الذئب فتجاركم يذمو (ن) اذا اشتروا و يمدحو (ن) اذاباعوا و اما الثعلب فهولاءالذين ياكلون باديانهم و لايكون فىقلوبهم ما يصفون بالسنتهم و اما الكلب يهر على الناس بلسانه ويكرمه الناس من شر لسانه و اما الخنزير فهولاءالمخنثون واءشباههم لايدعون الى فاحشه الا اءجابوا و اما الشاه بين اءسد وذئب و ثعلب و كلب و خنزير .»
حضرت در اين روايت ، حاكمان را به شيران درنده و مسلمانان رابه گوسفندان اسير در چنگ درندگان ، تشبيه كرده است .
2- شرايط نا سالم فرهنگى آن روزگار; بر اثر فعاليتهاى ناسالمحكومتهاى وقت و انگيزههاى مختلفى كه در آن زمان وجود داشتمردم به طرف بىبندوبارى سوق داده شدند و با چنين مردمى هرگزنمىشد كارهاى بنيادى انجام داد مگر اين كه تحولى معنوى در آنانبه وجود آيد . در اين موقعيت ، تمام تلاش حضرت سجاد (ع) اينبود كه شعله معنويت را روشن نگه دارد و اين جز از راه دعاها ونيايشها و تذكارهاى مقطعى حضرت به خوبى از عهده آن برآمد . ممكن نبود .
در مورد رواج فرهنگ غلط بىبندوبارى و فحشا در آن عصر ، يكىاز محققان مىنويسد : «در مدينه مجالس غنا و رقص برپا مىشد و چه بسا زنان و مردان با يكديگر بودند و هيچ پردهاى نيز در ميان نبود .
(الشعر والغنافى المدينه و مكه ، ص 250) . . . عايشه دختر طلحه مجالس مختلط از مردان و زنان برپامىكرد و در آن مجالس با فخر و مباهات آواز مىخواند .
(الاغانى ، ج 10 ، ص 57)
. . . مدينه پر از زنان آوازهخوان شده بود و آنها نقش فعالىدر آموزش غنا به دختران و پسران و گسترش آوازهخوانى و اشاعهبىبندوبارى و فساد داشتند . . . .»
در تاريخ الادب العربى ، ج 2 ، ص 347 چنين آمده است : «گويى اين دو شهر بزرگ حجاز (مكه و مدينه) را براىخنياگران ساخته بودند ، تا آنجا كه نه تنها مردمان عادى ، بلكهفقيهان و زاهدان نيز به مجالس آنان مىشتافتند .»
در اين موقعيت ، امام سجاد (ع) براى تبيين معارف اسلام وبرپاداشتن شجره اسلام و زنده نگه داشتن مشعل معنويت ، از سلاحدعا استفاده كرد و بذر معنويت پاشيد تا در موقعيت مناسب ثمردهد .
يكى از نويسندگان معاصر در باره صحيفه سجاديه كه در بردارندهدعاهاى امام (ع) است . مىنويسد : «. . . صحيفه سجاديه اساس انديشه انقلابى را تشكيل داده وامت اسلامى نيز نياز به تكيه گاهى كامل و انقلابى داشته است .
نياز امت در آن هنگام ، سخن و يا اشعار كينه برانگيز و عواطفلحظهاى و زودگذر نبود ، بلكه به يك نظريه كامل و انقلابى نيازداشته است . امام زين العابدين (ع) اين نظريه را تنها درصحيفه سجاديه كه چكيده اصول تربيتى امام (ع) است . تبييننكرده ، بلكه خود امام زبور ناطق بوده است .»
اين نويسنده در مورد تاثير صحيفه سجاديه در هدايت انقلابيانو حركتهاى اسلامى مىنويسد : «من گمان نمىكنم كه پس از قرآن كتابى همچون صحيفه سجاديهباشد كه اين گونه قلب محرومان را تسلى بخشد و خون انقلاب را دررگهاى مستضعفان به جوش آورد و دلهاى مجاهدان را به درخشش خودروشن كند و هدايتگر انقلابيون در راه مبارزه باشد . . .»
عنوان صحيفه ، دعا و نيايش است ; اما از موضوعات مبارزاتى وسياسى تهى نيست . موارد زير بر درستى اين سخن گواهى مىدهد :
1. دعاى چهل و هشتم صحيفه :
حضرت در اين دعا به صراحت از مسايل زير كه جنبه سياسى دارد ياد مىكند :
الف) مقام خلافت مخصوص خلفا و اصفياى الهى است .
ب) مقام خلافت مورد يورش و غصب قرار گرفته است .
ج) احكام خدا تبديل گشته و كتاب خدا مورد غفلت قرار گرفتهاست .
د) واجبات الهى تحريف شده است .
ه) سنت پيامبر (ص) متروك گشته است .
متن دعا چنين است : «. . . اللهم ان هذا المقام لخلفائك و اصفيائك و مواضعامنائك فى الدرجهالرفيعه التى خصصتهم بها قد ابتزوها و انتالمقدر لذلك لايغالب امرك و لا يجاوز المحتوم من تدبيرك كيف شئتو انى شئت و لما انت اعلم به غير متهم على خلقك و لا لارادتك حتىعاد صفوتك و خلفاوك مغلوبين مقهورين مبتزين يرون حكمك مبدلا وكتابك منبوذا و فرائضك محرفه عن جهات اشراعك و سنن نبيك متروكهاللهم العن اعداءهم من الاولين و الاخرين و من رضى بفعالهم واشياعهم و اتباعهم اللهم صل على محمد و آل محمد انك حميد مجيدكصلواتك و بركاتك و تحياتك على اصفيائك ابراهيم و آل ابراهيم وعجل الفرج و الروح و النصره و التمكين و التاييدلهم . . .»
2. دعاى چهل و هفتم :
درزمانى كه اهلبيت (عليهم السلام) در فشار به سر مىبردند واميرمومنان (ع) بر فراز منبرها لعن مىشد ، حضرت در دعاى چهلو هفتم (دعاى روز عرفه) به مسايل مهم زير اشاره مىكند :
الف) مقام امارت و رهبرى از آن اهلبيت (عليهم السلام) است
ب) ائمه (عليهم السلام) از هر پليدى پيراسته و شايستهوساطتبين خالق و خلقاند .
ج) دين به وسيله امام منصوب از سوى خداوند تقويت مىشود .
د) خدا اطاعت از ائمه را واجب ساخته است .
فرازى از دعاى عرفه آن حضرت چنين است : «رب صل على اءطائب اهل بيته الذين اخترتهم لامرك و جعلتهمخزنه علمك و حفظه دينك و خلفائك فىارضك و حججك على عبادك وطهرتهم من الرجس و الدنس تطهيرا بارادتك و جعلتهم الوسيله اليكو المسلك الى خبتك . . .»
«. . . اللهم انك ايدت دينك فى كل اوان بامام اقمته علمالعبادك و منارا فى بلادك بعد ان وصلتحبله بحبلك و جعلتهالذريعه الى رضوانك و افترضت طاعته و حذرت معصيته و امرتبامتثال اوامره . . . و اته من لدنك سلطانا نصيرا وافتح لهفتحا يسيرا . . . .»
3. دعاى چهاردهم :
اين دعا سراسر شكوه از ستمگران است كه در نظر آن حضرت مصداقىجز حكام وقت ندارد .
4. دعاى بيستم : (دعاى مكارم الاخلاق)
حضرت در اين دعا از خداوند مىخواهد او را از سلطه ستمگراننجات بخشد و پيروزش سازد : «اللهم صل على محمد و آل محمد و اجعلنى يدا على من ظلمنى ولسانا على من خاصمنى و ظفرا بمن عاندنى وهب لى مكرا على منكايدنى و قدره على من اضطهدنى . . .»
5. دعاى چهل و نهم :
حضرت در اين دعا از فراوانى دشمنانش و از برنامههاى حساب شدهآنان جهت آزار و حتى قتل امام به خدا شكوه مىكند : «فكم من عدو انتضى على سيف عداوته و شحذلى ظبه مديته وارهف لى شباحده و دافلى قواتل سمومه و سدد نحوى صوائب سهامه ولم تنم عنى عين حراسته و اضمر ان يسومنى المكروه و يجر عنىزعاق مرارته فنظرت يا الهى . . . .»
بارخدايا ! چه بسا دشمنى كه شمشير عداوت آخت و بر من تاخت وبراى كشتن من خنجر خويش تيز كرد و با دم برنده آن آهنگ جان مننمود و زهر كشنده به آب من بياميخت و خدنگ جان شكار خويش دركمان نهاد و مرا نشانه گرفت و چون پاسبانان همواره بيدار ،ديده از من برنمىگرفت و در دل داشت كه مرا گزندى سخت رساند وشرنگ كينه خويش به كامم ريزد ; آنگاه اى خداوند من ! ديدى كه ... .»
منبع: ماهنامه كوثر ، شماره 34
فروغ قرآن در نگاه امام چهارم
عباس كوثرى
چه خوش است صوت قرآن
ز تو دلربا شنيدن
به رخت نظاره كردن
سخن خدا شنيدن
قرآن نمونه كامل آميختگى اعجاز تكوين و تشريع است. كتابى است كه بشريّت توان آوردن همانندى براى آن نداشته و دستورات و جامعيّت آن، هر انديشمند حكيم را به خضوع و ستايش وامىدارد. هر قدر انسانها از صفاى روحى و طهارت معنوى بهرهمند باشند، مىتوانند جلوههايى از جمال دلربايش را شهود كنند همانسان كه قرآن مىفرمايد:«لايمسُّهُ الاّ المطهّرون»1
از آنجا كه خاندان عصمت و وحى برگزيدگانى هستند كه طبق آيه «تطهير» در اوج پاكى و قداست قرار گرفته و از هر گونه پليدى بدورند، تمام جانشان مستغرق در قرآن مجيد شده و شايستهترين انسانهايى مىباشند كه تفسير روشن آيات الهى را فرا راه تشنگان حقيقت قرار مىدهند. يكى از اين منظومه نورانى، سجّاد آل محمّد زين العابدينعليه السلام است. در اين مقال، با نگاهى گذرا سخنان نورانىاش را درباره قرآن مىنگريم. بدان اميد كه جرعه نوش معارف قرآنى با جام عترت باشيم.
1 - عظمت قرآن
امام زين العابدينعليه السلام از رسول اكرمصلى الله عليه وآله نقل مىكند كه فرمود:
من اعطاه اللَّهُ القرآن فَرَأى انّ احداً اُعطى افضل ممّا اُعطى فقد صغّر عظيما و عظّم صغيراً؛ شخصى را كه خداوند به او دانش قرآنى عطا نموده اگر تصوّرش اين باشد كه كسى را بهتر از اين عطاى الهى دادهاند، در حقيقت بزرگى را كوچك شمرده و كوچكى را بزرگ دانسته است.2
2 - ويژگىهاى قرآن
در دعاى امام زين العابدينعليه السلام به هنگام ختم قرآن برخى از ويژگىهاى آن اين چنين بيان شده است.
الف - نور هدايت
قرآن كريم از خود با صفت «نور» ياد مىكند و مىفرمايد: «و انزلنا اليكم نوراً مبينا»3 اما اين نورانيّت براى چه فردى است؟ امامعليه السلام مىفرمايد: «و جَعَلْتَهُ نوراً نَهتَدِى مِن ظُلَمِ الضَّلالَة والجَهالة باتّباعه؛ بار خدايا! قرآن را نور و روشنايى گردانيدى كه با پيروى از تعاليم آن از تاريكىهاى گمراهى و نادانى رهايى يابيم.»4
در رابطه با جاودانگى نور قرآن مىفرمايد: «ونور هُدىً لايُطْفَأ عَنِ الشّاهِدين برهانه؛ و آن را نور هدايتى قرار دادى كه برهان و دليل آن از شاهدان و گواهان خاموش نمىشود.»5
ب - درمان دردها
قرآن مىفرمايد: «وَنُنَزِّلُ مِنَ القرآن ما هو شفاءٌ و رحمةٌ للمؤمنين»؛ «ما فروفرستاديم از قرآن آنچه را كه براى مؤمنان شفا و رحمت است.»6 اما اينكه در چه زمان و براى چه فرد؟ امام زين العابدينعليه السلام در دعاى خويش اينگونه بيان مىدارد:
«و شفاءً لِمَنْ اَنْصَتَ بِفهم التّصديق الى اسْتماعه؛ قرآن شفا و درمان است براى كسى كه فهميدن آن را از روى تصديق و باور خواسته و براى شنيدنش خاموش گشته است.»7
ج - ترازوى عدالت
قرآن مجيد مىفرمايد: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد! براى خدا قيام كنيد، و از روى عدالت گواهى دهيد. دشمنى با جمعيّتى، شما را به گناه و ترك عدالت نكشاند. عدالت ورزيد كه به پرهيزكارى نزديكتر است و از «معصيت» خدا بپرهيزيد كه خداوند از آنچه انجام مىدهيد، با خبر است.»8 و خطاب به پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله مىفرمايد: «بگو به هر كتابى كه خدا نازل كرده، ايمان آوردهام و مأمورم در ميان شما عدالت كنم.»9 و عدالت را مبناى تشكيل خانواده دانسته و مىفرمايد: «فَاِنْ خفتم الاّ تعدلوا فواحدة»10 و نيز مبناى روابط اقتصادى قلمداد شده و مىفرمايد: «و اوفوا الكيل و الميزان بالقسط»؛ «و حقّ پيمانه و وزن را به عدالت ادا كنيد.»11 و همچنين حلّ منازعات را بر اساس عدالت خواستار شده است و مىفرمايد: «فاصلحوا بينهما بالعدل و اقسطوا اِنّ اللَّه يُحِبُّ المُقْسطين»؛ «در ميان آن دو به عدالت صلح برقرار سازيد و عدالت پيشه كنيد كه خداوند عدالت پيشگان را دوست دارد.»12 اما اينكه چه معيار و ملاك و قانونى مىتوان براى به دست آوردن عدالت معيّن نمود؟ امام زين العابدينعليه السلام مىفرمايد: «و ميزان عدلٍ لايَحيفُ عن الحقّ لسانه؛ قرآن ترازوى عدالت است كه زبانهاش از حقّ و درستى برنمىگردد.»13
3- تلاوت زيبا
در حديثى از پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله آمده است كه فرمود: «لكلّ شىء حِليةُ و حِيلةُ القرآن الصّوتُ الحسن؛ براى هرچيز زينت و زيورى است و زينت قرآن، صداى نيكو است.»14 امام صادقعليه السلام در تفسيرى از «ترتيل» مىفرمايد: «آن است كه در آن درنگ كنى و صداى خويش را زيبا سازى.»15 در اين جهت امام زين العابدينعليه السلام نيز اسوه است. نوفلى مىگويد:
نزد امام موسى بن جعفرعليه السلام از صدا و صوت ياد نمودم؛ حضرت فرمود: به هنگام قرائت قرآن توسّط على بن الحسينعليه السلام چه بسا فردى از آن جا عبور مىكرد و از صداى خوش او مدهوش مىگشت و اگر امام از حُسن واقعى آن چيزى را آشكار مىنمود، مردم تحمّل و تاب زيبايى آن را نداشتند.
نوفلى مىگويد: به آن حضرت گفتم: مگر پيامبرصلى الله عليه وآله با مردم نماز نمىگزارد و صداى خويش را به هنگام تلاوت قرآن بلند نمىكرد؟ حضرت فرمود: پيامبرصلى الله عليه وآله به قدر توان مردم با اقتدا كنندگان خود برخورد مىكرد.16
احمد ار بگشايد آن پرّ جليل
تا ابد مدهوش ماند جبرئيل
در حديثى ديگر امام صادقعليه السلام مىفرمايد: «كان علىّ ابن الحسين صلوات اللَّه عليه احسن النّاس صوتاً بالقرآن و كان السّقّاؤون يمرّون فيقفون ببابه يسمعون قرائتَه و كان ابو جعفرعليه السلام احسن الناس صوتاً؛ على بن الحسينعليه السلام خوش صداترين افراد در خواندن قرآن بود. افراد سقّا همواره به هنگام عبور، بر در خانهاش مىايستادند و به قرائت او گوش مىدادند. و ابوجعفر (امام باقرعليه السلام) نيز نيكوترين صدا را در خواندن قرآن داشت.»17
4 - مقدار تلاوت قرآن
پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله در اوّلين آياتى كه بر وى نازل شد، مأمور قرائت آيات الهى شد و در دستور ديگرى، خداوند به پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله و مؤمنان مىفرمايد: «فاقرءوا ما تيسّر من القرآن»؛ «آنچه براى شما ميسّر است، قرآن بخوانيد.» زُهَرى مىگويد: از امام زين العابدينعليه السلام پرسيدم:
كدام عمل با فضيلتتر است؟ حضرت فرمود: وارد شوندهاى كه دوباره حركت مىكند. پرسيدم: وارد شونده حركت كننده؟! فرمود: شروع قرآن و ختم آن، با قرائت اوّل آن و پايان رسيدن آن دوباره شروع كند (همانند مسافرى كه با رسيدن به يك محل در بين راه دوباره از آن جا حركت مىكند و به مسير خود ادامه مىدهد.)18
5 - انس با قرآن
زهرى مىگويد: امام علىّ بن الحسينعليه السلام مىفرمود: «لومات مَنْ بين المشرق و المغرب لما استوحشتُ بعد اَنْ يكون القرآن معى؛ اگر تمام افرادى كه بين مشرق و مغرب هستند، بميرند، چون قرآن با من است؛ هراس و وحشتى به دل راه نخواهم داد.»19
6 - قرآن و مردمان آخر الزّمان
از امام سجادعليه السلام در باره توحيد سؤال شد، فرمود: «خداوند مىدانست كه در آخرالزّمان مردمانى مىآيند كه زياد انديشه مىكنند؛ بدين جهت، خداوند سوره توحيد و آيات سوره حديد تا «عليمٌ بذات الصدور» را نازل نمود. پس هركس خارج از اين محدوده را قصد كند، هلاك خواهد گشت.»20
7 - تفكّر در قرآن
زهرى مىگويد: شنيدم از امام على بن الحسينعليه السلام كه مىفرمود: «آيات القرآن خزائن فكلّما فتحت خزانةٌ ينبغى لك ان تنظر ما فيها؛ آيات قرآن گنجينهاى نهفته است پس هر زمان كه درِ گنجينه گشوده شود، شايسته است كه به آنچه در آن است، نظر كنى.»21
8 - تفسير حروف مُقطّعه
بيست و نه سوره از قرآن كريم با «حروف مُقطّعه» آغاز شده است. مفسّران معانى گوناگونى براى آن ذكر كردهاند؛ يكى از تفسيرهاى مهم آن، اين است كه: قرآن كريم از نمونه همين حروفى است كه در اختيار همگان قرار گرفته است؛ اگر توانايى داريد، بسان آن را ابداع كنيد! امام زين العابدينعليه السلام مىفرمايد:
«قريش و يهود به قرآن نسبت ناروا دادند و گفتند: قرآن، سحر است. آن را خودش ساخته و به خدا نسبت داده است. خداوند به آنها اعلام فرمود: «الم...»؛ يعنى اى محمد! كتابى كه به تو فرو فرستاديم، از همين حروف مقطّعه «الف - لام - ميم» است كه به لغت و همان حروف الفباى شما مىباشد. [به آنها بگو: ]اگر در ادعاى خود راستگو هستيد، همانند آن را بياوريد.»22
9 - ويژگىهاى اولياء اللَّه
قرآن كريم مىفرمايد: «اَلا انّ اولياء اللَّه لا خوف عليهم و لا هم يحزنون»؛ «بدانيد كه اولياء خدا نه هراسى دارند و نه غمگين مىشوند.»23 اينكه اولياءاللَّه داراى چه ويژگىهايى هستند؟ در حديثى از امام سجادعليه السلام بيان شده است. عيّاشى مىنويسد: امام باقرعليه السلام فرمود: «در كتاب على بن الحسينعليه السلام چنين يافتيم كه اولياء اللَّه نه ترسى دارند و نه غم و اندوهى زيرا واجب الهى را انجام داده و سنّت رسول اكرمصلى الله عليه وآله را گرفتهاند. از آنچه خداوند حرام نموده، پرهيز كرده و در زندگى زودگذر دنيا نسبت به زينتهاى آن زهد را پيشه ساختهاند و به آنچه در نزد خداست، رغبت نموده و در تلاش براى روزى پاكيزه بودهاند و قصد فخر فروشى و زيادهطلبى ندارند و پس از آن براى انجام حقوق واجب خود انفاق كردهاند. ايناناند كه خداوند در درآمدهايشان بركت قرارداده و بر آنچه براى آخرت خويش پيش فرستادهاند، ثواب داده مىشوند.»24
10 - رزمندگان واقعى
در مسير مكّه، عبّاد بصرى با امام زين العابدينعليه السلام ملاقات مىكند؛ به اعتراض مىگويد: جهاد و سختىهاى آن را رها كردى و به سوى حج و راحتى آن رو آوردى؟ سپس آيه شريفه «اِنّ اللَّه اشترى من المؤمنين انفسهم و اموالهم بأنّ لهم الجنّة» را قرائت كرد. حضرت فرمود: ادامه آيه را بخوان! عبّاد بصرى آيه بعد را قرائت كرد: «التّائبون العابدون السّائحون الرّاكعون السّاجدون الآمرون بالمعروف و النّاهون عن المنكر و الحافظون لحدود اللَّه و بشّر المؤمنين»25؛ «توبه كنندگان، عبادت گران، ستايشگران، سياحت كنندگان، ركوع كنندگان، سجده آوران، آمران به معروف، نهى كنندگان از منكر و حافظان حدود (ومرزهاى) الهى و بشارت ده به (اين چنين) مؤمنان.»
آنگاه حضرت فرمود: هنگامى كه افرادى با اين اوصاف بيابم، جهاد با آنان با فضيلتتر از حج است.26
11 - معناى زهد
عدّهاى تصوّر مىكنند كه «زهد» دورى از اجتماع و پشت كردن به زندگى و زيبايىهاى آن است. قرآن كريم مىفرمايد: «مَنْ حَرَّمَ زينة اللَّه الّتى اخرج لعباده و الطّيّبات من الرّزق»؛ «بگو چه كسى زينتهاى الهى را كه براى بندگان خود آفريده و روزيهاى پاكيزه را حرام كرده است؟!»27 و نيز در قالب دعا به انسانها مىآموزد كه از خداوند خير دنيا و آخرت را بخواهند: «ربّنا آتنا فى الدّنيا حسنة و فى الاخرة حسنة»28 در اين زمينه، امام سجادعليه السلام مىفرمايد:
«اَلا و انّ الزهد فى آية من كتاب اللَّه لكيلا تأسوا على ما فاتكم و لاتفرحوا بما آتيكم؛ آگاه باشيد كه زهد در اين آيه از قرآن است كه مىفرمايد: اين به خاطر آن است كه براى آنچه از دست دادهايد، تأسّف نخوريد و به آنچه به شما داده است، دلبسته و شادمان نباشيد.»29
چنانكه در نهج البلاغه نيز مىخوانيم كه مىفرمايد: زهد بين دو كلمه از قرآن است كه خداوند فرموده:«لكيلاً تأسوا...»؛ هر كس كه بر گذشته افسوس نخورد و به آينده مغرور و دلبسته نشود، زهد را به هر دو طرف خود گرفته است.30
غلام همّت آنم كه زير چرخ كبود
ز هر چه رنگ تعلّق پذيرد، آزاد است
مگر تعلّق خاطر به ماه رخسارى
كه خاطر از همه غمها به مهر او شاد است
12 - عالم برزخ
امام سجادعليه السلام پس از تلاوت آيه كريمه «وَ مِنْ وَرائهم بَرْزَخٌ الى يوم يُبْعَثُون»؛31 «پشت سر آنها برزخى است تا روزى كه برانگيخته شوند.»، فرموده: «هو القبر و انّ لهم فيها معيشةً ضنكا و اللَّه اِنّ القبر لروضةٌ من رياض الجنّة او حُفْرَةٌ مِن حُفَرِ النّار؛ برزخ، قبر است كه در آن زندگى سختى دارند. به خدا قسم كه قبر، باغى از باغهاى بهشت يا گودالى از گودالهاى آتش است.32
درود و سلام و صلوات خدا بر زيباترين روح پرستنده، سجّاد آل محمّدصلى الله عليه وآله آن زمان كه در خانه پرمهر ابى عبداللَّه الحسينعليه السلام متولّد شد و آن هنگام كه در كربلا شاهد سختترين مصيبتها (شهادت سيّد الشهداء و ياران با وفايش) گشت و آن هنگام كه با دلى غمگين و قلبى محزون به سوى ديار حق شتافت و قبرستان بقيع را با وجود خويش عطرى ديگر بخشيد!
پىنوشتها:
1. واقعه / 79.
2. اصول كافى، ج 2، ص 605، باب فضل حامل القرآن، ح 7.
3. نساء / 174.
4 و 5. صحيفه سجاديّه، دعاى 42.
6. اسراء/ 82.
7. صحيفه سجاديّه، دعاى 42.
8. مائده/ 8.
9. شورى/ 15.
10. نساء/ 4.
11. انعام/ 152.
12. حجرات/ 9.
13. صحيفه سجاديّه، دعاى 42.
14. اصول كافى، ج 2، ص 615، باب ترتيل القرآن بالصوت الحسن، ح 9.
15. تفسير صافى، ج 1، ص 45، مقدمه يازدهم.
16. اصول كافى، ج 2، ص 615، ح 4.
17. همان، ح 11.
18. همان، باب فضل حامل القرآن، ح 7.
19. همان، باب فضل القرآن، ح 13.
20. تفسير صافى، ج 2، ص 866.
21. اصول كافى، ج 2، ص 609، باب فى قرائته، ح 2.
22. تفسير برهان، ج 1، ص 54.
23. يونس/ 62.
24. تفسير صافى، ج 2، ص 757.
25. توبه/ 111 و 112.
26. تفسير صافى، ج 1، ص 734، ذيل آيه 111 سوره توبه.
27. اعراب/ 32.
28. بقره/ 201.
29 و 30. تفسير صافى، ج 2، ص 665، ذيل آيه 23 سوره حديد.
31. مؤمنون/ 100.
32. تفسير صافى، ج 2، ص 149.
بحث كوتاهى درباره
حضرت امام على بن حسين زين العابدين (ع)
هذا الذى تعرف البطحاء و طاءته و البيت يعرفه و الحل و الحرم
اين ، كه تو او را نمى شناسى ، همان كسى است كه سرزمين (بطحا) جاى گامهايش را مى شناسد و كعبه و حلّ و حرم در شناسائيش همدم و همقدمند. اين ، فرزند بهترين همگى بندگان خداست ...اين ، همان على است ، كه پدرش پيامبر خداست . اين ، فرزند فاطمه سرور بانوان جهان است ...آرى ، او به قلّه مجد و عظمت و ستيغ جلال و عزّتى نسب همى برد كه مسلمانان عرب و عجم از رسيدن به آن فرو مانده و به زانو در آمده اند... (ترجمه از قصيده فرزدق )
نام معصوم ششم على (ع) است . وى فرزند حسين بن على بن ابيطالب (ع) و ملقب به (سجاد) و (زين العابدين ) مى باشد. امام سجاد در سال 38 هجرى در مدينه ولادت يافت . حضرت سجاد در واقعه جانگداز كربلا حضور داشت ولى به علت بيمارى و تب شديد از آن حادثه جان به سلامت برد، زيرا جهاد از بيمار برداشته شده است و پدر بزرگوارش - با همه علاقه اى كه فرزندش به شركت در آن واقعه داشت - به او اجازه جنگ كردن نداد. مصلحت الهى اين بود كه آن رشته گسيخته نشود و امام سجاد وارث آن رسالت بزرگ ، يعنى امامت و ولايت گردد. اين بيمارى موقت چند روزى بيش ادامه نيافت و پس از آن حضرت زين العابدين 35 سال عمر كرد كه تمام آن مدت به مبارزه و خدمت به خلق و عبادت و مناجات با حق سپرى شد.
سن شريف حضرت سجاد (ع) را در روز دهم محرم سال 61 هجرى كه بنا به وصيت پدر و امر خدا و رسول خدا (ص ) به امامت رسيد به اختلاف روايات در حدود بيست و چهار سال نوشته اند. مادر حضرت سجاد بنا بر مشهور (شهربانو) دختر يزدگرد ساسانى بوده است .(65)
آنچه در حادثه كربلا بدان نياز بود، بهره بردارى از اين قيام و حماسه بى نظير و نشر قيام شهادت حسين (ع) بود، كه حضرت سجاد (ع) در ضمن اسارت با عمه اش زينب (ع) آن را با شجاعت و شهامت و قدرت بى نظير در جهان آن روز فرياد كردند. فريادى كه طنين آن قرنهاست باقى مانده و - براى هميشه - جاودان خواهد ماند. واقعه كربلا با همه ابعاد عظيم و بى مانندش پر از شور حماسى و وفا و صفا و ايمان خالص در عصر روز عاشورا ظاهرا به پايان آمد؛ امّا ماءموريت حضرت سجاد (ع) و زينب كبرى از آن زمان آغاز شد. اهل بيت اسير را از قتلگاه عشق و راهيان بسوى (اللّه ) و از كنار نعش هاى پاره پاره به خون خفته جدا كردند. حضرت سجاد (ع) را در حال بيمارى بر شترى بى هودج سوار كردند و دو پاى حضرتش را از زير شكم آن حيوان به زنجير بستند. ساير اسيران را نيز بر شتران سوار كرده روانه كوفه نمودند. كوفه اى كه در زير سنگينى و خفقان حاكم بر آن بهت زده بر جاى مانده بود، و جراءت نفس كشيدن نداشت ، زيرا ابن زياد دستور داده بود رؤ ساى قبايل مختلف را به زندان اندازند و مردم را گفته بود بدون اسلحه از خانه ها خارج شوند. در چنين حالتى دستور داد سرهاى مقدس شهداء را بين سركردگان قبايلى كه در كربلا بودند تقسيم و سر امام شهيد حضرت اباعبداللّه الحسين را در جلو كاروان حمل كنند. بدين صورت كاروان را وارد شهر كوفه نمودند. عبيداللّه زياد مى خواست وحشتى در مردم ايجاد كند و اين فتح نمايان خود را به چشم مردم آورد. با اين تدبيرهاى امنيتى چه شد كه نتوانستند جلو بيانات آتشين و پيام كوبنده زن پولادين تاريخ حضرت زينب را بگيرند؟ گويى مردم كوفه تازه از خواب بيدار شده و دريافته اند كه اين اسيران اولاد على (ع) و فرزندان پيغمبر اسلام (ص ) مى باشند كه مردانشان در كربلا نزديك كوفه به شمشير بيداد كشته شده اند. همهمه از مردم برخاست و كم كم تبديل به گريه شد. حضرت سجاد (ع) در حال اسارت و خستگى و بيمارى به مردم نگريست و فرمود: اينان بر ما مى گريند؟ پس عزيزان ما را چه كسى كشته است ؟ زينب خواهر حسين (ع) مردم را امر به سكوت كرد و پس از حمد و ثناى خداوند متعال و درود بر پيامبر گرانقدرش ، حضرت محمّد (ص ) فرمود: (... اى اهل كوفه ، اى حيلت گران و مكر انديشان و غداران ، هرگز اين گريه هاى شما را سكون مباد. مثل شما، مثل زنى است كه از بامداد تا شام رشته خويش مى تابيد و از شام تا صبح بدست خود باز مى گشاد. هشدار كه بناى ايمان بر مكر و نيرنگ نهاده ايد...).
سپس حضرت زينب (ع) مردم كوفه را سخت ملامت فرمود و گفت :
(همانا دامان شخصيت خود را با عارى و ننگى بزرگ آلوده كرديد كه هرگز تا قيامت اين آلودگى را از خود نتوانيد دور كرد. خوارى و ذلت بر شما باد. مگر نمى دانيد كدام جگر گوشه از رسول اللّه (ص ) را بشكافتيد، و چه عهد و پيمان كه بشكستيد، و بزرگان عترت و آزادگان ذريه او را به اسيرى برديد، و خون پاك او به ناحق ريختيد...).
مردم كوفه آن چنان ساكت و آرام شدند كه گويى مرغ بر سر آنها نشسته !
سخنان كوبنده زينب (ع) كه گويا از حلقوم پاك على (ع) خارج مى شد، مردم بى وفاى كوفه را دچار بهت و حيرت كرد. شگفتا اين صداى على (ع) است كه گويا در فضاى كوفه طنين انداز است ...
امام سجاد (ع) عمه اش را امر به سكوت فرمود.
ابن زياد دستور داد امام سجاد (ع) و زينب كبرى و ساير اسيران را به مجلس وى آوردند، و در آن جا جسارت را نسبت به سر مقدس حسين (ع) و اسيران كربلا به حد اعلا رسانيد، و آنچه در چنته دنائت و رذالت داشت نشان داد، و آنچه لازمه پستى ذاتش بود آشكار نمود.
پيام خون و شهادت
ابن زياد با پسر مرجانه اسيران كربلا را پس از مكالماتى كه در مجلس او با آنان روى داد، دستور داد به زندانى پهلوى مسجد اعظم كوفه منتقل ساختند، و دستور داد سر مقدس امام (ع) را در كوچه ها بگردانند تا مردم دچار وحشت شوند.
يزيد در جواب نامه ابن زياد كه خبر شهادت حسين (ع) و يارانش و اسير كردن اهل و عيالش را به او نوشته بود، دستور داد: سر حسين (ع) و همه يارانش را و همه اسيران را به شام بفرستند. بر دست و پا و گردن امام همام حضرت سجاد زنجير نهاده بر شتر سوارش كردند و اهل بيت را چون اسيران روم و زنگبار بر شتران بى جهاز سوار كردند و راهى شام نمودند. اهل بيت عصمت از راه بعلبك به شام وارد شدند. روز اول ماه صفر سال شصت و يكم هجرى - شهر دمشق غرق در شادى و سرور است زيرا يزيد اسيران كربلا را كه اولاد پاك رسول اللّه هستند، افراد خارجى و ياغيگر معرفى كرده كه اكنون در جنگ آنهايند - يزيد دستور داد اسيران و سرهاى شهداء را از كنار (جيرون ) كه تفريحگاه خارج از شهر و محل عيش و عشرت يزيد بود عبور دهند. يزيد از منظر جيرون اسيران را تماشا مى كرد و شاد و مسرور به نظر مى رسيد. همچون فاتحى بلامنازع !
در كنار كوچه ها مردم ايستاده بودند و تماشا مى كردند. پيرمردى از شاميان جلو آمد و در مقابل قافله اسيران بايستاد و گفت : (شكر خداى را كه شما را كشت و شهرهاى اسلام را از شرّ مردان شما آسوده ساخت و اميرالمؤ منين يزيد را بر شما پيروزى داد).
امام زين العابدين (ع) به آن پيرمردى كه در آن سن و سال از تبليغات زهرآگين اموى در امان نمانده بود فرمود: (اى شيخ ، آيا قرآن خوانده اى ؟). گفت : آرى . فرمود: اين آيه را قرائت كرده اى : (( قل لا اءسئلكم عليه اءجرا الا المودة فى القربى . )) (66) گفت : آرى .
امام (ع) فرمود: آن خويشاوندان كه خداوند تعالى به دوستى آنها امر فرموده ، و براى رسول اللّه اجر رسالت قرار داده مائيم . سپس آيه تطهير را كه در حق اهل بيت پيغمبر (ص ) است تلاوت فرمود:
(( (انما يريد اللّه ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا.) )) (67)
پيرمرد گفت : اين آيه را خوانده ام . امام (ع) فرمود: (مراد از اين آيت مائيم كه خداوند ما را از هر آلايش ظاهر و باطن پاكيزه داشته است . (پيرمرد بسيار تعجب كرد و گريست و گفت چقدر من بى خبر مانده ام . سپس به امام (ع) عرض كرد: اگر توبه كنم آيا توبه ام پذيرفته است ؟ امام (ع) به او اطمينان داد. اين پيرمرد را بخاطر همين آگاهى شهيد كردند.
بارى ، قافله اسيران راه خدا را در جلو مسجد جامع دمشق متوقف ساختند. سپس آنها را در حالى كه به طنابها بسته بودند به زندانى منتقل كردند. چند روزى را در زندان گذراندند. زندانى خراب . بهر حال يزيد در نظر داشت با دعوت از برجستگان هر مذهب و سفيران و بزرگان و چاپلوسان دربارى مجلسى فراهم كند تا پيروزى ظاهرى خود را به همه نشان دهد. در اين مجلس يزيد همان جسارتى را نسبت به سر مقدس حضرت سيدالشهداء انجام داد كه ابن زياد دست نشانده پليدش در كوفه انجام داده بود. چوبدستى خود را بر لب و دندانى نواخت كه بوسه گاه حضرت رسول اللّه (ص ) و على مرتضى و فاطمه زهراء عليهماالسلام بوده است . وقتى زينب (ع) اين جسارت را از يزيد مشاهده فرمود و اولين سخنى كه يزيد به حضرت سيد سجاد (ع) گفت چنين بود (شكر خداى را كه شما را رسوا ساخت ) بى درنگ حضرت زينب (ع) در چنان مجلسى بر پا خاست . دلش به جوش آمد و زبان به ملامت يزيد و يزيديان گشود و با فصاحت و بلاغت علوى پيام خون و شهادت را بيان فرمود، و در سنگر افشاگرى پرده از روى سيه كارى يزيد و يزيديان برداشت ، و خليفه مسلمين را رسواتر از مردم كوفه نمود. امّا يزيد سر به زير انداخت و آن ضربات كوبنده و بر باد دهنده شخصيت كاذب خود را تحمل كرد، و تنها براى جواب بيتى خواند كه ترجمه آن اينست :
(ناله و ضجه از داغديدگان رواست و زنان اجير نوحه كننده را مرگ در گذشته آسان است .)
امام سجاد (ع) در دمشق
علاوه بر سخنانى كه حضرت سجاد (ع) با استناد به قرآن كريم فرمود و حقيقت را آشكار كرد، حضرت زين العابدين (ع) وقتى با يزيد روبرو شد - در حالى كه از كوفه تا دمشق زير زنجير بود - فرمود: اى يزيد، به خدا قسم ، چه گمان مى برى اگر پيغمبر خدا (ص ) ما را به اين حال بنگرد؟ اين جمله چنان در يزيد اثر كرد كه دستور داد زنجير را از آن حضرت برداشتند، و همه اطرافيان از آن سخن گريستند.
فرصت بهترى كه در شام به دست امام چهارم آمد روزى بود كه خطيب رسمى بالاى منبر رفت ، و در بدگويى على (ع) و اولاد طاهرينش و خوبى معاويه و يزيد داد سخن داد. امام سجاد (ع) به يزيد گفت : به من هم اجازه مى دهى روى اين چوبها بروم ، و سخنانى بگويم كه هم خدا را خشنود سازد و هم براى مردم موجب اجر و ثواب باشد؟ يزيد نمى خواست اجازه دهد، زيرا از علم و معرفت و فصاحت و بلاغت خانواده عصمت عليهم السلام آگاه بود و بر خود مى ترسيد. مردم اصرار كردند. ناچار يزيد قبول كرد. امام چهارم (ع) پاى به منبر گذاشت و آن چنان سخن گفت كه دلها از جا كنده شد و اشكها يكباره فرو ريخت ، و شيون از ميان زن و مرد برخاست . خلاصه بيانات امام (ع) چنين بود:
(اى مردم شش چيز را خدا به ما داده است و برترى ما بر ديگران بر هفت پايه است . علم نزد ماست ، حلم نزد ماست ، جود و كرم نزد ماست ، فصاحت و شجاعت نزد ماست ، دوستى قلبى مؤ منين مال ماست . خدا چنين خواسته است كه مردم با ايمان ما را دوست بدارند، و اين كارى است كه دشمنان ما نمى توانند از آن جلوگيرى كنند.
سپس فرمود: پيغمبر خدا محمّد (ص )، از ماست ؛ وصى او على بن ابيطالب از ماست ، حمزه سيدالشهداء از ماست ، جعفر طيار از ماست ، دو سبط اين امت حسن و حسين (ع) از ماست ، مهدى اين امت و امام زمان از ماست ).
سپس امام خود را معرفى كرد و كار به جايى رسيد كه خواستند سخن امام را قطع كنند، پس دستور دادند تا مؤ ذن اذان بگويد. امام (ع) سكوت كرد. تا مؤ ذن گفت : (( اشهد ان محمدا رسول اللّه . )) امام عمامه از سر بر گرفت و گفت : اى مؤ ذن ترا به حق همين محمّد خاموش باش . سپس رو به يزيد كرد و گفت : آيا اين پيامبر ارجمند جد تو است يا جد ما؟ اگر بگويى جد تو است همه مى دانند دروغ مى گويى ، و اگر بگويى جد ماست پس چرا فرزندش حسين (ع) را كشتى ؟ چرا فرزندانش را كشتى ؟ چرا اموالش را غارت كردى ؟ چرا زنان و بچه هايش را اسير كردى ؟ سپس امام (ع) دست برد و گريبان چاك زد و همه اهل مجلس را منقلب نمود. براستى آشوب بپا شد. اين پيام حماسى عاشورا بود كه به گوش همه مى رسيد. اين نداى حق بود كه به گوش تاريخ مى رسيد.
يزيد در برابر اين اعتراضها زبان به طعن و لعن ابن زياد گشود، و حتى بعضى از لشكريان را كه همراه اسيران آمده بودند - بظاهر - مورد عتاب و سرزنش قرار داد. سرانجام بيمناك شد و از آنان روى پوشيد و سعى كرد كمتر با مردم تماس بگيرد.
بهر حال ، يزيد بر اثر افشاگريهاى امام (ع) و پريشان حالى اوضاع مجبور شد در صدد استمالت و دلجويى حال اسيران برآيد. از امام سجاد (ع) پرسيد: آيا ميل داريد پيش ما در شام بمانيد يا به مدينه برويد؟ امام سجاد (ع) و زينب كبرى فرمودند: ميل داريم پهلوى قبر جدمان در مدينه باشيم .
حركت به مدينه
در ماه صفر سال 61 هجرى اهل بيت عصمت با جلال و عزت بسوى مدينه حركت كردند. نعمان بن بشير با پانصد نفر به دستور يزيد كاروان را همراهى كرد. امام سجاد و زينب كبرى و ساير اهل بيت به مدينه نزديك مى شدند. امام سجاد (ع) محلى در خارج شهر مدينه را انتخاب فرمود و دستور داد قافله در آنجا بماند. نعمان بن بشير و همراهانش را اجازه مراجعت داد. امام (ع) دستور داد در همان محل خيمه هايى برافراشتند. آنگاه به بشير بن جذلم فرمود مرثيه اى بسراى و مردم مدينه را از ورود ما آگاه كن . بشير يكسره به مدينه رفت و در كنار قبر رسول اللّه (ص ) با حضور مردم مدينه ايستاد و اشعارى سرود كه ترجمه آن چنين است :
(هان ! اى مردم مدينه شما را ديگر در اين شهر امكان اقامت نماند، زيرا كه حسين (ع) كشته شد، و اينك اين اشكهاى من است كه روان است . آوخ ! كه پيكر مقدسش را كه به خاك و خون آغشته بود در كربلا بگذاشتند، و سرش را بر نيزه شهر به شهر گردانيدند). شهر يكباره از جاى كنده شد. زنان بنى هاشم صدا به ضجه و ناله و شيون برداشتند. مردم در خروج از منزلهاى خود و هجوم به سوى خارج شهر بر يكديگر سبقت گرفتند. بشير مى گويد: اسب را رها كردم و خود را به عجله به خيمه اهل بيت پيغمبر رساندم . در اين موقع حضرت سجاد (ع) از خيمه بيرون آمد و در حالى كه اشكهاى روان خود را با دستمالى پاك مى كرد به مردم اشاره كرد ساكت شوند، و پس از حمد و ثناى الهى لب به سخن گشود و از واقعه جانگداز كربلا سخن گفت . از جمله فرمود: (اگر رسول اللّه (ص ) جد ما به قتل و غارت و زجر و آزار ما دستور مى داد، بيش از اين بر ما ستم نمى رفت ، و حال اينكه به حمايت و حرمت ما سفارش بسيار شده بود. به خدا سوگند به ما رحمت و عنايت فرمايد و از دشمنان ما انتقام بگيرد).
سپس امام سجاد (ع) و زينب كبرى (ع) و ياران و دلسوختگان عزاى حسينى وارد مدينه شدند. ابتدا به حرم جدّ خود حضرت رسول اللّه (ص ) و سپس به بقيع رفتند و شكايت مردم جفا پيشه را با چشمانى اشك ريزان بيان نمودند. مدتها در مدينه عزاى حسينى برقرار بود. و امام (ع) و زينب كبرى از مصيبت بى نظير كربلا سخن مى گفتند و شهادت هدفدار امام حسين (ع) را و پيام او را به مردم تعليم مى دادند و فساد دستگاه حكومت را بر ملا مى كردند تا مردم به عمق مصيبت پى ببرند و از ستمگران روزگار انتقام خواستن را ياد بگيرند.
آن روز در جهان اسلام چهار نقطه بسيار حساس و مهم بود: دمشق ، كوفه ، مكه و مدينه حرم مقدس رسول اللّه (ص ) مركز يادها و خاطره اسلام عزيز و پيامبر گرامى (ص ). امام سجاد (ع) در هر چهار نقطه نقش حساس ايفا فرمود، و به دنبال آن بيدارى مردم و قيامها و انقلابات كوچك و بزرگ و نارضايتى عميق مردم آغاز شد. از آن پس تاريخ اسلام شاهد قيامهايى بود كه از رستاخيز حسينى در كربلا مايه مى گرفت ، از جمله واقعه حرّه كه سال بعد اتفاق افتاد، و كارگزاران يزيد در برابر قيام مردم مدينه كشتارهاى عظيم به راه انداختند. اولاد على (ع) هر يك در گوشه و كنار در صدد قيام و انتقام بودند تا سرانجام به قيام ابومسلم خراسانى و انقراض سلسله ناپاك بنى اميه منتهى شد.
مبارزه و انتقاد از رفتار خودخواهانه و غير عادلانه خلفاى بنى اميه و بنى عباس به صورتهاى مختلف در مسلمانان بخصوص در شيعيان امام على (ع) در طول تاريخ زنده شد و شيعه به عنوان عنصر مقاوم و مبارز كه حامل پيام خون و شهادت بود در صحنه تاريخ معرفى گرديد. گرچه شيعيان هميشه زجرها ديده و شكنجه ها بر خود هموار كرده اند، ولى هميشه اين روحيه انقلابى را حتى تا امروز - پس از چهارده قرن - در خود حفظ كرده اند.
امام سجاد (ع) گرچه به ظاهر در خانه خود نشست ولى هميشه پيام شهادت و مبارزه را در برابر ستمگران به زبان دعا و وعظ بيان مى فرمود و با خواص شيعيان خود مانند (ابوحمزه ثمالى ) و (ابوخالد كابلى ) و... در تماس بود، و در عين حال به امر به معروف و نهى از منكر اشتغال داشت ، و شيعيان خاص وى معارف دينى و احكام اسلامى را از آن حضرت مى گرفتند، و در ميان شيعيان منتشر .مى كردند، و از اين راه ابعاد تشيع توسعه فراوانى يافت . بر اثر اين مبارزات پنهان و آشكار بود كه براى بار دوم امام سجاد را به امر عبدالملك خليفه اموى ، با بند و زنجير از مدينه به شام جلب كردند، و بعد از زمانى به مدينه برگرداندند.(68)
امام سجاد (ع) در مدت 35 سال امامت با روشن بينى خاص خود هر جا لازم بود، براىبيدارى مردم و تهييج آنها عليه ظلم و ستمگرى و گمراهى كوشيد، و در موارد بسيارى بهخدمات اجتماعى وسيعى در زمينه حمايت بينوايان و خاندانهاى بى سرپرست پرداخت ، ونيز از طريق دعاهايى كه مجموعه آنها در صحيفه سجاديه گرد آمده است ، به نشر معارفاسلام و تهذيب نفس و اخلاق و بيدارى مردم اقدام نمود.
صحيفه سجاديه
كه از ارزنده ترين آثار اسلامى است شامل 57 دعا است كه مشتمل بر دقيق ترين مسائل توحيدى و عبادى و اجتماعى و اخلاقى است ، و بدان زبور آل محمّد (ص ) نيز مى گويند.
يكى از حوادث تاريخ كه دورنمايى از تلا لؤ شخصيت امام سجاد (ع) را به ما مى نماياند - گرچه سراسر زندگى امام درخشندگى و شور ايمان است - قصيده اى است كه فرزدق شاعر در مدح امام (ع) در برابر كعبه معظمه سروده .
مورخان نوشته اند: (در دوران حكومت وليد بن عبدالملك اموى ، وليعهد و برادرش هشام بن عبدالملك به قصد حج ، به مكه آمد و به آهنگ طواف قدم در مسجدالحرام گذاشت . چون به منظور استلام (69) حجرالا سود به نزديك كعبه رسيد، فشار جمعيت ميان او و حطيم حائل شد، ناگزير قدم را پس نهاد و بر منبرى كه براى وى نصب كردند، به انتظار فرو كاستن ازدحام جمعيت بنشست و بزرگان شام كه همراه او بودند در اطرافش جمع شدند و به تماشاى مطاف پرداختند. در اين هنگام كوكبه جلال حضرت على بن الحسين عليهما السلام كه سيمايش از همگان زيباتر و جامه هايش از همگان پاكيزه تر و شميم نسيمش از همه طواف كنندگان دلپذيرتر بود، از افق مسجد بدرخشيد، و به مطاف در آمد، و چون به نزديك حجرالا سود رسيد، موج جمعيت در برابر هيبت و عظمتش واپس نشست و منطقه استلام را در برابرش خالى از ازدحام ساخت ، تا به آسانى دست به حجر بسود و به طواف پرداخت .
تماشاى اين منظره موجى از خشم و حسد در دل و جان هشام بن عبدالملك برانگيخت ، و در همين حال كه آتش كينه در درونش زبانه مى كشيد، يكى از بزرگان شام رو به او كرد و با لحنى آميخته به حيرت گفت : اين كيست كه تمام جمعيت به تجليل و تكريم او پرداختند، و صحنه مطاف براى او خلوت گرديد؟ هشام با آنكه شخصيت امام را نيك مى شناخت ، امّا از شدت كينه و حسد از بيم آنكه درباريانش به او مايل شوند و تحت تاءثير مقام و كلامش قرار گيرند، خود را به نادانى زد و در جواب مرد شامى گفت : (او را نمى شناسم ). در اين هنگام روح حساس ابوفراس (فرزدق ) از اين تجاهل (70) و حق كشى سخت آزرده شد و با آنكه خود شاعر دربار اموى بود، بدون آنكه از قهر و سطوت هشام بترسد و از درنده خويى آن امير مغرور خودكامه بر جان خود بينديشد، رو به مرد شامى كرد و گفت :
(اگر خواهى تا شخصيت او را بشناسى از من بپرس ، من او را نيك مى شناسم ).
آن گاه فرزدق در لحظه اى از لحظات تجلى ايمان و معراج روح ، قصيده جاويدان خود را كه از الهام وجدان بيدارش مايه مى گرفت با حماسه هاى افروخته و آهنگى پر شور سيل آسا بر زبان راند و اينك دو بيتى از آن قصيده و قسمتى از ترجمه آن :
هذا الذى تعرف البطحاء و طاءته
و البيت يعرفه و الحل و الحرم
هذا الذى احمد المختار والده
صلى عليه الهى ماجرى القلم
(اينكه تو او را نمى شناسى ، همان كسى است كه سرزمين (بطحاء) جاى گامهايش را مى شناسد و كعبه و حل و حرم در شناسائيش همدم و همقدمند).
اين كسى است كه احمد مختار پدر اوست ، كه تا هر زمان قلم قضا در كار باشد، درود و رحمت خدا بر روان پاك او روان باد... اين فرزند فاطمه ، سرور بانوان جهان است و پسر پاكيزه گوهر وصى پيغمبر است ، كه آتش قهر و شعله انتقام خدا از زبانه تيغ بى دريغش همى درخشد...).
و از اين دست اشعارى سرود كه همچون خورشيد بر تارك آسمان ولايت مى درخشد و نور مى پاشد.
وقتى قصيده فرزدق به پايان رسيد، هشام مانند كسى كه از خوابى گران بيدار شده باشد، خشمگين و آشفته به فرزدق گفت : (چرا چنين شعرى - تاكنون - در مدح ما نسروده اى ؟ فرزدق گفت : (جدى به مانند جد او و پدرى همشاءن پدر او و مادرى پاكيزه گوهر مانند مادر او بياور تا تو را نيز مانند او بستايم ).
هشام بر آشفت و دستور داد تا نام شاعر را از دفتر جوائز حذف كنند و او را در سرزمين (عسفان ) ميان مكه و مدينه به بند و زندان كشند.
چون اين خبر به حضرت سجاد (ع) رسيد دستور فرمود دوازده هزار درم به رسم صله و جايزه نزد فرزدق بفرستند و عذر بخواهند كه بيش از اين مقدور نيست . فرزدق صله را نپذيرفت و پيغام داد (من اين قصيده را براى رضاى خدا و رسول خدا و دفاع از حق سروده ام و صله اى نمى خواهم ). امام (ع) صله را باز پس فرستاد و او را سوگند داد كه بپذيرد و اطمينان داد كه چيزى از ارزش واقعى آن ، در نزد خدا كم نخواهد شد.(71)
بارى ، اين فضايل و ارزشهاى واقعى است كه دشمن را بر سر كينه و انتقام مى آورد.
چنانكه نوشته اند: سرانجام به تحريك هشام ، خليفه اموى ، به دست وليد بن عبدالملك امام زين العابدين و سيدالساجدين (ع) را مسموم كرد و در سال 95 هجرى درگذشت و در بقيع مدفون شد.
كلمات حضرت سجاد (ع)
اى صاحب آيات درخشان و اى نقشبند دستگاه آسمان و اى آفريننده روان انسان ، سپاس تو را سپاسى كه به دوام تو دائم ماند، و سپاس تو را سپاسى كه به نعمت تو جاويد بپايد، و سپاس تو را سپاسى كه با كردار و احسانت برابر باشد... پروردگارا! رحمت فرست بر پاكيزه تران از اهل بيت محمّد (ص ) كه ايشان را براى قيام به امر خود برگزيده اى ، و خزانه داران علم و نگهداران دين و جانشينان خويش در زمين و حجت هاى خويش بر بندگان خود قرار داده اى ، و ايشان را به خواست خود، از پليدى و آلودگى يك باره پاك كرده اى ، و وسيله توسل به خود و راه بهشت خود ساخته اى .
پروردگارا! رحمت فرست بر محمّد و آلش ، چنان رحمتى كه بوسيله آن بخشش و اكرامت را درباره ايشان بزرگ گردانى ، و همه چيز از عطايا و تبرعات خود را درباره ايشان كامل سازى ، و بهره ايشان را از عوايد و فوايد خود سرشار كنى . پروردگارا! رحمت فرست بر او و بر ايشان ، رحمتى كه آغازش را حدى و مدتش را فرجامى و آخرش را پايانى نباشد. پروردگارا! بر ايشان رحمت فرست ، به وزن عرش خود و آنچه زير عرش است ، و به گنجايش آسمانهايت ، و آنچه بالاى آنهاست و به شمار زمينهايت و آنچه در زير آنها و ميان آنهاست . چنان رحمتى كه ايشان را بوسيله آن به كمال قريب خود رسانى و براى تو و ايشان مايه خشنودى شود، و جاودانه به نظاير آن رحمتها پيوسته باشد. خدايا تو در هر زمان دين خود را بوسيله پيشوايى تاءييد فرموده اى كه او را براى بندگانت بعنوان علم و در كشورهايت بجاى نورافكن بر پا داشته اى ، پس از آن كه پيمان او را به پيمان خود در پيوسته و او را وسيله خشنودى خود ساخته اى و طاعتش را واجب كرده اى و از نافرمانيش بيم داده اى و به اطاعت فرمانهايش و به باز ايستادن در برابر نهيش و به سبقت جستن بر او و واپس نماندن از او فرمان دادى . پس او، نگهدار پناهندگان و ملجاء مؤ منان و دستاويز متمسكان و جمال جهانيان است .(72)
منبع: مركز تعليمات اسلامي واشنگتن

خصوصیات اخلاقی
جناب شيخ بسيار مهربان، خوشرو، خوش اخلاق، متين و مؤدب بود. هميشه دو زانو می نشست، به پشتی تكيه نمیكرد، هميشه كمی دور از پشتی مینشست. ممكن نبود با كسی دست بدهد و دستش را زودتر از او بكشد. خيلی آرامش داشت. هنگام صحبت اغلب خنده رو بود. به ندرت عصبانی میشد. عصبانيت او وقتی بود كه شيطان و نفس سراغ او میآمدند. در اين هنگام سراسر وجودش را خشم فرا میگرفت و از خانه بيرون میرفت و آن گاه كه خود را بر نفس چيره میيافت، آرام باز می گشت.
نكته مهمی كه در حسن خلق، مورد توجه شيخ بود و ديگران را نيز بدان توصيه میفرمود، اين بود كه انسان بايد برای خدا خوش اخلاق باشد و با مردم خوش رفتاری كند. در اين باره میفرمود:
« تواضع و حسن خلق، برای خدا، نه برای جلب مردم به سوی خود و رياكارانه.»
شيخ بسيار كم حرف بود، حركات و سكنات او به خوبی نشان میداد كه در حال فكر و ذكر و توجه به خداست. اول و آخر صحبتش خدا بود. نگاه به او، انسان را با خدا آشنا میكرد. هر كس به او نگاه میكرد به ياد خدا میافتاد. گاهی كه از او میپرسيدند: كجا بودی؟ میفرمود:
« عند مليك مقتدر »!
در جلسات دعا، بسيار گريه میكرد. هرگاه اشعار حافظ يا طاقديس خوانده میشد میگريست. در عين گريه، قادر بود تبسم كند و بخندد و يا مطلبی را نقل كند كه همه را از كسالت بيرون بياورد. نسبت به وجود مقدس اميرالمؤمنين(ع) بسيار عشق میورزيد، مانند پروانه گرد شمع وجودش پر و بال میزد، هنگامی كه مینشست در هر چند نفس، يك بار ذكر:
« يا علی ادركنی »
را تكرار میكرد.
اخلاق سفر
شيخ در طول عمر پربركت و نورانی خود سفرهايی به مشهد، كاشان، اصفهان، مازندران و كرمانشاه داشته است. تنها سفر وی به خارج از كشور، مسافرت به عراق، برای زيارت عتبات عاليات بوده است.
به گفته همسفرانِ جناب شيخ، او خوش سفر بود، و در مسافرتها بی آلايش و خوش مشرب.
هيچ فرقی ميان خود و شاگردان و ارادتمندانش قايل نبود. اگر اثاثيهای بايد حمل میشد، او نيز حمل میكرد و سهم خود را از هزينه سفر میپرداخت.
آشتی دادن
يكی از مسايل مهم اخلاقی كه جناب شيخ به آن اهميت میداد، آشتی دادن بين افراد بود. از افرادی كه با هم قهر بودند دعوت میكرد و با تكيه بر قرآن و احاديث اسلامی آنان را آشتی میداد.
جديت در كار
جناب شيخ در كار خود بسيار جدی بود و تا آخرين روزهای زندگی تلاش كرد تا از دست رنج خود زندگيش را اداره كند. با این كه ارادتمندان وی با دل و جان حاضر بودند زندگی ساده او را اداره كنند، ولی او حاضر به چنين كاری نشد.
در حديثی از رسول اكرم (ص) آمده است:
« من أكل من كد يده، كان يوم القيامه في عداد الأنبياء و يأخذ ثواب الأنبياء؛
هر كه از دسترنج خود گذران زندگی كند، روز قيامت در شمار پيامبران باشد و پاداش پيامبران بگيرد. »
و در حديث ديگری فرمود:
« العباده عشره أجزاء تسعه أجزاء في طلب الحلال؛
عبادت ده بخش دارد، كه نه بخش آن در طلب (روزی) حلال است. »
تواضع
دكتر فرزام ( شاگرد شيخ ) در اين باره میگويد: ايشان در رفتار با ديگران خيلی متواضع بودند، هميشه خودشان در خانه را باز میكردند و اجازه ورود میدادند، گاهی بی تكليف ما را به داخل اتاق كارشان میبردند كه بساط خياطی در آن جا بود.
يك بار زمستان بود، دو انار آوردند و يكی را به من دادند و گفتند:
« بخور! حميد جان. »
خيلی بی تكبر و تكلف. انگار نه انگار كه تفاوتی بين خود و ديگران قايلاند. اگر نصيحتی میكردند، از باب ارشاد و هدايت و انجام وظيفه بود. هميشه دم در مینشستند و هر كه میآمد تعارف میكردند.
يكی ديگر از شاگردان شيخ میگويد: هنگامی كه همراه دوستان بود جلوتر از آنها وارد نمیشد.
ديگری میگويد: به اتفاق شيخ به مشهد رفته بوديم، عازم حرم شديم، حيدر علی معجزه- پسر مرحوم ميرزا احمد مرشد چلويی - ديوانه وار خود را جلوی پای شيخ انداخت و خواست پايش را روی چشم خود بگذارد!
فرمود:
« بی غيرت! آن نافرمانی خداوند را نكن، و از اين كار خجالت بكش. من چه كسی هستم؟! »
زهد
فرزند شیخ میگويد: روزی يكی از امرای ارتش با چند تن از شخصيتهای كشوری به خانه ما آمده بودند، او وضع زندگی ما را كه ديد؛ رفت دو قطعه زمين خريد و آن ها را به پدرم نشان داد و گفت: يكی را برای شما خريده ام و ديگری را برای خودم، پدرم گفت:
« آن چه داريم برای ما كافی است. »
بی اعتنايی به موقعيتهای اجتماعی
در اواخر عمر شيخ، به تدریج جميعی از نخبگان با او آشنا شدند، و نه تنها برخی از بزرگان حوزه و دانشگاه با او رابطه داشتند، بلكه تعدادی از شخصيتهای سياسی و نظامی كشور نيز با مقاصد گوناگون خدمتش میرسيدند.
شيخ، با همه تواضع و فروتنی كه در برابر مردم مستضعف و مستمند و به ويژه سادات داشت، نسبت به رؤسا و شخصيتهای دنيوی بیاعتنا بود. هنگامی كه آنها به خانهاش میآمدند میفرمود:
« آمده اند سراغ پيرِزنه (دنيا) را از من بگيرند، گرفتارند، دعا میخواهند، مريض دارند، وضعشان به هم خورده ... »
فرزند شيخ میگويد: يكی از امرای ارتش كه به شيخ ارادت میورزيد به من گفت: میدانی چرا من پدرت را دوست دارم؟ وقتی برای اولين بار خدمتش رسيدم، نزديك در اتاق نشسته بود، سلام كردم، گفت: « برو بنشين »، رفتم و نشستم، نابينايی از راه رسيد، جناب شيخ تمام قد از جا برخاست، با احترام او را در آغوش کشيد و بوسيد و كنار خود نشاند.
من نگاه كردم كه در خانه او چه میگذرد، تا اين كه مرد نابينا از جا برخاست تا برود، شيخ كفش او را جلوی پايش جفت كرد، ده تومان هم به او داد و رفت!
ولی هنگامی كه من خواستم خداحافظی كنم از جا برنخاست و همان طور كه نشسته بود گفت:
« خداحافظ! »
ایثار
یکی از برجسته ترین ویژگیهای زندگی شیخ خدمت به مردم مستمند و ایثارگری او در عین تنگدستی بود. از دیدگاه احادیث اسلامی، ایثار و از خود گذشتگی، زیباترین نیکیها، بالاترین مراتب ایمان و برترین مکارم اخلاقی است.
جناب شیخ با آن که درآمد ناچیزی از دست رنج خیاطی عایدش می شد، از فضیلت ایثار- در عین تنگدستی- بهره ای وافر داشت.
حکایتهای ایثار و فداکاری این مرد الهی به حقیقت اعجاب انگیز و آموزنده است.
ايثار شب عيد
مرحوم « شيخ عبدالكريم حامد » نقل میكرد كه: من شاگرد خياطی جناب شيخ بودم و روزی يك تومان دستمزدم بود. شب عيد نوروز، جناب شيخ پانزده تومان پول داشت، مقداری از آن را به من داد برنج تهيه كنم و برای چند آدرس ببرم، بالاخره پنج تومان از آن مبلغ ماند، آن را هم به من دادند!.
پيش خود گفتم: شب عيد دست خالی به منزل میرود؟ در همان وقت سر زانوی فرزندش پاره است. لذا پول را داخل كشو گذاشتم و فرار كردم. هر چه جناب شيخ صدا زد، برنگشتم. پس از رسيدن به خانه متوجه شدم كه مرا صدا میكند و با اوقات تلخی فرمود:
« چرا پول را برنداشتی؟ »
و با اصرار پول را به من داد!
ايثار نسبت به همسايه ورشكسته
يكی از فرزندان جناب شيخ نقل میكند:
پدرم يك شب مرا از خواب بيدار كرد و دو گونی برنج از منزل برداشتيم، يكی را من حمل كردم و ديگری را خودش. برديم در خانه پولدارترين فرد محل خودمان، ضمن تحويل آن به صاحب خانه گفت:
« داداش! يادت هست انگليسها مردم را بردند در سفارتخانه خود و به آنها برنج دادند و در عوض هر يك دانه آن يك خروار گرفتند و باز هم آنها را رها نمیكنند! »
با اين شوخی برنجها را تحويل او داديم و برگشتيم. صبح آن روز مرا صدا زد و گفت:
« محمود! يك چارك برنج نيم دانه بگير و دو ريال هم روغن دنبه، بده به مادرت تا برای ظهر دم پختك درست كند »!
در آن هنگام، اين گونه حركات پدر برای من سنگين و نامفهوم بود، كه چرا آن چه برنج در منزل هست را به پولدارترين فرد محل میدهد در حالی كه برای نهار ظهر بايد برنج نيم دانه بخريم!؟
بعد فهميدم اين بنده خدا ورشكسته شده و روز جمعه مهمانی مفصلی در خانه داشت.
انصاف
انصاف در گرفتن اجرت
شيخ در گرفتن اجرت برای كار خياطی، بسيار با انصاف بود. به اندازه ای كه سوزن میزد و به اندازه كاری كه میكرد مزد میگرفت. به هیچ وجه حاضر نبود بیش از کار خود از مشتری چیزی دریافت کند.
در حدیث است که امام علی (ع) فرمود:
« الانصاف افضل الفضائل:
انصاف برترین فضیلتها است. »
يكی از روحانيون نقل میكند كه : عبا و قبا و لبادهای را بردم و به جناب شيخ دادم بدوزد، گفتم چقدر بدهم؟
گفت: « دو روز كار میبرد، چهل تومان. »
روزی كه رفتم لباسها را بگيرم گفت :« اجرتش بيست تومان میشود. »
گفتم: فرموده بودید چهل تومان؟
گفت: « فكر كردم دو روز كار میبرد ولی يك روز كار برد. »!
احسان
سر خلقت
جناب شيخ به اين اصل تربيتی فوقالعاده اهميت میداد. يكی از شاگردانش از او نقل میكند كه فرمود:
« با خداوند انسی داشتم، التماس كردم كه سر خلقت چيست؟ به من فهماندند كه سر خلقت، احسان به خلق است. »
امام علی عليه السلام میفرمايد:
« بتقوي الله امرتم، و للإحسان و الطاعة خلقتم؛
به تقوی الهی امر شده اید و برای نيكو كاری و فرمانبرداری (از خدا) آفريده شدهايد. »
يكی از دوستان شيخ میگويد: روزی به او گفتم: آميرزا! چيزی به من بدهيد كه به درد من بخورد! گوش مرا پيچاند و فرمود:
« خدمت به خلق، خدمت به مردم! »
شيخ میفرمود:
« اگر میخواهی به حقيقت توحيد راه پيدا كنی به خلق خدا احسان كن، بار توحيد سنگين است و خطرناك و هركس توان تحمل آن را ندارد، ولی احسان به خلق، تحمل آن را آسان میكند. »
و گاه به مزاح میفرمود:
« روز به خلق خدا نيكی كن و شب برای گدايی در خانه او برو »!.
یکی از نکات مهم در این باب، انفاق و بخشش در عین تنگدستی است،
پیامبراسلام (ص) در این مورد میفرمایند:
« ثلاثة من حقائق الایمان: الانفاق من الاقتار، وانصافک الناس من نفسک و بذل
العلم للمتعلم:
سه چیز از حقیقت های ایمان است: انفاق در تنگدستی، انصاف با مردم و دانش
بخشی به جوینده دانش. »
توصيه به سفره اطعام
شيخ علاوه بر تلاشهايی كه با واسطه و بیواسطه برای احسان به خلق و حل مشكلات گوناگون مردم داشت، به مناسبهای مختلف به ويژه اعياد مذهبی، در منزل كوچك خود از حاضران پذيرايی میكرد، و برای اطعام اهل ايمان و گسترده بودن سفره احسان در منزل، اهميت خاصی قايل بود. همواره سفارش میكرد كه بكوشيد تا در خانه، سفره اطعام داشته باشيد و معتقد بود كه اگر پول آن را بدهند تا نيازمندان برای خود غذا تهيه كنند، آن خاصيت را ندارد.
احسان به عيالواری بيكار
يكی از دوستان شيخ نقل میكند: مدتی بيكار بودم و سخت گرفتار، به منزل ايشان رفتم تا شايد راهی پيدا شود و از گرفتاری خلاص شوم، همين كه به اتاق شيخ وارد شدم و نگاه او به من افتاد، فرمود:
« حجابی داری كه چنين حجابی كمتر ديدهام! چرا توكلت از خدا سلب شده؟ شيطان سرپوشی بر تو قرار داده كه نتوانی بالا را درك كنی! »
در اثر فرمايشات شيخ انكساری در من پديد آمد و خيلی منقلب شدم، فرمود:
« حجابت برطرف شد ولی سعی كن ديگر نيايد. »
بعد فرمود:
« شخصی بيكار است و مريض و دو عيال را بايد اداره كند، اگر میتوانی برو قدری پارچه برای بچهها و خانواده او تهيه كن و بياور. »
با اين كه من بيكار بودم و از نظر مالی ناتوان، رفتم و از مغازه يكی از دوستان قديم - كه بزازی داشت - مقداری پارچه نسيه خريدم و به محضر ايشان آوردم. همين كه بقچه پارچهها را خدمت ايشان بر زمين نهادم، استاد نگاهی به من كرد و فرمود:
« حيف كه ديده برزخی تو باز نيست، تا ببينی كعبه دور سر تو طواف میكند، نه تو دور خانه. »!
آقای دكتر ثباتی میگويد: يكی از دستورات مؤكد ايشان احسان به خلق بود. برای احسان به خلق ارزش زيادی قايل بود، و احسان را يكی از طرق بسيار نزديك و مؤثر در سير الی الله میدانست. به طوری كه اگر كسی از راه سير و سلوك عاجز بود به او توصيه میكرد:
« از احسان كوتاهی نكن و تا میتوانی احسان كن. »
تا توانی به جهان خدمت محتاجان كن
به دمی يا درمی يا قلمی يا قدمی
خودش هم در احسان به خلق پيش قدم بود. برای يك نفر گرفتاری پيش آمده بود، به جناب شيخ مراجعه نمودند، ايشان فرمود:
« اين شخص فقط از خمس به فاميلش كمك میكند و احسان ديگری نمیكند. »
يعنی: خمس دادن تنها كافی نيست.
حواله ولی عصر عليه السلام به امام جماعت
يكی از شاگردان شيخ میگويد: مرحوم سهيلی - رضوان الله تعالی عليه - میگفت: مغازه من در چهار راه عباسی- تهران- بود روزی در هوای گرم تابستان ديدم كه شيخ نفس زنان به مغازه من آمد و ضمن دادن مبلغی پول گفت:
« معطل نكن، فوراً اين پول را برسان به سيد بهشتی. »
او امام جماعت مسجد حاج امجد در خيابان آريانا بود. من به هر نحو شده فوراً خود را به منزل ايشان رساندم و پول را به ايشان دادم.
بعدها از ايشان پرسيدم كه جريان آن روز چه بود؟ پاسخ داد: آن روز مهمان برايم آمده بود و هيچ چيزی در منزل نداشتم، رفتم در اتاق ديگر و به حضرت ولی عصر- عجل الله تعالی فرجه - متوسل شدم، كه اين حواله به من رسيد!
جناب شيخ هم گفت:
« حضرت ولی عصر - صلوات الله عليه- به من فرمودند: زود به سيد بهشتی پول برسانيد. »
مقام حضرت عبدالعظيم الحسنی
يكي از ياران شيخ میگويد: با شيخ به زيارت سيد الكريم عليه السلام رفتيم، (جناب شيخ) از ايشان ( يعنی از حضرت عبدالعظيم ) پرسيدند كه:
« از كجا به اين مقام رسيديد؟ »
حضرت عبدالعظيم عليه السلام فرمود:
از طريق احسان به خلق، من قرآن مینوشتم و با زحمت میفروختم و پول آن را احسان میكردم!
ياری نابينا و نورانيت دل
یکی از شاگردان شیخ نقل كرد كه: يك روز با تاكسی در «سلسبيل» میرفتم، نابينايی را ديدم كه در انتظار كمك كسی كنار خيابان ايستاده است، بلافاصله ايستادم و پياده شدم و به او گفتم: كجا میخواهی بروی؟
گفت: میخواهم بروم آن طرف خيابان.
گفتم: از آن طرف كجا میخواهی بروی؟
گفت: ديگر مزاحم نمیشوم.
با اصرار من گفت: میروم خيابن هاشمی، سوارش كردم او را به مقصد رساندم.
فرد صبح خدمت شيخ رسيدم، بدون مقدمه گفت:
« آن كوری كه سوارش كردی و به منزل رساندی جريانش چه بود؟ »
داستان را گفتم، گفت:
« از ديروز كه اين عمل را انجام دادی خداوند متعال نوری در تو خلق كرده كه در برزخ هنوز هست. »
اطعام چهل نفر و شفای بيمار
يكی از دوستان شيخ میگويد: فرزندم تصادف كرده و در بيمارستان بستری بود، نزد جناب شيخ رفتم و عرض كردم: چه كنم؟ فرمود:
« ناراحت نباش، گوسفندی بخر و چهل نفر از كارگرهای ميدان را جمع كن و برايشان آبگوشت درست كن و يك روضه خوان هم دعوت كن تا دعا كند. وقتی آن چهل نفر «آمين» گفتند، بچه تو خوب میشود و روز بعد به خانه میآيد. »
اهمیت ندادن به اطعام، علت مرگ فرزند
هم ايشان نقل كرده كه: شخصی به رغم درمانهای مختلف در داخل و خارج، بچهدار نمیشد تا اینکه يكی از ياران شيخ او را به خدمت ايشان آورد و جريان را گفت، شيخ فرمود:
« خداوند به اينها دو پسر میدهد و هر پسری كه داد يك گاو بكشند و بدهند خلق الله. »
پرسيد: برای چه؟
ايشان پاسخ دادند:
« من از امام رضا عليه السلام خواستم و ايشان هم قبول كردند. »
پسر اول به دنيا آمد، پدر، به فرموده شيخ، گاو كشت و اطعام كرد، ولی پس از تولد پسر دوم عدهای از اقوام پدر، با طرح مسايلی مانند اين كه: مگر شيخ رجبعلی خياط امام زاده است؟! معجزه كرده؟! او چكاره است كه میگويد اين طور میشود؟ و ...، مانع از كشتن گاو و اطعام شدند، و هنگامی كه معرف او به شيخ، تأكيد میكند كه اين كار را انجام بده، میگويد: اين كارها خرافات است. پس از چندی فرزند دوم از دنيا رفت.
بركت سير كردن يك حيوان گرسنه!
يكی از دوستان شيخ نقل میكند كه: روزی به اين جانب فرمود:
« شخصی از يكی از كوچههای قديمی تهران عبور میكرد، ناگاه چشمش به داخل جوی به سگی افتاد كه چند بچه داشت، بچهها به پستان مادر حمله میبرند ولی مادر از فرط گرسنگی قارد به شير دادن نبود و از اين وضع رنج میبرد، او بلافاصله به دكان كبابی در همان كوچه رفت و چند سيخ كباب گرفت، و پيش آن سگ ريخت...، در سحر همان شب خداوند متعال به آن شخص عنايتی كرد كه گفتنی نيست. »
احسان براساس خدا خواهی
مسأله اصلی در خدمت به مردم از ديدگاه جناب شيخ، انگيزه و چگونگی آن است. شيخ معتقد بود كه:
ما بايد همان گونه در خدمت مردم باشيم كه امامان ما و اوليای الهی بودند، آنان هدفی در خدمت جز خداوند متعال نداشتند، خدمت آنان به مردم برای خدا و به عشق او بود
در اين باره میفرمود:
« احسان به خلق بايد بر اساس خدا خواهی باشد؛ ﴿ إنما نطعمكم لوجه الله ﴾، هزينه فرزندت را چگونه میپردازی و قربان و صدقهاش هم میروی؟ آيا كودك كاری برای پدر و مادر می تواند انجام دهد؟ پدر و مادر عاشق فرزند خردسال خود هستند، و از روی خاطر خواهی برای او خرج میكنند، حال چرا با خداوند متعال اين گونه معامله نمیكنی؟! چرا به اندازه فرزند خود به او عشق نمیورزی؟! و اگر گاهی هم به كسی احسان میكنی برای پاداش آن كيسه میدوزی؟! »
اخلاص
يكی از اصلی ترين مسايلی كه شيخ در تعليم و تربيت شاگردان هميشه بر آن تأكيد داشت، مسئله اخلاص بود. اخلاص نه تنها در عقيده و عبادت، بلكه اخلاص در همه كارها.
او بارها تأكيد میكرد كه:
« دين حق همين است كه بالای منبرها گفته میشود ولی دو چيز كم دارد: يكی اخلاص و ديگری دوستی خداوند متعال، اين دو بايد به مواد سخنرانیها افزوده شود. »
همه كارها برای خدا
یکی از سخنان ارزنده و بسیار آموزنده جناب شیخ این است که می فرمود:
« همه چیز خوب است، اما برای خدا »!
گاه به چرخ خياطی خود اشاره میكرد و میفرمود:
« اين چرخ خياطی را ببينيد، همه قطعات ريز ودرشتش مارك مخصوص كارخانه را دارد ... میخواهند بگويند كوچكترين پيچ اين چرخ هم بايد نشان كارخانه ما را داشته باشد. انسان مؤمن هم همه كارهای او بايد نشان خدا را داشته باشد. »
در مكتب تربيتی شيخ، سالك قبل از انجام هر كاری بايد تأمل كند، اگر آن كار نامشروع است، برای خدا آنرا ترک کند و اگر مشروع است و انجام آن خوشايند تمايلات نفسانی نيست، آن را برای خدا انجام دهد، و اگر مشروع است و خوشايند نفس، ابتدا از ميل نفسانی خود استغفار كند، سپس آن كار را برای خدا انجام دهد.
اخلاص حتی در خوردن و خوابیدن
براساس رهنمود پيامبر اكرم صلی الله عليه و آله كه به ابوذر فرمود:
« يا ابا ذر، ليكن لك في كل شيء نية صالحة، حتي في النوم والأكل؛
ابوذر! بايد در هر كاری نيتی پاك داشته باشی، حتی در خوردن و خوابيدن. »
شيخ به شاگردان خود مكرر تأكيد میكرد كه:
« همه كارها بايد برای خدا باشد، حتی خوردن و خوابيدن. »
و میافزود:
« هرگاه اين استكان چای را به قصد خدا بخوری، دل تو به نور الهی منور میشود، ولی اگر برای حظ نفس خوردی، همان میشود كه خواسته بودی. »
میخواهی طلبه بشی يا آدم؟
آيت الله مهدوی كنی فرمودند: در آغاز تحصيل و اوايل طلبگی وقتی خواستم لباسی برای خود بخرم- بعد از اين كه لباس عاريه مرحوم برهان را میخواستم پس بدهم- پيش شخصی به نام شيخ رجبعلی خياط رفتم، در آن هنگام چهارده- پانزده سال داشتم، پارچه را برای ايشان بردم، محل كار او در منزلش و در اتاقی نزديك در بود. قدری نشستم، ايشان آمد و گفت:
« خوب، حالا میخواهی چه بشی؟ »
گفتم: طلبه.
گفت: « میخواهی طلبه بشی يا آدم؟ »
من قدری تعجب كردم، كه چرا يك كلاهی با يك معمم اين گونه حرف میزند، سپس گفت:
« ناراحت نشو! طلبگی خوب است، ولی هدفت آدم شدن باشد. به شما نصيحتی میكنم فراموش نكن، از همين حالا كه جوان هستی و آلوده نشدهای، هدف الهی را فراموش نكن، هر كاری میكنی برای خدا انجام بده، حتی اگر چلوكباب هم خوردی به اين قصد بخور كه نيرو بگيری و در راه خدا عبادت كنی و اين نصيحت را در تمام عمر فراموش نكن. »
برای خدا بدوز!
به كفاش میفرمود:
« وقتی كفش میدوزی، اولاً برای خدا سوزن را فرو كن و بعد آن را خوب و محكم بدوز كه به اين زودی پاره نشود. »
به خياط میگفت:
« هر درزی كه میدوزی به ياد خدا بدوز و محكم. »
برای خدا بيا!
يكی از شاگردان شيخ توصيههای ايشان به اخلاص را چنين توصيف میكند: شيخ میگفت:
« اين جا (خانه شيخ) كه میآييد برای خدا بياييد، اگر برای من بياييد ضرر میكنيد! »
حال عجيبی داشت، مردم را به خدا دعوت میكرد، نه به خود.
برای خدا دوست داشته باش!
يكی از شاگردان شيخ میگويد: در جلسه خصوصی به من فرمود:
« حواست فلان جاست، خوب است، ولی بايد برای خدا باشد. »
روزی من با يكی از دوستان خدمت ايشان بوديم، اشاره كرد به قلب دوستم و گفت:
« در اين جا دو تا دختر ( يا پسر ) میبينم، اين خوبه، ولی دل جای خداست بايد علاقه به فرزند برای خدا باشد. »
میفرمود:
« مقدسها همه كارشان خوب است، فقط «من» خود را با «خدا» بايد عوض كنند. »
برای خدا ببوس!
آيت الله فهری، توصيههای شيخ درباره اخلاص را چنين توصيف میكند: تكيه كلام ايشان: « كار برای خدا بود ». آن قدر ضمن فرمايشات خود تكرار میكرد كه: « كار برای خدا بكنيد، كار برای خدا بكنيد » كه برای شاگردانش « كار برای خدا » حالت ملكه پيدا میكرد. مانند يك فيل بانی كه مرتب با چكش به سر فيل میكوبد، مرتب بر انديشه شاگردانش میكوبيد كه « كار برای خدا ».
مثالهايی از خود و ديگران در اين زمينه میآورد تا حالت ملكه در مخاطب ايجاد شود. به همه و در همه حال تأكيد میكرد:
« كار برای خدا ».
میفرمود:
« شب كه به خانه میروی و همسرت را میخواهی ببوسی، برای خدا ببوس »!
می گفت:
« در تمام زوايای زندگی انسان بايد خدا باشد. »
مقامات و مكاشفات كسانی كه در مكتب شيخ پرورش میيافتند در اثر عمل به اين دستورالعمل بود.
وای بر من!
يكی از شاگردان شيخ كه نزديك به سی سال با ايشان بوده نقل میكرد كه: شيخ به من میفرمود:
« روح شخصی از علمای اهل معنا - كه ساكن يكی از شهرهای بزرگ ايران بود - را در برزح ديدم كه تأسف میخورد و مرتب بر زانوی خود میزد و میگفت: وای بر من، آمدم، و عملی خالص برای خدا ندارم!
از او پرسيدم كه چرا چنين ميكند؟ پاسخ داد: در ايام حيات، روزی با يكی از اهل معنا كه كاسب بود برخورد كردم، او مرا به برخی از خصوصيات باطنی خود متذكر ساخت، پس از جدا شدن از او تصميم به رياضت گرفتم، تا مانند آن شخص ديده برزخی پيدا كنم و به مكاشفات و مشاهدات غيبی دست يابم. مدت سی سال رياضت كشيدم تا موفق شدم، در اين هنگام مرگم فرا رسيد، اكنون به من میگويند: تا آن هنگام كه آن شخص اهل معنا تو را متذكر ساخت گرفتار هوای نفس بودی، و پس از آن تقريباً سی سال از عمر خود را صرف رسيدن به مكاشفات و رؤيت حالات برزخی كردی، اينك بگو: عملی كه خالص برای ما انجام دادهای كدام است؟!. »
خوب شدن برای خدا!
يكی از علمای معاصر كه خود استاد اخلاق و عرفان است، فرمودند كه:
از جناب شيخ رجبعلی درباره خودم سؤال كردم كه چگونهام؟
پاسخ داد:
« آقای حاج شيخ! دلت میخواهد خوب شوی ولی برای خودت! سعی كن برای خدا بخواهی خوب شوی »!!
آثار اخلاص
تكيه كلام شيخ اين جمله بود:
« من كان لله كان الله له » كسی كه صد در صد برای خدا كار كند خدا هم برای او خواهد بود
و میفرمود:
« تو برای خدا باش، خداوند و ملائكهاش برای توست. »
گاهی میفرمود:
« اگر انسان موفق به عملش هم نشود، صحبت آن اثر خوبی در روحيه شخص میگذارد. »
هدايت ویژه الهی از برکات اخلاص
شيخ يكی از بركات مهم اخلاص را برخورداری از هدايت ويژه الهی میدانست و بر اين اعتقاد به اين آيه كريمه استناد میكرد:
﴿ والذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا : و کسانی که در راه ما کوشیده اند به یقین آنها را به راه های خود هدایت می کنیم. سوره عنکبوت آیه 69 ﴾ و در تبيين مطلب میفرمود:
« اگر تو برای خدا قيام كنی، تمام عوالم خلقت دليل راه تو هستند. چون كمالشان در فنای در تو می باشد، آنها میخواهند آن چه را در فطرت دارند تحويل دهند تا به كمال واقعی برسند، اگر انسان برای خدا قيام كند، همه عوالم وجود سر راه او صف میكشند، تا آن چه را در خود دارند به او عرضه كنند و راهنمای او باشند. »
شيخ برای برخورداری از هدايت ويژه الهی كه در واقع تربيت خاص اوست، بالاترين مراتب اخلاص را ضروری میدانست، بدين معنا كه انسان بايد از تلاشهای خود هيچ هدفی جز رضای خداوند متعال نداشته باشد، حتی كمال خود را هم در نظر نگيرد و در اين باره می فرمود:
« تا انسان كمال خود را در نظر دارد به حقيقت نمیرسد، آن چه در توان انسان است بايد در راه رسيدن به خدا به كار گرفته شود، كه در اين صورت خداوند متعال انسان را برای خود تربيت میكند. »
بوی خدا در عمل!
جناب شيخ تأكيد میكرد كه:
« وقتی خدا را شناختی، هر چه میكنی بايد خالصانه و عاشقانه باشد، حتی كمال خود را هم در نظر نگير، نفس بسيار زيرك و پيچيده است، و دست بردار نيست به هر نحو شده میخواهد خود را وارد كند.
انسان تا وقتی كه خود را میخواهد و توجه به خود دارد، كارهای او نفسانی است و اعمالش بوی خدا نمیدهد، ولی اگر خودخواهی را كنار گذاشت و خداخواه شد، كارهای او الهی میشود و اعمالش بوی خدا میدهد، و آن يك نشانی دارد كه در كلام سجاد عليه السلام آمده است كه میفرمايد:« و ما أطيب طعم حبك: چقدر محبت تو خوش طعم است. مناجات خمسة عشر- مناجات العارفین- مفاتیح الجنان» ».
غلبه بر شيطان!
يكی از بركات كار برای خدا غلبه بر شيطان است. شيخ در اين باره، میفرمود:
« كسی كه برای خدا قيام كند نفس با هفتاد و پنج لشگر و شيطان با جنود خود، برای از بين بردنش قيام میكنند ولی « جند الله هم الغالبون ». عقل هم دارای هفتاد و پنج لشگر است و نخواهد گذاشت بنده مخلص، مغلوب شود: ﴿ إن عبادي ليس لك عليهم سلطان: بدان که بر بندگان ( خالص) من دست نخواهی یافت. سوره حجر آیه 42 ﴾. اگر علاقه به غير خدا نداشته باشی، نفس و شيطان زورشان به تو نمیرسد، بلكه مغلوب تو میگردند. »
و می فرمود:
« در هر نفس كشيدن امتحانی است، ببين با انگيزه رحمانی آغاز میشود يا با انگيزه شيطانی آميخته میگردد! »
باز شدن چشم دل
جناب شیخ معتقد بود تا انسان به غیر خدا توجه دارد و غیر او را می خواهد در
واقع مشرک و دل او آلوده به زنگار شرک است و در این رابطه به آیه کریمه
( انما المشرکون نجس: همانا مشرکان پلیدند. سوره توبه آیه 28 )
تا وقتی كه غبار شرك بر آينه دل باشد، انسان نمیتواند با حقايق هستی آشنا شود. از اين رو شيخ میفرمود:
« تا انسان توجهش به غير خداست، نسبت به حقايق هستی نامحرم است و از باطن خلقت آگاه نيست. »
اما اگر انسان خالص شود، غبار شرك از آينه دل او زدوده شده و محرم راز آفرينش میگردد. جناب شيخ در اين باره میفرمود:
« اگر كسی برای خدا كار كند، چشم دلش باز میشود، اگر مواظب دلتان باشيد و غير خدا را در آن راه ندهيد، آن چه را ديگران نمیبينند میبينيد، و آن چه را ديگران نمیشنوند شما میشنويد. »
بركات مادی و معنوی اخلاص
قرآن كريم تصريح میفرمايد كه اگر كسی اهل دنيا هم باشد بايد بداند كه اطاعت خدا از دنيای او نخواهد كاست، بلكه اطاعت خدا علاوه بر دنيا حيات طيبه جاويد را هم نصيب او خواهد كرد:
« من كان يريد ثواب الدنيا فعند الله ثواب الدنيا و الأخرة:
هركس ثواب دنيوی میخواهد ( بداند كه ) ثواب دنيوی و اخروی نزد خداوند است. سوره نساء آیه 134 »
به بيان ديگر، خداوند متعال همه چيز است، كسی كه خدا دارد همه چيز دارد. يكی از ارادتمندان جناب شيخ میگويد: شيخ از من پرسيد:
« شغل شما چيست؟ »
گفتم: نجار هستم.
فرمود:
« اين چكش را كه به ميخ میزنی به ياد خدا میزنی يا به ياد پول؟! اگر به ياد پول بزنی، همان پول را به تو میدهند و اگر به ياد خدا بزنی هم پول به تو میدهند و هم به خدا میرسی. »
برای خدا درس میدادم!
يكی از شاگردان شيخ از ايشان نقل میكند كه:
« در تشييع جنازه آيت الله بروجردی - رحمه الله عليه- جمعيت بسياری آمدند و تشييع باشكوهی شد، در عالم معنا از ايشان پرسيدم كه چطور از شما اين اندازه تجليل كردند؟ فرمود: تمام طلبهها را برای خدا درس میدادم. »
خدا كار ما را درست كرد!
يكی از ارادتمندان شيخ از ايشان نقل میكند كه فرمود:
« اسم فرزندم برای سربازی درآمده بود، میخواستم دنبال كار او بروم كه زن و مردی برای حل اختلاف نزد من آمدند، ماندم تا قضيه آن دو را فيصله دهم، بعد از ظهر فرزندم آمد و گفت: نزديك پادگان به چنان سردردی مبتلا شدم كه سرم متورم شد، دكتر معاينه كرد و مرا از خدمت معاف دانست، همين كه از پادگان بيرون آمدم، گويی اثری از ورم و سردرد نبود! »
شيخ در پايان اضافه كرد كه:
« ما رفتيم كار مردم را درست كنيم، خدا هم كار ما را درست كرد. »
احترام
احترام ويژه به سادات
به فرزندان علی (ع) و فاطمه (ع) و سادات خيلی احترام میكرد. بارها ديده شد كه دست و پايشان را میبوسيد و به ديگران نيز توصيه میكرد كه به سادات احترام كنند.
سيد بزرگواری بود كه گه گاهی به ديدار شيخ میآمد. او به قليان عادت داشت، هنگامی كه برای او قليان آماده میكردند، شيخ با اين كه اهل دود نبود، برای آن كه سيد شرمنده نشود، نخست خودش نی قليان را به لب نزديك میكرد و وانمود میساخت كه قليان میكشد، آن گاه به سيد تعارف میكرد.
يكي از دوستان شيخ نقل میكند: روزی در فصل سرما، در محضر شيخ بودم فرمودند:
« بيا با هم برويم در يكی از محلههای قديم تهران »
با هم رفتيم در يكی از كوچههای قديمی، يك دكان خرابه بود و پير مردی از سادات محترم - كه مجرد بود- در آنجا زندگی میكرد و شبها همان جا میخوابيد و شغلش زغال فروشی بود.
معلوم شد شب گذشته، كرسی آتش گرفته و لباسها و بعضی از وسايل او سوخته بود، شرايط زندگی آن پير مرد به گونهای بود كه بسياری از مردم حاضر نيستند در چنين مكانهايی حضور پيدا كنند. شيخ با نهايت تواضع نزد او رفت و پس از احوال پرسی لباسهای نشسته و كثيف او را برای اصلاح و شستشو برداشت.
پير مرد گفت: آقا سرمايهام تمام شده و نمیتوانم ذغال فروشی كنم. جناب شيخ به من فرمود:
« چيزی به او بده كه سرمايه كارش كند. »
احترام به همه مردم
جناب شيخ نه تنها به سيدها، بلكه برای همه مردم احترام قايل بود. اگر كسی اشتباهی میكرد، او را در انظار ديگران سبك نمینمود. خطاهای كسی را به رخ او نمیكشيد و در ظاهر با او گرم میگرفت.
طبع شعر
جناب شيخ به اشعار عرفانی و اخلاقي بسيار علاقهمند بود. بيشتر وقت ها مواعظ شيخ آميخته با اشعار آموزنده بود و در اين ارتباط به شعرهای حافظ و مثنوی طاقديس خيلی اهميت میداد و هنگامی كه اشعار آنان خوانده میشد میگريست.
به مثنوی طاقديس خيلی علاقه داشت، و ميفرمود:
« اگر در همه شهر يك كتاب طاقديس ملااحمد نراقی بود، هر چه داشتم میدادم و آن كتاب را میخريدم. »
دكترابوالحسن شيخ، كه سال ها از نزديك با جناب شيخ آشنايی داشته میگويد: شيخ، حافظ شناس خوبی بود و اشعار حافظ را خوب تفسير میكرد.
شیخ در مورد حافظ می فرمود:
« حافظ از جنبه معنوی واقعاً كوتاهی و فروگذار نكرده، و آن چه كه لازمه بيان حقايق معنوی و ذوقيات عرفانی بوده در شعر او هست. »
شيخ به حافظ بيش از ديگر شاعران ارادت میورزيد و اشعار او را به زبان میآورد و حتی اگر میخواست كسی را تنبيه كند و يا هشدار دهد شعر حافظ میخواند.
خواندن اشعار با صدای خوش
دكتر فرزام در اين باره میگويد: مرحوم جناب شيخ اشعار را با لحن و آواز خوشی میخواندند، مثلاً گاهی اشعار مرحوم فيض كاشانی را میخواندند، مانند:
ز هر چه غير يار استغفرالله
ز بــــــــود مستعار استغفرالله
دمی كان بگذرد بی ياد رويش
از آن دم بی شمار استغفرالله
اين اشعار را میخواندند و رفقا را منقلب میكردند.

ولادت
عبد صالح خدا « رجبعلی نكوگويان » مشهور به « جناب شيخ » و « شيخ رجبعلی خياط » در سال 1262 هجری شمسی، در شهر تهران ديده به جهان گشود. پدرش « مشهدی باقر » يك كارگر ساده بود. هنگامی كه رجبعلی دوازده ساله شد پدرش از دنيا رفت و رجبعلی را كه از خواهر و برادر تنی بی بهره بود، تنها گذاشت.
از دوران كودكی شيخ بيش از اين اطلاعاتی در دست نيست. اما او خود، از قول مادرش نقل میكند كه:
« موقعی كه تو را در شكم داشتم شبی [ پدرت غذايی را به خانه آورد] خواستم بخورم ديدم كه تو به جنب و جوش آمدی و با پا به شكمم میكوبی، احساس كردم كه از اين غذا نبايد بخورم، دست نگه داشتم و از پدرت پرسيدم....؟ پدرت گفت حقيقت اين است كه اين ها را بدون اجازه [از مغازه ای كه كار میكنم] آوردهام! من هم از آن غذا مصرف نكردم. »
اين حكايت نشان میدهد كه پدر شيخ ويژگی قابل ذكری نداشته است. از جناب شيخ نقل شده است كه:
« احسان و اطعام يك ولی خدا توسط پدرش موجب آن گرديده كه خداوند متعال او را از صلب اين پدر خارج سازد. »
شيخ پنج پسر و چهار دختر داشت، كه يكی از دخترانش در كودكی از دنيا رفت.
خانه
خانه خشتی و ساده شيخ كه از پدرش به ارث برده بود در خيابان مولوی كوچه سياهها (شهيد منتظری) قرارداشت. وی تا پايان عمر در همين خانه محقر زيست.
نكته جالب اين است كه چندين سال بعد، جناب شيخ يكی از اتاقهای منزلش را به يك راننده تاكسی، به نام « مشهدی يدالله »، ماهيانه بيست تومان اجاره داد، تا اين كه همسر راننده وضع حمل كرد و دختری به دنيا آورد، كه مرحوم شيخ نامش را « معصومه » گذاشت. هنگامی كه در گوش نوزاد اذان و اقامه گفت، يك دو تومانی پر قنداقش گذاشت و فرمود:
« آقا يدالله! حالا خرجت زياد شده از اين ماه به جای بيست تومان، هيجده تومان بدهید. »
يكی از فرزندان شيخ میگويد: من وقتی وضع زندگيم بهتر شد به پدرم گفتم: آقا جان من « چهار تومان » دارم و اين خانه را كه خشتی است « شانزده تومان » میخرند، اجازه دهيد در« شهباز » خانه ای نو بخريم. شيخ فرمود:
« هر وقت خواستی برو برای خودت بخر! برای من همين جا خوب است. »
پس از ازدواج، دو اتاق طبقه بالای منزل را آماده كرديم و به پدرم گفتم: آقايان، افراد رده بالا به ديدن شما میآيند، ديدارهای خود را در اين اتاقها قرار دهيد، فرمود:
« نه! هر كه مرا میخواهد بيايد اين اتاق، روی خرده كهنه ها بنشيند، من احتياج ندارم. »
اين اتاق، اتاق كوچكی بود كه فرش آن يك گليم ساده و در آن يك ميز كهنه خياطی قرار داشت.
لباس
لباس جناب شيخ بسيار ساده و تميز بود، نوع لباسی كه او میپوشيد نيمه روحانی بود، چيزی شبيه لباده روحانيون بر تن میكرد و عرقچين بر سر میگذاشت و عبا بردوش میگرفت.
نكته قابل توجه اين بود كه او حتی در لباس پوشيدن هم قصد قربت داشت، تنها يك بار كه برای خوشايند ديگران عبا بر دوش گرفت، در عالم معنا او را مورد عتاب قرار دادند. جناب شيخ خود اين داستان را چنين تعريف میكند:
« نفس اعجوبه است، شبی ديدم حجاب ( منظور حجاب نفس و تاریکی باطنی است ) دارم و طبق معمول نمیتوانم حضور پيدا كنم، ریشه یابی کردم با تقاضای عاجزانه متوجه شدم كه عصر روز گذشته كه يكی از اشراف تهران به ديدنم آمده بود، گفت: دوست دارم نماز مغرب و عشا را با شما به جماعت بخوانم، من برای خوشايند او هنگام نماز عبای خود را به دوش انداختم ...»!
غذا
جناب شيخ دنبال غذاهای لذيذ نبود، بيشتر وقت ها از غذاهای ساده، مثل سيب زمينی و فرنی استفاده میكرد. سر سفره، رو به قبله و دو زانو مینشست و به طور خميده غذا میخورد، و گاهی هم بشقاب را به دست میگرفت هميشه غذا را با اشتهای كامل میخورد، و گاهی مقداری از غذای خود را در بشقاب يكی از دوستان كه دستش میرسيد میگذاشت. هنگام خوردن غذا حرف نمیزد و ديگران هم به احترام ايشان سكوت میكردند. اگر كسی او را به مهمانی دعوت می كرد با توجه، قبول يا رد میكرد، با اين حال بيشتر وقت ها دعوت دوستان را رد نمیكرد.
از غذای بازار پرهيز نداشت، با اين حال از تأثير خوراك در روح انسان غافل نبود و برخی دگرگونی های روحی را ناشی از غذا می دانست. يك بار كه با قطار در راه مشهد میرفت، احساس كوری باطن كرد، متوسل شد، پس از مدتی به او فهماندند كه: اين تاريكی در نتيجه استفاده از چای قطار است.
شغل
خياطی يكی از شغلهای پسنديده در اسلام است. لقمان حكيم اين شغل را برای خود انتخاب كرده بود.
جناب شيخ برای اداره زندگی خود، اين شغل را انتخاب كرد و از اين رو به « شيخ رجبعلی خياط » معروف شد. جالب است بدانيم كه خانه ساده و محقر شيخ، با خصوصياتی كه پيشتر بيان شد، كارگاه خياطی او نيز بود.
يكی از فرزندان شيخ در اين باره میگويد: ابتدا پدرم در يك كاروانسرا حجرهای داشت، و در آن خياطی میكرد. روزی مالك حجره آمد و گفت: راضی نيستم اينجا بمانی. پدرم بدون چون و چرا و بدون اين كه حقی از او طلب كند، فردای آن روز چرخ و ميز خياطی را به خانه آورد و حجره را تخليه كرد و تحويل داد، از آن پس در منزل، از اتاقی كه نزديك در خانه بود برای كارگاه خياطی استفاده میكرد.
يكی از دوستان شيخ میگويد: فراموش نمیكنم كه روزی در ايام تابستان در بازار جناب شيخ را ديدم، در حالی كه از ضعف رنگش مايل به زردی بود. قدری وسايل و ابزار خياطی را خريداری و به سوی منزل میرفت، به او گفتم: آقا! قدری استراحت كنيد، حال شما خوب نيست. فرمود:
«عيال و اولاد را چه كنم؟! »
در حديث است كه رسول خدا (ص) فرمودند :
« إن الله تعالي يحب أن يري عبده تعباً في طلب الحلال؛
خداوند دوست دارد كه بنده خود را در راه به دست آوردن روزی حلال، خسته ببيند. »
« ملعون ملعون من ضيع من يعول؛
ملعون است، معلون است كسی كه هزينه خانواده خود را تأمين نكند. »
سياست
شيخ در عالم سياست نبود، اما با رژيم منفور پهلوی و سياستمداران حاكم آن به شدت مخالف بود. او نه تنها با شاه و دار و دستهاش مخالف بود، بلكه مصدق را هم قبول نداشت، ولی از آيت الله كاشانی تعريف میكرد و میفرمود:
« باطن او به منزله سقاخانه است. »
وفات

سرانجام در روز بیست و دوم شهریور ماه سال 1340 هجری شمسی سیمرغ وجود پربرکت شیخ پس از عمری خودسازی و سازندگی از این جهان پر کشید.
فرزند شيخ روز قبل از وفات او را چنين تعريف می كند:
روز قبل از وفات، پدرم سالم بود، مادرم در خانه نبود، تنها من در خانه بودم، عصر هنگام، پدرم آمد و وضو گرفت و مرا صدا كرد و گفت:
« قدری كسل هستم، اگر آن بنده خدا آمد كه لباسش را ببرد، دم قيچیها ( پارچه های زائدی که بعد از دوخت لباس باقی میماند ) در جيبش است و سی تومان بايد اجرت بدهد. »
پدرم هرگز به من نگفته بود كه كسی اگر آمد، اجرت كار چقدر است، من جريان را نفهميدم.
يكی از ارادتمندان جناب شيخ، كه شب قبل از وفات، از طريق رؤيای صادقه رحلت ملكوتی وی را پيشبينی كرده بود، ماجرای وفات را چنين گزارش میكند:
شبی كه فردای آن شيخ از دنيا رفت، در خواب ديدم كه دارند در مغازههای سمت غربی مسجد قزوين را میبندند، پرسيدم: چه خبره؟ گفتند آشيخ رجبعلی خياط از دنيا رفته. نگران از خواب بيدار شدم. ساعت سه نيمه شب بود. خواب خود را رؤيای صادقه يافتم. پس از اذان صبح، نماز خواندم و بیدرنگ به منزل آقای رادمنش رفتم، با شگفتی، از دليل اين حضور بیموقع سؤال كرد، جريان رؤيای خود را تعريف كردم.
ساعت پنج صبح بود و هوا گرگ و ميش، به طرف منزل شيخ راه افتاديم. شيخ در را گشود، داخل شديم و نشستيم، شيخ هم نشست و فرمود:
« كجا بوديد اين موقع صبح زود؟ »
من خوابم را نگفتم، قدری صحبت كرديم، شيخ به پهلو خوابيد و دستش را زير سر گذاشت و فرمود:
« چيزی بگوييد، شعری بخوانيد! »
يكی خواند:
خوشتر از ايام عشق ايام نيست
صبح روز عاشقان را شام نيست
اوقات خوش آن بود كه با دوست به سر شد
باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود
هنوز يكساعت نگذشته بود كه حال شيخ را دگرگون يافتم، از او خواستم كه برايش دكتر بياورم. يقين داشتم كه امروز شيخ از دنيا میرود.
شيخ فرمود:
« مختاريد »
دكتر... نسخه نوشت، رفتم دارو را گرفتم هنگامی كه برگشتم ديدم شيخ را به اتاق ديگری بردهاند، رو به قبله نشسته و شمد سفيدی روی پايش انداختهاند و با شست دست و انگشت سبابه شمد را لمس میكرد.
من دقيق شده بودم كه ببينم يك مرد خدا چگونه از دنيا میرود، يك مرتبه حالی به او دست داد، گويا كسی چيزی در گوش او میگويد، كه گفت:
« إن شاء الله »
سپس فرمود:
« امروز چند شنبه است؟ دعای امروز را بياوريد. »
من دعای آن روز را خواندم، فرمود:
« بدهيد آقا سيداحمد هم بخواند. »
او هم خواند، سپس فرمود:
« دستهايتان را به سوی آسمان بلند كنيد و بگوييد: يا كريم العفو، يا عظيم العفو، العفو، خدا مرا ببخشايد. »
من به دوستم نگاه كردم و گفتم: بروم آقای سهيلی را بياورم، چون مثل اين كه رؤيا صادقه است و دارد تمام میشود، و رفتم.
آقا جان خوش آمدی!
ادامه اين داستان را از زبان فرزند شيخ بشنويد: ... ديدم اتاق پدرم شلوغ است، گفتند: جناب شيخ حالش به هم خورده، بلافاصله وارد اتاق شدم، ديدم كه پدرم در حالی كه لحظاتی قبل وضو گرفته و وارد اتاق شده بود، رو به قبله نشسته، كه ناگاه بلند شد و نشست و خندان گفت:
« آقاجان خوش آمديد »! ( مقصود از آقا جان امام زمان (ع) است. )
دست داد، و دراز كشيد و تمام شد، در حالی كه آن خنده را بر لب داشت!

شب اول قبر
يكی ديگر از دوستان ايشان میگويد: در عالم رؤيا، شب اول قبر مرحوم شيخ خدمتش رسيدم، ديدم جايگاه عظيمی از طرف مولا امير المؤمنين (ع) به او عنايت شده، به جايگاه ايشان نزديك شدم تا مرا ديد، نگاهی بسيار ظريف و حساس به من كرد، مانند پدری كه به فرزندش تذكر میدهد و او توجه ندارد، از نگاه او به ياد آوردم كه هميشه میفرمود:
« غير خدا را نخواهيد. »
ولی ما باز هم گرفتار هوای نفسيم.
به او نزديكتر شدم، دو جمله فرمود:
جمله اول:
« خط زندگی، انس با خدا و اوليای خداست. »
جمله دوم:
« آن كس زندگی كرد، كه عيالش پيراهنش را شب زفاف در راه خدا ايثار نمود.»
منظورمولا امير المؤمنين (ع) بود که همسرشان حضرت صدیقه کبری فاطمه زهرا سلام الله علیها پيراهنشان را شب زفاف در راه خدا ايثار نمودند.
نقل از كتاب : كيمياي محبت
.jpg)
آن حضرت روز جمعه يا پنج شنبه ، 15 جمادى الثّانى يا 23 شعبان ، سال 36 يا 38 هجرى ، در شهر مدينه منوّره تولّد يافت(ميلاد با سعادت آن حضرت طبق تاريخ شمسى به ترتيب بالا چنين است : 21 آذرماه ، سال 35، يا 6 بهمن ماه ، سال 37) .
نام : علىّ صلوات اللّه و سلامه عليه(نام و لقب مبارك آن حضرت به عنوان امام علىّ، زين العابدين عليه السّلام به عدد حروف ابجد كبير چنين مى باشد: 110، 235) .
كنيه : ابوالحسن ، ابومحمّد، ابوالقاسم و... .
لقب : سجّاد، زين العابدين ، زين الصّالحين ، سيّد العابدين ، سيّد السّاجدين ، ذو الثّفنات ، ابن الخيرتَيْن ، مجتهد، عابد، زاهد، خاشع ، بكّاء، امين و... .
نقش انگشتر: حضرت داراى سه انگشتر بود، كه نقش هر كدام به ترتيب عبارتند از: للّه للّه ((وَما تَوْفيقى إ لاّ بِاللّه )) ، ((الْحَمْدُ لِلّهِ العَلِيِّ)) ، ((إ نَّ اللّهَ بالِغُ اءَمْرِهِ)) و ((الْعِزَّةُ لِلّهِ)) .
دربان : ابو خالد كابلى ، ابو جبلة ، يحيى بن امّ طويل .
پدر: امام ابو عبداللّه الحسين ، سيّد الشّهداء عليه الصّلاة والسّلام .
مادر: معروف به شهربانو، شاهزاده ايرانى ، دختر يزدجرد - كه آخرين پادشاه فارس بود - مى باشد؛ و در زمان عُمَر به اسارت مسلمين در آمد و امام علىّ عليه السّلام از فروش او مانع شد و فرمود:
او شريف زاده است ، آزادش بگذاريد تا از مسلمين هر كه را بخواهد با او ازدواج نمايد و مهريه اش از بيت المال پرداخت شود.
پس با انتخاب خود، امام حسين عليه السّلام را براى همسرى خويش برگزيد كه پس از ازدواج با او، امام سجّاد عليه السّلام از ايشان تولّد يافت .
حضرت در صحرا و صحنه كربلاء حضور داشت و مصائب سخت و دلخراشى را متحمّل شد، كه عُمْر آن حضرت را در آن لحظات ، بين 22 تا 24 سال گفته اند؛ و نسل شجره مباركه بنى الزّهراء توسّط امام سجّاد عليه السّلام تكثير و منتشر گرديد.
آن حضرت پس از شهادت پدر بزرگوارش امام حسين عليه السّلام مبارزات گوناگونى عليه دستگاه حكومتى بنى اميّه داشت و به شيوه هاى مختلفى در فرصت هاى مناسب ، در هوشيارى بخشيدن جامعه نسبت به دستگاه ظالم لحظه اى سكوت و آرامش نداشت ، از طريق سخنرانى ، تشكيل جلسات دعا و مناجات ، گريه و اظهار مظلوميّت و تظلّم و... .
آن حضرت يكى از چهار نفر گريه كننده گان عالم به شمار آمده ، كه پس از جريان دلخراش كربلاء مرتّب در هر فرصت مناسبى بر مظلوميّت پدرش امام حسين عليه السّلام و ياران باوفايش مى گريست ، و جنايات دستگاه بنى اميّه را افشاء مى كرد.
مدّت عمر: آن حضرت مدّت دو سال و چند ماه در حيات جدّش امام اميرالمؤ منين عليه السّلام ، و حدود دوازده سال در حيات عمويش امام مجتبى عليه السّلام ، و 23 يا 24 سال نيز با پدرش ، و حدود 35 سال امامت و رهبريّت جامعه اسلامى را بر عهده داشت كه جمعا عمر آن حضرت را حدود 57 سال گفته اند.
مدّت امامت : آن حضرت روز دهم محرّم الحرام ، سال 61 هجرى پس از شهادت پدر بزرگوارش ، در سنين 23 يا 24 سالگى به منصب امامت و خلافت نايل آمد و تا 12 يا 25 محرّم سال 94 يا 95، امامتش به طول انجاميد كه جمعا حدود 35 سال امامت و رهبريّت را بر عهده داشته است .
شهادت : حضرت روز شنبه ، دوازدهم يا بيست و پنجم محرّم ، سال 94 يا 95 هجرى قمرى ، توسّط هشام بن عبدالملك مروان به وسيله زهر، مسموم و به درجه رفيع شهادت نائل گرديد(تاريخ شهادت آن حضرت به تاريخ شمسى به ترتيب بالا چنين مى شود: 29 مهرماه يا 12 آبان ، سال 91 يا سال 92).
محلّ دفن : پيكر مطهّر و مقدّس آن بزرگوار در قبرستان بقيع كنار عمويش امام حسن مجتبى عليهماالسّلام دفن گرديد.
تعداد فرزندان : مرحوم سيّد محسن امين تعداد پانزده پسر و چهار دختر براى حضرتش نام برده است .
خلفاى هم عصر آن حضرت : يزيد بن معاويه بن ابى سفيان ، فرزندش معاوية بن يزيد، مروان بن حكم ، عبدالملك بن مروان ، وليد ابن عبدالملك .
نماز آن حضرت : دو ركعت است ، كه در هر ركعت پس از قرائت سوره حمد، صد مرتبه آية الكرسى يا سوره توحيد خوانده مى شود، و بعد از سلام نماز، تسبيحات حضرت زهراء عليهاالسّلام گفته شود؛ و پس از آن حوايج مشروعه خود را از درگاه خداوند منّان تقاضا و درخواست نمايد .

